خطا
  • JFolder::create: نمی توان پوشه را ایجاد نمود Path: /www/htdocs/w00ffcb4/cache/template
اخلاق و فضائل اهل بیت (ع)

اخلاق و فضائل اهل بیت (ع) (18)

07 مرداد 1395

خداوند هیچ بنده‏اى را براى عهده‏دار شدن مقام امامت بر نمى‏گزیند و او را حجّت آشکار خویش بر آفریدگانش قرار نمى‏دهد، مگر آن که صفات پسندیده و مکارم اخلاق در وجود او به کمال رسیده باشد و سخن و عملش مطابق حقّ و صلاح باشد.


 

ابن شهر آشوب درباره امام باقر (علیه السلام) مى‏گوید: او راست‌گوترین، گشاده‏روترین، بخشنده‏ترین و عالم‌ترین مردمان بود، همواره ذکر حقّ بر زبانش جارى بود و غذا خوردن یا صحبت با مردم مانع از ذکر وى نبود، مراتب بخشندگى و بزرگوارى آن امام در میان مردم زبانزد بود و هیچ گاه از صله دادن به برادران و دیدارکنندگان و آرزومندان به ستوه نمى‏آمد، بسیار خاضع و خاشع بود و همواره اهل بیت خود را به تلاوت قرآن فرمان مى‏داد و هر کس نمى‏توانست مى‏فرمود، ذکر بگوید.

آن حضرت بنده مطیع سر به فرمان حقّ بود تا آن جا که نقل شده، روزى یکى از فرزندان حضرت به شدّت بیمار بود و امام بر فراز بسترش نگران و اندوهگین به سر مى‏برد، ولى پس از درگذشت آن طفل، امام با رویى گشاده با مردم مواجه شد، مردم که از این امر متعجّب شده بودند از علّت آن سؤال کردند، امام (علیه السلام) فرمود: ما به زندگى بستگان خود علاقه‏مندیم و امیدواریم سالم بمانند و بهبودى یابند، امّا وقتى حکم خدا بر فوت آنها قرار گرفت، به آنچه او دوست مى‏دارد گردن مى‏نهیم و راضى هستیم.

معاشرت آن حضرت با دیگران در نهایت ادب و بزرگوارى بود، با دوستان و برادران دینى مصافحه مى‏نمود و مى‏فرمود: وقتى دو مؤمن با یک دیگر مصافحه مى‏کنند، گناهان آن دو مانند برگى که از درختان بریزد، فرو مى‏ریزد و خداوند تا زمانى که آن دو از هم جدا شوند به آن دو مى‏نگرد! در رفتار با مردم بسیار نیکوکار و عفیف بود و رفتارش با فقیران و مستضعفان تؤام با مهربانى و ملایمت بود، وقتى کار سنگینى به غلامان خود واگذار مى‏کرد خودش بسم اللَّه مى‏گفت و با آنان همکارى مى‏کرد.[ مشایخ، فاطمه، قصص الأنبیاء (قصص قرآن)، ص 775،]

همواره در طلب روزى حلال مى‏کوشید، و از کار و تلاش ابایى نداشت.

معاشرت آن حضرت با دیگران در نهایت ادب و بزرگوارى بود، با دوستان و برادران دینى مصافحه مى‏نمود و مى‏فرمود: وقتى دو مؤمن با یک دیگر مصافحه مى‏کنند، گناهان آن دو مانند برگى که از درختان بریزد، فرو مى‏ریزد و خداوند تا زمانى که آن دو از هم جدا شوند به آن دو مى‏نگرد! در رفتار با مردم بسیار نیکوکار و عفیف بود و رفتارش با فقیران و مستضعفان تؤام با مهربانى و ملایمت بود

 

مردی از اهل شام در مدینه ساکن بود و به خانه امام بسیار می آمد و به آن گرامی می گفت: «…در روی زمین بغض و کینه کسی را بیش از تو در دل ندارم و با هیچ کس بیش از تو و خاندانت دشمن نیستم! و عقیده ام آن است که اطاعت خدا و پیامبر و امیر مؤمنان در دشمنی با تو است،اگر می بینی به خانه تو رفت و آمد دارم بدان جهت است که تو مردی سخنور و ادیب و خوش بیان هستی!» در عین حال امام (علیه السلام) با او مدارا می فرمود و به نرمی سخن می گفت. چندی نگذشت که شامی بیمار شد و مرگ را مقابل خود دید و از زندگی نومید شد، پس وصیت کرد که چون در گذرد ابو جعفر«امام باقر»بر او نماز گزارد.

شب به نیمه رسید و بستگانش او را تمام شده یافتند، بامداد وصی او به مسجد آمد و امام باقر (علیه السلام) را دید که نماز صبح به پایان برده و به تعقیب نشسته است.

عرض کرد: آن مرد شامی از دنیا رفته و سفارش کرده که شما بر او نماز گزارید.

حضرت فرمود: او نمرده است…شتاب مکنید تا من بیایم.

پس برخاست و وضو و طهارت را تجدید فرمود و دو رکعت نماز خواند و دست ها را به دعا برداشت، سپس به سجده رفت و همچنان تا بر آمدن آفتاب، در سجده ماند، آن گاه به خانه شامی آمد و بر بالین او نشست و او را صدا زد و او پاسخ داد، امام او را نشانید و پشتش را به دیوار تکیه داد و شربتی طلبید و به کام او ریخت و به بستگانش فرمود غذاهای سرد به او بدهند و خود بازگشت.

طولی نکشید که شامی شفا یافت و به نزد امام آمد و عرض کرد: «گواهی می دهم که تو حجت خدا بر مردمانی.[ شیخ طوسى، الأمالی، ص 410، انتشارات دارالثقافة، قم، 1414 هـ ق.] 

Read more...
07 مرداد 1395

- 1قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : إذا أرَدْتَ أنْ تَعْلَمَ أنَّ فيكَ خَيْراً، فَانْظُرْ إلي قَلْبِكَ فَإنْ كانَ يُحِبُّ أهْلَ طاعَةِ اللّهِ وَ يُبْغِضُ أهْلَ مَعْصِيَتِهِ فَفيكَ خَيْرٌ; وَاللّهُ يُحِبُّك، وَ إذا كانَ يُبْغِضُ أهْلَ طاعَةِ اللّهِ وَ يُحِبّ أهْلَ مَعْصِيَتِهِ فَلَيْسَ فيكَ خَيْرٌ; وَ اللّهُ يُبْغِضُكَ، وَالْمَرْءُ مَعَ مَنْ أحَبَّ.

«وسائل الشّيعة، ج 16، ص 183، ح 1»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: اگر خواستي بداني كه در وجودت خير و خوشبختي هست يا نه، به درون خود دقّت كن اگر اهل عبادت و طاعت را دوست داري و از اهل معصيت و گناه ناخوشايندي، پس در وجودت خير و سعادت وجود دارد; و خداوند تو را دوست مي دارد. ولي چنانچه از اهل طاعت و عبادت ناخوشايند باشي و به اهل معصيت عشق و علاقه ورزيدي، پس خير و خوبي در تو نباشد; و خداوند تو را دشمن دارد. و هر انساني با هر كسي كه به او عشق و علاقه دارد، با همان محشور مي گردد.

 

 

2- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : مَنْ كَفَّ عَنْ أعْراضِ النّاسِ أقالَهُ اللّهُ نَفْسَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ، وَ مَنْ كَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ كَفَّ اللّهُ عَنْهُ غَضَبَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ.

«كتاب الزّهد، ص 1، ح 9»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: هركس دنبال هتك حرمت - ناموس و آبروي - ديگران نباشد، خداوند متعال او را در قيامت مورد عفو و بخشش قرار مي دهد; و هركس غضب و خشم خود را از ديگران باز دارد، خداوند نيز خشم و غضب خود را در قيامت از او بر طرف مي سازد.

 

 

3- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : مَنْ ثَبَتَ عَلي وِلايَتِنا فِي غِيْبَةِ قائِمِنا، أعْطاهُ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ اَجْرَ ألْفِ شَهيد مِنْ شُهَداءِ بَدْر وَ حُنَيْن.

«إثبات الهداة، ج 3، ص 467»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: كسي كه در زمان غيبت امام زمان (عجّل الله فرجه الشّريف) بر ايمان و ولايت ما اهل بيت عصمت و طهارت پا برجا و ثابت بماند، خداوند متعال پاداش و ثواب هزار شهيد از شهداي جنگ بدر و حنين به او عطا مي فرمايد.

 

 

4- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : لَوْ أنَّ الاْمامَ رُفِعَ مِنَ الاْرْضِ ساعَةً، لَماجَتْ بِأهْلِها كَما يَمُوجُ الْبَحْرُ بِأهْلِهِ.

«الكافي، ج 1، ص 179، ح 12»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: اگر امام و حجّت خدا لحظه اي از روي زمين و از بين افراد جامعه برداشته شود، زمين اهل خود را در خود مي بلعد و فرو مي برد همان طوري كه دريا چيزهاي خود را در خود متلاطم و آشفته مي سازد.

 

 

5- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : إنَّ جَميعَ دَوابِّ الاْرْضِ لَتُصَلّي عَلي طالِبِ الْعِلْمِ حَتّي الْحيتانِ في الْبَحْرِ.

«بحارالأنوار، ج 1، ص 137، ح 31»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: به درستي كه تمام موجودات و جانوراان زمين و بلكه ماهيان دريا براي تحصيل كنندگان علوم ـ اسلامي و معارف الهي ـ تحيّت و درود مي فرستند.

 

 

6- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : لَوْ أُوتيتُ بِشابٍّ مِنْ شَبابِ الشّيعَةِ لا يَتَفَقَّهُ فِي الدّينِ، لَأَوجَعْتُهُ.

«محاسن برقي، ج 1، ص 228»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: اگر جواني از جوانان شيعه را نزد من بياورند كه به مسائل دين ـ و زندگي ـ آشنا نباشد، او را تنبيه و تأديب خواهم كرد (تا به دنبال تحصيل مسائل دين برود).

 

 

7- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : مَنْ أفْتَي النّاسَ بِغَيْرِ عِلْم وَ لا هُدي، لَعَنَتْهُ مَلائِكَةُ الرَّحْمَةِ وَ مَلائِكَةُ الْعَذابِ، وَ لَحِقَهُ وِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِفَتْياهُ.

«مستدرك الوسائل، ج 17، ص 244»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: هركس درباره مسائل دين فتوا و نظريه اي دهد كه بدون علم و اطّلاع باشد، ملائكه رحمت و ملائكه عذاب او را لعن و نفرين مي كنند و گناه عمل كننده ـ اگر خلاف باشد ـ بر عهده گوينده است.

 

 

8- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : الصَّلاةُ عَمُودُ الدّينِ، مَثَلُها كَمَثَلِ عَمُودِ الْفِسْطاطِ، إذا ثَبَتَ الْعَمُودُ ثَبَتَ الاَْوْتادُ وَ الاَْطْناب، وَ إذا مالَ الْعَمُودُ وَانْكَسَرَ لَمْ يَثْبُتْ وَ تَدٌ وَ لا طَنَبٌ.

«وسائل الشيعه، ج 4، ص 27، ح 4424»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: نماز ستون دين است و مثالش همانند تيرك و ستون خيمه مي باشد كه چنانچه محكم و استوار باشد ميخ ها و طناب هاي اطراف آن پا بر جا خواهد بود ولي اگر ستون سُست يا كج باشد ميخ ها و طنابهاي اطراف آن نمي تواند پا برجا باشد.

 

 

9- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : لا تَتَهاوَنْ بَصَلاتِكَ، فَإنَّ النَّبيَّ (صلي الله عليه وآله وسلم) قالَ عِنْدَ مَوْتِهِ: لَيْسَ مِنّي مَنِ اسْتَخَفَّ بِصَلاتِهِ، لَيْسَ مِنّي، مَنْ شَرِبَ مُسْكِراً، لا يَرِدُ عَلَي الْحَوْضَ، لا وَ اللهِ.

«وسائل الشّيعة، ج 4، ص 23، ح 4413»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: نسبت به نماز بي اعتنا مباش و آن را سبك و ناچيز مشمار، همانا كه پيامبر خدا هنگام وفات خود فرمود: هركس نماز را سبك شمارد و يا مسكرات بنوشد از ـ امّت ـ من نيست و بر حوض كوثر وارد نخواهد شد.

 

 

10- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : بُنِيَ الاْسْلامُ عَلي خَمْسَةِ أشْياء: عَلَي الصَّلاةِ، وَ الزَّكاةِ، وَ الْحَجِّ، وَ الصَّوْمِ، وَ الْوِلايَةِ، وَ لَمْ يُنادَ بِشَيْيء مِثْلَ ما نُودِي لِلْوِلايَةِ.

«وسائل الشّيعة، ج 1، ص 18، ح 10»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: دين مبين اسلام بر پنج پايه و اساس استوار است: نماز، زكات، حجّ، روزه، ولايت اهل بيت عصمت و طهارت - عليهم السلام -. سپس افزود: آن مقداري كه نسبت به ولايت سفارش شده است نسبت به هيچ كدام تأكيد نگرديده است و ولايت اساس و محور تمام اعمال مي باشد.

 

 

11- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : مَنْ دَعَا اللهَ بِنا أفْلَحَ، وَ مَنْ دَعاهُ بِغَيْرِنا هَلَكَ وَ اسْتَهْلَكَ.

«أمالي شيخ طوسي، ج 1، ص 175»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: هر كه خداوند را به وسيله ما بخواند و ما را واسطه قرار دهد رستگار و موفّق خواهد شد.

و كسي كه غير از ما اهل بيت ـ عصمت و طهارت ـ را وسيله گرداند نااميد و هلاك خواهد گشت.

 

 

12- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : الاْعْمالُ تُضاعَفُ يَوْمَ الْجُمُعَةِ، فَأكْثِرُوا فيها مِنَ الصَّلاةِ وَ الصَّدَقَةِ وَ الدُّعاءِ.

«مستدرك الوسائل، ج 6، ص 64، ح 15»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: پاداش اعمال ـ بد يا خوب ـ در روز جمعه دو برابر ديگر روزها است، پس سعي نمائيد در اين روز نماز و صدقه و دعا بسيار انجام دهيد.

 

 

13- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : مَنْ طَلَبَ الدُّنْيا اسْتِعْفافاً عَنِ النّاسِ، وَ سَعْياً عَلي أهْلِهِ، وَ تَعَطُّفاً عَلي جارِهِ، لَقَي اللهَ عَزَّ وَجَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ وَجْهُهُ مِثْلُ الْقَمَرِ لَيْلَةَ الْبَدْرِ.

«وسائل الشّيعة، ج 17، ص 21، ح 5»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: هركس دنيا را به جهت يكي از اين سه حالت طلب كند: بي نيازي از مردم، آسايش و رفاه خانواده و عائله اش، كمك و رسيدگي به همسايه اش.

 

 

روز قيامت در حالتي محشور مي گردد و به ملاقات خداوند متعال نايل مي شود كه صورتش همچون ماه شب چهارده، نوراني است.

14- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : ثَلاثٌ لَمْ يَجْعَلِ اللهُ لِأحَد فيهِنَّ رُخْضةً: أداءُ الاْمانَةِ إلَي الْبِرِّ وَ الْفاجِرِ، وَ الْوَفاءُ بِالْعَهْدِ لِلْبِّرِ وَ الْفاجِرِ، وَ بِرُّ الْوالِدَيْنِ بِرَّيْنِ كانا اَوْ فاجِرَيْنِ.

«وسائل الشّيعه، ج 21، ص 490، ح 3»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: خداوند سبحان در سه چيز رخصت قرار نداده است: امانت را سالم تحويل صاحبش دادن، خواه آن كه صاحبش آدم خوبي باشد يا فاجر. وفاي به عهد نسبت به هر شخصي خوب باشد يا بد. و نيكي به والدين خوب باشند يا بد.

 

 

15- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : إنَّ الْجَنَّةَ وَ الْحُورَ لَتَشْتاقُ إلي مَنْ يَكْسَحُ الْمَسْجِدَ، اَوْ يَأخُذُ مِنْهُ الْقَذي.

«مستدرك الوسائل، ج 3، ص 385»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: همانا بهشت و حورالعين در انتظار افرادي است كه در نظافت و تميز كردن مسجد سعي و تلاش نمايند.

 

 

16- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : إنَّما يَبْتَلِي الْمُؤمِنُ فِي الدُّنْيا عَلي قَدْرِ دينِهِ.

«بحارالأنوار، ج 67، ص 210، ح 12»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: همانا مؤمن در اين دنيا هر مقداري كه دين و ايمان داشته باشد به همان اندازه مورد امتحان و آزمايش قرار مي گيرد.

17- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : لا يَكُونُ الْعَبْدُ عابِداً لِلّهِ حَقَّ عِبادَتِهِ حَتّي يَنْقَطِعَ عَنِ الْخَلْقِ كُلِّهِمْ، فَحينَئِذ يَقُولُ: هذا خالِصٌ لي، فَيَقْبَلُهُ بِكَرَمِهِ.

«بحارالأنوار، ج 70، ص 111، ح 14»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: كسي به بندگي و ستايش گر حقيقي در برابر خداوند نمي رسد مگر آن كه از تمام افراد قطع اميد كند و تنها اميدش خداي يكتا باشد. در يك چنين حالتي خداوند گويد: اين عمل خالصانه براي من است و آن را مورد قبول و عنايت خود قرار مي دهد.

 

 

18- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : اُقْسِمُ بِاللهِ وَ هُوَ حَقٌّ، مافَتَحَ رَجُلٌ عَلي نَفْسِهِ بابَ الْمَسْألَةِ إلاّ فَتَحَ اللهُ عَلَيْهِ بابَ فَقْر.

«عدّة الداعي، ص 99»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: سوگند به خدائي كه بر حقّ است، چنانچه شخصي در موردي، تقاضاي خود را به يكي از هم نوعان خود بگويد و بدون توجّه به خداوند متعال درخواست كمك نمايد، خداوند دري از درهاي فقر و تنگ دستي را بر او بگشايد.

 

 

19- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : مَنْ قَضي مُسْلِماً حاجَتَهُ، قالَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ: ثَوابُكَ عَلَي وَلا اَرْضي لَكَ ثَواباً دُونَ الْجَنَّةِ.

«مستدرك الوسائل، ج 12، ص 402، ح 6»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: هركس حاجتي را براي مسلماني برآورده كند و گره از مشگلش بگشايد، خداوند متعال به او خطاب كند: ثواب و پاداش تو بر عهده من خواهد بود و غير از بهشت چيز ديگري لايق تو نخواهد بود.

 

 

20- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : إنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَوْحي إلي شُعَيْب النَّبي - صلي الله عليه وآله وسلم - : إنّي مُعَذِّبٌ مِنْ قَوْمِكَ مِائَةَ ألْف، أرْبَعينَ ألْفاً مِنْ شِرارِهِمْ وَ سِتّينَ ألْفاً من خِيارِهِمْ.

فقال: يارَبِّ هؤُلاءِ الاْشْرار فَما بالُ الاْخْيار؟ فَأوحي اللهُ إلَيْهِ: إنَّهُمْ داهَنُوا أهْلَ الْمَعاصي وَ لَمْ يَغْضِبُوا لِغَضَبي.

«بحارالأنوار، ج 12، ص 386، ح 12»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: همانا خداوند متعال، براي حضرت شعيب - عليه السلام - وحي فرستاد: من از قوم تو يكصد هزار نفر را عذاب و هلاك مي نمايم كه شصت هزار نفر ايشان، اشرار و چهل هزار نفر ديگرشان از خوبان و عبادت كنندگان خواهند بود.

حضرت شعيب - عليه السلام - سؤال نمود: اشرار كه مستحقّ عذاب هستند ولي خوبان را چرا عذاب مي نمائي؟ خداوند وحي نمود: به جهت آن كه اين افراد، نسبت به گناهكاران بي تفاوت بوده و با ايشان سازش مي كردند.

 

 

21- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : مَنْ أطْعَمَ مُؤْمِناً، أطْعَمَهُ اللهُ مِنْ ثِمارِ الْجَنَّةِ.

«محاسن برقي، ص 393، ح 4»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: هركس مؤمني را طعام دهد، خداوند از ميوه هاي بهشتي روزي او گرداند.

 

 

22- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : مَنْ حَمَلَ أخاهُ عَلي رَحْلِهِ بَعَثَهُ اللهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ إلي الْمَوْقِفِ عَلي ناقَةِ مِنْ نُوْقِ الْجَنَّةِ يُباهي بِهِ الْمَلائِكَةَ.

«بحارالانوار، ج 7، ص 303، ح 61»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: كسي كه برادرش را (و هركس كه در مسير راه بدون وسيله است) سوار وسيله نقليه خود كند ـ و حتّي الإمكان او را به مقصد برساند ـ خداوند متعال او را در قيامت سوار شتري از شترهاي بهشتي مي گرداند ـ كه سريع او را به مقصد برساند و از شدائد و سختي هاي محشر در امان گردد ـ، و به بر ملائكه مباهات و افتخار مي كنند.

 

 

23- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : إذا دَخَلَ أحَدُكُمْ عَلي أخيهِ في بَيْتِهِ، فَلْيَقَعُدْ حَيْثُ يَأمُرُهُ صاحِبُ الرَّحْلِ، فَإنَّ صاحِبَ الْبَيْتِ أعْرَفُ بِعَوْرة بَيْتِهِ مِنَ الدّاخِلِ عَلَيْهِ.

«وسائل الشّيعة، ج 5، ص 322»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: هنگامي به منزل يكي از برادران و دوستانتان وارد شديد، هر كجا به شما گفت بنشينيد، بپذيريد و همانجا بنشينيد، چون كه صاحب منزل بيش از ديگران به اسرار منزل خود آشنا و آگاه است.

 

 

24- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : اَلْجَنَّةُ مُحَرَّمَةٌ عَلَي الْفَتّانينَ الْمشّائينَ بِالنَّميمَةِ.

«تنبيه الخواطر، ص 528»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: بهشت ـ و نعمت هاي حيات بخش آن ـ براي اشخاص فتنه گر و سخن چينِ آشوب طلب، حرام است.

 

 

25- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : إنّا نَأمُرُ صِبْيانَنا بِالصَّلاةِ إذا كانُوا بَني خَمْسِ سِنين، فَمُرُوا صِبْيانَكُمْ إذا كانوا بَني سَبْعِ سِنين.

«وسائل الشّيعه، ج 4، ص 31، ح 4434»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: ما ـ اهل بيت عصمت و طهارت ـ كودكان خود را از دوران پنج سالگي به انجام نماز دستور مي دهيم، ولي شما ـ دوستان و پيروان ما ـ فرزندان خود را از سنين هفت سالگي وادار به نماز نمائيد.

 

 

26- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : مَنْ حَمَلَ جِنازَةً مِنْ اَرْبَع جَوانِبِها، غَفَرَ اللهُ لَهُ اَرْبَعينَ كَبيرَةً.

«وسائل الشّيعة، ج 3، ص 3، ح 153»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: هركس جنازه اي را تشييع نمايد و چهار جانب تابوت را بر شانه خود حمل كند، خداوند چهل گناه از گناهانش را مي آمرزد.

 

 

27- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : خَفِ اللهَ تَعالي لِقُدْرَتِهِ عَلَيْكَ، وَ اسْتَحِ مِنْهُ لِقُرْبِهِ مِنْكَ.

«بحارالأنوار، ج 68 ص336، ح 22»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: بترس از قدرت بي منتهاي خداوند متعال كه از ـ جهات مختلف ـ بر تو دارد، و از خداوند شرم و حيا كن ـ در انجام گناهان ـ به جهت آن كه از هر چيزي به تو نزديك تر است.

 

 

28- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : الْحِكْمَةُ ضالَّةُ الْمُؤْمِنِ، فَحَيْثُ ماوَجَدَ أحَدُكُمْ ضالَّتَهُ فَلْيَأخُذْها.

«تنبيه الخواطر، ص 468»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: دانش و حكمت، گمشده ـ ارزشمندي است براي ـ مؤمن كه هر كجا و نزد هركس يافت شود بايد آن را دريافت نمايد.

 

 

29- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : فِي الْمِلْحِ شِفاءٌ مِنْ سَبْعينَ داء، ثُمَّ قالَ: لَوْ يَعْلَمُ النّاسُ ما فِي الْمِلْحِ ما تَداوَوا إلاّ بِهِ.

«تنبيه الخواطر، ص 468»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: نمك شفابخش و درمان كننده هفتاد نوع مرض و درد خواهد بود و افزود چنانچه مردم خواصّ نمك مي شناختند به چيزي غير از نمك مداوا و درمان نمي كردند.

 

 

30- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : إنَّ الْمُؤمِنَ إذا صافَحَ الْمُؤمِنَ تَفَرَّقا مِنْ غَيْرِ ذَنْب.

«خصال صدوق، ج 1، ص 13»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: همانا مؤمني كه با برادر مؤمنش ديدار و مصافحه نمايد، گناهانشان ريخته مي شود و بدون گناه از يكديگر جدا خواهند شد.

 

 

31- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : مَثَلُ الْحَريصِ عَلَي الدُّنْيا مَثَلُ ذَرْوَةِ الْقَزِّ، كُلَّما ازْدادَتْ عَلي نَفْسِها لَفّاً كانَ أبْعَدُ مِنَ الْخُرُوجِ حَتّي تَمُوتَ غَمّاً.

«وسائل الشّيعة، ج 11، ص 318»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: تمثيل افراد حريص به مال و زيورآلات دنيا همانند كرم ابريشمي است كه هر چه اطراف خود بچرخد و بيشتر فعاليّت كند و تارهاي ابريشم را به دور خود بپيچد، خارج شدنش از بين آن تارها سخت تر گردد و چه بسا غير ممكن مي شود تا جائي كه چاره اي جز مرگ نداشته باشد.

 

 

32- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : إنَّ الْمُؤْمِنَ أخُ الْمُؤمِنِ لا يَشْتِمُهُ، وَ لا يُحَرِّمُهُ، وَ لا يُسييءُ بِهِ الظَّنَّ.

«تحف العقول، ص 221»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: مؤمن برادر مؤمن است، بايد او را دشنام ندهد، سرزنش و بدگوئي نكند، و او را از خوبيها محروم نگرداند، و به او بدگمان نباشد.

 

 

33- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : اَلْكَمالُ كُلُّ الْكَمالِ، التَّفَقُّهُ فِي الدّينِ، وَ الصَّبْرُ عَلَي النائِبَةِ، وَ تَقْديرُ الْمَعيشَةِ.

«تحف العقول، ص 213»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: تمام كمالات - معنوي و مادّي انسان - در فقاهت و شناخت دقيق و صحيح مسائل دين و معارف الهي است; و صبر و شكيبائي در مقابل ناملايمات، و نيز زندگي را با تدبّر و مديريّت برنامه ريزي كردن مي باشد.

 

 

34- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : صِلِةُ الاْرْحامِ تُزَكّي الاْعْمالَ، وَ تُنْمِي الاْمْوالَ، وَ تَدْفَعُ الْبَلْوي، وَ تُيَسِّرُ الْحِسابَ، وَ تُنْسِيءُ فِي الاْجَلِ.

«تحف العقول، ص 218»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: صله رحم نمودن (پنج فايده دارد:) موجب تزكيه اعمال و عبادات مي شود، سبب رشد و بركت در اموال مي گردد، بلاها، آفات; و گرفتاري ها را دفع و بر طرف مي نمايد، حساب (قبر و قيامت) را آسان مي گرداند و مرگ و أجل (معلّق) را تأخير مي اندازد.

 

 

35- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : فَضْلُ صَلاةِ الْجَماعَةِ عَلي صَلاةِ الرَّجُلِ فَرْداً خَمْساً وَ عِشْرينَ دَرَجَةً فِي الْجَنَّةِ.

«وسائل الشّيعة، ج 17، ص 37»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: فضيلت و برتري نماز جماعت بر نماز فرادا و تنها، بيست و پنج درجه از مقامات بهشتي است.

 

 

36- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : وَ أمَّا الْمُنْجِيات: فَخَوْفُ اللهِ فِي السِّرَ وَ الْعَلانِيَةِ، وَ الْقَصْدُ فِي الْغِني وَ الْفَقْرِ، وَ كَلِمَةُ الْعَدْلِ فِي الرِّضا وَ السّخَطِ.

«وسائل الشّيعة، ج 11، ص 174، ح 12»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: از اسباب نجات، ترس از خدا در خفاء و آشكارا است، رعايت اقتصاد و صرفه جوئي در تمام حالات بي نيازي و نيازمندي، نيز رعايت انصاف و گفتن سخن حقّ و عدالت در همه حالت هاي خوشي و ناراحتي.

 

 

37- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : لا تَنالُ وِلايَتُنا إلاّ بِالْعَمَلِ وَ الْوَرَعِ.

«وسائل الشّيعه، ج 11، ص 196»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: ولايت و شفاعت ما شامل نمي شود مگر افرادي را كه داراي عمل ـ صالح ـ و نيز پرهيز از گناه داشته باشند.

 

 

38- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : إنَّ أعْمالَ الْعِبادِ تُعْرَضُ عَلي نَبيِّكُمْ كُلَّ عَشيَّةِ خَميس، فَلْيَسْتَحِ أحَدُكُمْ أنْ يُعْرِضَ عَلي نَبيِّهِ الْعَمَلَ الْقَبيح.

«وسائل الشّيعة، ج 11، ص 391»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: همانا تمام كارها و حركات بندگان در هر شب جمعه بر پيغمبر اسلام عرضه مي گردد، پس حياء كنيد از اين كه عمل زشت شما را نزد پيغمبرتان ارائه دهند.

 

 

39- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : مَنْ عَلَّمَ بابَ هُدي فَلَهُ مِثْلُ أجْرِ مَنْ عَمِلَ بِهِ، وَلايَنْقُصُ اُولئِكَ مِنْ أجُورِهِمْ.

«وسائل الشّيعة، ج 1، ص 436»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: هركس راه هدايت و سعادتي را بگشايد و يا به ديگران تعليم دهد، اجر و پاداش او همانند كسي است كه به آن كار خير عمل كرده باشد بدون آن كه از پاداش عمل كنندگان كسر شود.

 

 

40- قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : اَرْبَعٌ مِنْ كُنُوزِالْبِرِّ: كِتْمانُ الْحاجَةِ، وَ كِتْمانُ الصَّدَقَةِ، وَ كِتْمانُ الْوَجَعِ، وَ كِتْمانُ الْمُصيبَةِ.

«تحف العقول، ص 215»

امام محمد باقر - عليه السلام - فرمود: چهار حالت از كنزهاي نيك و پسنديده است: پوشاندن نياز و حاجت خود را از ديگران، دادن صدقه و كمك به افراد به طور مخفيانه و محرمانه، دردها و مشكلات و ناراحتي ها را تحمّل كردن و هنگام مصيبت و حوادث، جزع و داد و فرياد نكردن.

Read more...
07 مرداد 1395

أبان بن تغلب و همچنین ابوبصیر - كه هر دو از راویان حدیث و از اصحاب امام باقر و امام صادق علیهماالسلام بوده اند - حكایت كنند: طاووس یمانى با بعضى از دوستان خود مشغول طواف كعبه الهى بود، ناگهان متوجّه شد كه جلوتر از او نوجوانى خوش سیما نیز مشغول طواف كعبه الهى مى باشد، و چون در چهره نورانیش خوب دقیق شد، او را شناخت ، كه آن نوجوان حضرت ابوجعفر، باقرالعلوم علیه السلام است .

هنگامى كه حضرت طواف خود را به پایان رساند و دو ركعت نماز طواف به جاى آورد، در گوشه اى از صحن مطهّر نشست و مردم یك به یك مى آمدند و سؤ الات خود را در حضور آن حضرت مطرح مى كردند و جواب مى گرفتند و مى رفتند.

آن گاه طاووس یمانى به دوستان خود گفت : ما نزد این دانشمند برویم و از او سؤالى كنیم ، شاید جواب آن را نداند.

سپس طاووس یمانى به همراه دوستانش خدمت حضرت رسیدند و سلام كردند.

بعد از آن طاووس گفت : اى ابوجعفر! آیا مى دانى چه زمانى یك سوّم جمعیّت روى زمین هلاك و كشته شد؟

امام محمّد باقر علیه السلام فرمود: اى ابو عبدالرّحمن ! یك سوّم نبود؛ بلكه یك چهارم جمعیّت هلاك و نابود گردید.

طاووس گفت : صحیح مى فرمائى ، حقّ با شما است ، اكنون بفرما كه چگونه چنان شد؟

حضرت فرمود: این جریان ، آن زمانى اتّفاق افتاد كه تنها جمعیّت روى زمین حضرت آدم ، حواء، قابیل و هابیل بودند؛ و قابیل برادر خود را كشت ، در حالى كه هابیل در آن زمان یك چهارم جمعیّت را تشكیل مى داد.

طاووس گفت : كدام یك از هابیل و قابیل پدر تمام مردم بود؟

حضرت فرمود: هیچ كدام ؛ بلكه بعد از حضرت آدم علیه السلام ، شیث پدر آدمیان بود.

طاووس پرسید: چرا حضرت آدم علیه السلام را آدم نامیدند؟

فرمود: چون سرشت و خمیرمایه او را از خاك روى زمین برگرفتند.

پرسید: چرا همسر حضرت آدم را حوّاء گفته اند؟

فرمود: چون او از دنده آدم علیه السلام آفریده شد.

پرسید: چرا شیطان را ابلیس نامیده اند؟

فرمود: چون او از رحمت خداوند محروم و ناامید گشت .

پرسید: چرا جنّ را به این نام گفته اند؟

فرمود: چون كه آنها مى توانند از دید انسانها مخفى و نامرئى گردند.

پرسید: اوّلین كسى كه حیله بكار برد و دروغ گفت چه كسى بود؟

فرمود: شیطان بود، كه به خداوند عزّ و جلّ گفت : من از آدم بهتر و برترم ؛ چون كه مرا از آتش و او را از گِل آفریدى .

پرسید: آن گروهى كه شهادت به حقّ دادند؛ ولى دروغ مى گفتند، چه كسانى بودند؟

فرمود: منافقین بودند، كه در ظاهر شهادت به رسالت و نبوّت رسول خدا صلى الله علیه و آله دادند؛ ولى در باطن دروغ مى گفتند، چون عقیده و ایمان به خداوند نداشتند.

پرسید: آن رسولى را كه خداوند براى هدایت انسان فرستاد؛ ولى خودش از جنّ و انسان نبود، كه بود؟

فرمود: كلاغى بود، كه براى تعلیم قابیل آمد تا او را هدایت كند كه چگونه جسد برادرش هابیل را دفن نماید.

پرسید: آن كه قوم و تبار خود را راهنمائى و انذار كرد، و از زمره جنّ و إ نس نبود، كه بود؟

فرمود: مورچه اى بود كه در مقابل لشكر عظیم حضرت سلیمان علیه السلام ، به هم نوعان خود گفت : درون لانه هایتان بروید تا توسّط لشكر سلیمان لگدمال نگردید.

طاووس یمانى گفت : آن چه حیوانى بود، كه به دروغ مورد تهمت قرار گرفت ؟

فرمود: گرگ بود، كه برادران حضرت یوسف علیه السلام آن را متّهم به قتل برادر خویش كردند.

طاووس در آخرین سؤال خود از امام امام محمّد باقر صلى الله علیه و آله ، پرسید: آن چیست كه كم و زیاد مى گردد؛ و آن دیگرى چیست كه زیاد مى شود ولى كم نمى گردد؛ و آن چست كه كم مى شود ولى زیاد نمى گردد؟

حضرت باقرالعلوم علیه السلام همچنین در او جواب فرمود: آن كه كم و زیاد مى شود، ماه است ؛ و آن كه زیاد مى شود ولى كم نمى گردد، آب دریا است ؛ و آن كه كم مى شود ولى زیاد نمى گردد، عمر انسان است .*

------------------------------------------------------------

*احتجاج مرحوم طبرسى : ج 2، ص 180، ح 206، و ص 186، ح 210، بحارالا نوار: ج 46، ص 351، ح 4.

Read more...
07 مرداد 1395

مبارزه با انحرافات

در پی درگیری های سیاسی حاکم بر عصر امام باقر علیه السلام فضایی برای ایشان ایجاد شد تا جلوی بسیاری از انحرافات را گرفته و اسلام حقیقی را به همگان معرفی کنند دبرای روشن شدن مبارزه حضرت با انحرافات علمی و فقهی بوجود آمده در آن عصر تنها به بیان نمونه هایی از این مبارزات بسنده می كنیم.

 

1. مبارزه با اندیشه خوارج

فردی از خوارج مدعی بود كه علی علیه السلام در جنگ نهروان به خاطر كشتن خوارج گرفتار ظلم شده است. وی می گفت: اگر بدانم كسی هست كه برای من ظالم نبودن علی علیه السلام را اثبات كند به سویش می روم. امام باقر علیه السلام را به او معرفی كردند. او هم گروهی از یارانش را جمع كرد و به حضور امام رسید. بعد از سخنان امام و برشمردن فضائل حضرت علی علیه السلام توسط یاران امام، آن مرد برخاست و گفت: من بیش از این جمع به فضائل علی آگاهم، ولی اینها مربوط به زمانی است كه حكمیت رانپذیرفته بود، و بعد از حكمیت كافر شد.

سخن در فضائل علی علیه السلام به حدیث خیبر رسید كه پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله فرمودند: «فردا پرچم را به فردی خواهم داد كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند. بر دشمن می تازد و هرگز از میدان نبرد نمی گریزد....» امام باقر علیه السلام فرمود: درباره این حدیث چه می گویی؟ گفت: حدیث درست است ولی كفر علی بعد از این بود. امام فرمودند: آیا آن روز كه خدا علی را دوست می داشت، می دانست كه او در آینده اهل نهروان را خواهد كشت یا نه؟ مرد گفت: اگر بگویم نمی دانست كافر می شوم، پس می دانست. حضرت فرمودند: آیا محبت خدا به علی علیه السلام از آن جهت بود كه وی در خط اطاعت خدا حركت می كرد یا به خاطر عصیان بود؟ مرد گفت: روشن است كه دوستی خدا به خاطر بندگی و اطاعت علی بود. امام باقر علیه السلام فرمودند: اكنون تو در میدان مناظره مغلوب شدی، از جای برخیز و مجلس را ترك كن. زیرا محبت خدا به علی نشان می دهد كه علی تا پایان عمر در راه اطاعت خدا گام برمی دارد و از مسیر رضای او خارج نمی شود و آنچه كرده طبق وظیفه الهی اش بوده است..»

مردی از خوارج به امام باقر علیه السلام گفت: چه چیز را می پرستی؟ فرمود: خدای متعال را. گفت: آیا او را دیده ای؟ فرمود: «چشمها با مشاهده حسی او را ندیده اند، ولی قلبها به حقیقت ایمان خدا را یافته اند. خدا را به وسیله مقایسه نمی توان شناخت و با حواس نمی توان درك كرد و شباهتی با آدمیان ندارد. خدا به وسیله نشانه ها و آیاتش، وصف و شناخته می شود و در حكم و داوری اش هرگز ستم نمی كند. این همان خدایی است كه جز او معبودی نیست

 

مرداز جای برخاست و گفت: «الله اعلم حیث یجعل رسالته؛ (1) خدا داناتر است كه رسالت خویش را در كجا قرار دهد..»

 

2. مبارزه با دروغ پردازان و غالیان

در روایتی از امام صادق علیه السلام، هفت نفر به عنوان افراد فرصت طلب و دروغگو معرفی شده اند. (مغیرة بن سعید، بیان، صائد، حمزة بن عماره بربری، حارث شامی، عبدالله بن عمر بن حارث، و ابوالخطاب) (2) امام باقر علیه السلام به افشاگری علیه آنان و لعن و نفرینشان می پرداخت. امام علیه السلام می فرمودند: «مغیره مانند بلعم است كه خداوند در حق او فرمود: «الذی آتیناه آیاتنا فانسلخ منها فاتبعه الشیطان فكان من الغاوین.» ؛ (3) مغیرة قائل به جسم بودن خدا بود و سخنان غلوآمیز درباره امام علی علیه السلام می گفت..» همچنین امام باقر علیه السلام درباره بیان فرمودند: «خداوند لعنت كند بیان را؛ زیرا برپدرم دروغ می بست....» (4)

وی به الوهیت امام علی و حسن و حسین علیهم السلام و محمد بن حنفیه و ابوهاشم (فرزند محمد بن حنفیه) قائل بود و خود را مصداق آیه «هذا بیان للناس.» می دانست. (5)

ابومنصور عجلی، از دیگر غالیان بود كه پیروانی گردآورد و امام باقر علیه السلام به طور رسمی او را طرد كرد. پیروان او با نام «منصوریه.» یا «كسفیه.» مشهور شدند. پس از وفات آن حضرت، وی ادعا كرد امامت به او منتقل شده است. (6)

 

3. مبارزه با بدعت گذاران

امام باقر علیه السلام می فرمود: كسی كه با گناه و ارتكاب كبائر به مبارزه با خدا برخاسته و از خود جرات نشان دهد، كافر است. كسی كه روشی غیر از دین خدا پی نهد مشرك است» (7)

آن حضرت همواره با بدعتها مبارزه می كرد كه نمونه ای را مرور می كنیم.

 

جواز یا حرمت متعه

عبدالله معمر لیثی به امام باقر علیه السلام گفت: شنیده ام متعه را جایز می دانید. امام فرمودند: بلی! خداوند آن را جایز شمرده و سنت رسول خدا هم بر آن بوده و اصحاب هم عمل می كردند. عبدالله گفت: ولی عمربن خطاب آن را ممنوع كرد. حضرت فرمودند: بنابراین تو بر سخن رفیقت باش، من هم بر سخن و رای رسول خدا صلی الله علیه و آله استوار خواهم ماند.

عبدالله گفت: آیا شما خشنود می شوی وقتی ببینی شخصی با زنی از بستگان و خانواده شما چنین عملی را انجام دهد؟ امام علیه السلام فرمودند: ای بی خرد! چرا سخن از زنان به میان می آوری؟ آن خدایی كه ازدواج موقت را حلال كرد، از تو و همه كسانی كه به تكلف و اجبار متعه را حرام شمرده اند، غیرتمندتر است. آیا دوست داری كه زنی از خانواده تو به همسری مردی درآید كه تهیدست است؟...

عبدالله گفت: خیر.

امام علیه السلام فرمودند: چرا تو حلال خدا را حرام می شماری؟

عبدالله گفت: من حلال خدا را حرام نمی شمارم، ولی معتقدم مرد فقیر و بافنده تهیدست كفو و هم سطح ما نیست.

امام علیه السلام فرمودند: ولی برنامه خدا غیر از این است، زیرا اعمال نیک همین مرد را می پذیرد و حوریان بهشتی را به ازدواج او در می آورد، ولی تو از روی كبر و نخوت از خویشاوندی با مؤمنی كه شایسته همسری حوریان بهشتی است، ناخشنود هستی.

عبدالله تسلیم شد و خندید و گفت: به راستی كه سینه های شما محل رویش درختان تناور دانش است. میوه های درخت دانش از آن شماست و برگهایش در اختیار مردم. (8)

 

4. مبارزه با انحرافات علماء

در این دوره فقها به شدت فعال بودند و همین امر لزوم هوشیاری امام را می طلبید. حضرت در برابر فقهایی مثل ابوحنیفه به شدت ایستادگی می كرد. (9)

از جمله درباره اهل قیاس به زراره فرمودند: «یا زرارة ایاك واصحاب القیاس فی الدین فانهم تركوا علم ما وكلوا به وتكلفوا ما قد كفوه یتاولون الاخبار ویكذبون علی الله عزوجل؛ (10)

ای زراره! از كسانی كه در كار دین قیاس می كنند، بپرهیز؛ زیرا آنان علمی را كه مكلف به آن بودند كنار گذاشته و به چیزی پرداخته اند كه به آنها سپرده نشده است. خبرها را [به ذوق خود] تفسیر كرده و بر خدای بزرگ دروغ می بندند.

محمد بن طیار از اصحاب امام باقر علیه السلام می گوید: امام باقر علیه السلام به من فرمودند: آیا با مردم بحث می كنی؟ گفتم: آری. فرمودند: آیا هرچه می پرسند تو به هر حال پاسخی می دهی؟ گفتم آری! فرمودند: پس در چه زمینه سكوت كرده و علم و دانش واقعی را به اهلش ارجاع می دهی؟

امام علیه السلام با این سؤال به او فهماند كه نحوه پاسخگویی او به پرسشهای مردم غلط است و در مسائل دینی باید به مرجع اصلی آن كه ائمه اطهار علیهم السلام هستند مراجعه كرد.

امام باقر علیه السلام می فرمود: كسی كه با گناه و ارتكاب كبائر به مبارزه با خدا برخاسته و از خود جرات نشان دهد، كافر است. كسی كه روشی غیر از دین خدا پی نهد مشرك است

 

همچنین ابوحمزه ثمالی از گفتگوی امام با قتاده چنین یاد می كند: امام رو به آن مرد كرد و پرسید: تو كیستی؟ گفت: قتادة بن دعامه بصری. فرمود: تو فقیه اهل بصره ای؟ گفت: آری. فرمود: وای بر تو ای قتاده! خداوند بندگان شایسته ای را آفریده است تا حجت بر دیگران باشند. آنان اوتاد زمین و برپادارنده امر الهی و نخبگان علم خدایند، آنان را قبل از آفرینش دیگر بندگان برگزیده است.

قتاده پس از سكوتی طولانی گفت: به خدا سوگند من تا كنون در برابر فقیهان بسیار و نیز پیش روی ابن عباس نشسته ام ولی آن گونه كه در برابر شما مضطرب شده ام، در مقابل هیچ یك از آنان، اضطراب مرا فرا نگرفت. امام فرمود: تو می دانی كجا نشسته ای؟ در مقابل خاندانی هستی كه خدا درباره اش فرموده است: «فی بیوت اذن الله ان ترفع ویذكر فیها اسمه یسبح له فیها بالغدو والآصال.» (11) و فرموده است «رجال لا تلهیهم تجارة ولا بیع عن ذكر الله واقام الصلاة وایتاء الزكاة.» (12) پس جایگاه تو آن جاست كه خود می دانی و ما آن خاندانیم كه خدا توصیف كرده است. (13)

 

5. پاسخ به پرسشها و شبهات

* فردی به امام باقر علیه السلام گفت: خدا از چه زمانی وجود داشت؟ آن حضرت فرمودند: وای بر تو! زمان برای موجودی است كه سابقه نیستی دارد، اما خدا دارای وجود همیشگی است. (14)

* از آن حضرت درباره تفسیر آیه «یا ابلیس ما منعك ان تسجد لما خلقت بیدی.» (15) سؤال شد. آن حضرت فرمودند: «ید» در كلام عرب به معنای قوت و عظمت است. خداوند می فرماید: «والسماء بنیناها باید» (16) ؛ آسمان را با قدرت و نیرو افراشتیم..»

* مردی از خوارج به امام باقر علیه السلام گفت: چه چیز را می پرستی؟ فرمود: خدای متعال را. گفت: آیا او را دیده ای؟ فرمود: «چشمها با مشاهده حسی او را ندیده اند، ولی قلبها به حقیقت ایمان خدا را یافته اند. خدا را به وسیله مقایسه نمی توان شناخت و با حواس نمی توان درك كرد و شباهتی با آدمیان ندارد. خدا به وسیله نشانه ها و آیاتش، وصف و شناخته می شود و در حكم و داوری اش هرگز ستم نمی كند. این همان خدایی است كه جز او معبودی نیست. (17)

 

پی نوشت:

1) كافی، ج 8، ص 349؛ بحارالانوار، ج 21، ص 26.

2) اختیار معرفة الرجال، جزء 4، ص 302، ح 543.

3) اعراف/175؛ بحارالانوار، ج 46، ص 322. (ترجمه آیه: آن كسی كه آیات خود را به او دادیم؛ ولی خود را از آن تهی ساخت و شیطان در پی او افتاد، و از گمراهان شد..»

4) اختیار معرفة الرجال، ص 301.

5) طبری، ج 5، ص 457؛ الكامل فی التاریخ، ج 4، ص 209.

6) فرق الشیعه، ص 38.

7) بحارالانوار، ج 72، ص 222.

8) كشف الغمه، ج 2، ص 362؛ بحارالانوار، ج 46، ص 356.

9) المجالس المفیدة، ص 39؛ وسایل الشیعه، ج 18، ص 39.

10) بحارالانوار، ج 2، ص 304 و 308؛ وسائل الشیعه، ج 27، ص 59 و امالی مفید، ص 51.

11) نور/36.

12) نور/37.

13) اصول كافی، ج 6، ص 256؛ بحارالانوار، ج 46، ص 358.

14) اصول كافی، ، باب الكون والمكان، ج 3.

15) ص/75. «ای ابلیس! چه چیزی تو را مانع شده است از اینكه برای آنچه با دست خود آفریدم، سجده كنی؟»

16) سیرة الائمة الاثنی عشر، ج 3، ص 213.

17) الاحتجاج، ص 321.

Read more...
07 مرداد 1395

   ابوعبدالله زیادی می گوید: هنگامی که متوکل مسموم شد، نذر کرد که اگر خداوند او را عافیت بخشد، مال زیادی صدقه دهد و از قضا سلامت خود را بازیافت و در مورد مقدار نذر خویش از فقهای عصر استفسار نمود، آنان در مصداق و مقدار «مال کثیر» اختلاف نمودند. حسن که حاجب متوکل بود به وی گفت: یا امیرالمؤمنین! اگر من پاسخ صحیح این مشکل را برای شما بیاورم، مرا در نزد شما چه پاداشی خواهد بود؟ متوکل گفت: اگر جواب صحیح را بیاوری ده هزار درهم پاداش می گیری و گرنه صد تازیانه بر تو خواهم زد. حسن گفت: می پذیرم. آن گاه نزد امام هادی علیه السلام رفت و از او درباره مقدار مال کثیر سؤال نمود. امام به او پاسخ داد: «یتصدق بثمانین درهما; هشتاد درهم صدقه دهد». متوکل پرسید: به چه دلیل؟ حسن دوباره نزد امام رفته و از او علت حکم را جویا شد. امام هادی علیه السلام فرمود: «چون خدای تعالی به پیامبرش فرمود: لقد نصرکم الله فی مواطن کثیرة (1); خداوند شما را در جاهای بسیار یاری کرد (و بر دشمن پیروز شدید.) و شمار مواطنی که خداوند، پیامبرش را یاری داده به هشتاد می رسد.»

حسن با شنیدن این جواب به نزد متوکل آمد و او را از پاسخ امام آگاه ساخت، متوکل نیز از این دلیل قرآنی خوشحال شده و ده هزار درهم به وی عطا نمود(2)

(1)توبه/ 25.

(2)بحارالانوار، ج 50، ص 162 و 163.

Read more...
07 مرداد 1395

از رسالتهای امامان معصوم علیهم السلام تعلیم و تبیین قرآن کریم است. هر چند تاریخ سیصد ساله حیات آن بزرگواران آکنده از ممانعتها و سختگیری های فراوان حاکمان در ایفای این رسالت است با این حال ایشان توانسته اند در مناسبتهای گوناگونی که دست می داد از فرصت پیش آمده بیشترین استفاده را برده و معارف حقیقی قرآن را بر جامعه و به واسطه آنها به نسلهای آینده منتقل کنند. نمونه هایی که در ادامه می آید گوشه ای از بیانات امام باقر علیه السلام در زمینه تعلیم معارف قرآن است.

 

امید بخش ترین آیه قرآن

حَرب بن شُرَیح نقل می کند: امام‏ باقر علیه السلام به من فرمود: شما عراقی ها معتقدید که امید بخش ترین آیه قرآن [آیه 53 سوره زمر است که می فرماید:] یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّه‏ ؛ اى بندگان من كه [با گناه کردن‏] به خود ظلم کرده‏اید! از رحمت خدا نومید نشوید.حَرب می گوید عرض کردم: بله ؛ ما چنین عقیده ای داریم.

امام علیه السلام فرمود: ولی ما اهل بیت معتقدیم که «إِنَّ أَرْجَى آیَةٍ فِی كِتَابِ اللَّهِ»‏ ؛ امید بخش ترین آیه قرآن کریم این فراز از کلام خداست که می فرماید: «وَ لَسَوْفَ یُعْطِیكَ رَبُّكَ فَتَرْضى» ؛  و به زودى پروردگارت آن قدر به تو مى‏بخشد تا راضى شوى‏.[1]

و بعد فرمود: «وَ هِیَ الشَّفَاعَةُ» و این همان شفاعت است.[2]

توضیح اینکه، بنابر روایات رسیده، رسول خدا صلی الله علیه وآله تمام کسانی را که در خط هدایت و ولایت قرار گرفته و از اسلام با نشان غدیر تبعیت کردند، در قیامت شفاعت کرده و خداوند متعال همه را بخشیده و با وارد کردن آنها به بهشت موجبات خوشنودی رسول و بهترین خَلقش را فراهم می کند.

درست است که همگی با افت و خیزهایی در نهایت با شفاعت اهل بیت علیهم السلام در بهشت قرار می گیرند؛ اما این هرگز بدین معنا نیست که درجات و میزان بهره مندی همه آنها از بهشت نیز یکسان است؛ بلکه درجه هر کس، در گرو اعمال صالحی است که در این دنیا انجام داده است

این روایتها از همان زمان صدور تاکنون باعث تعجب شنوندگان حتی برخی شیعیان قرار گرفته است. یکی از این افراد عَمْرِو بْنِ یَزِید است. او که یکی از شیعیان است به محضر امام صادق علیه السلام شرفیاب شده و به آن حضرت عرض می کند:

بنده از شما شنیدم که فرمودید: « كُلُّ شِیعَتِنَا فِی الْجَنَّةِ عَلَى مَا كَانَ فِیهِمْ ؛ همه شیعیان ما هر جور که باشند به بهشت می روند

امام علیه السلام فرمود: «صَدَقْتُكَ كُلُّهُمْ وَ اللَّهِ فِی الْجَنَّةِ ؛ راست گفتم به خدا سوگند که همه آنها در بهشتند»

عرض کردم: فدایتان شوم! چطور ممکن است؛ برخی از شیعیان شما گناهان کبیره فراوانی انجام داده اند!؟

امام علیه السلام فرمود: «فِی الْقِیَامَةِ فَكُلُّكُمْ فِی الْجَنَّةِ بِشَفَاعَةِ النَّبِیِّ الْمُطَاعِ أَوْ وَصِیِّ النَّبِیِّ» ؛ در قیامت تمام شیعیان ما با شفاعت رسول خدا و یا امیرالمومنین  [و سایر ائمه ] وارد بهشت خواهند شد. «وَ لَكِنِّی وَ اللَّهِ أَتَخَوَّفُ عَلَیْكُمْ فِی الْبَرْزَخِ» ؛ من فقط نگران برزخ شما هستم.

عرض کردم: برزخ چیست؟

فرمود: « الْقَبْرُ مُنْذُ حِینِ مَوْتِهِ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ» ؛ برزخ همان عالم قبر است [3] که از لحظه مرگ آغاز و تا روز قیامت ادامه دارد.[4]

 

از این روایات به دست می آید که نهایت کار کسانی که معتقد به خلافت و وصایت ائمه دوازده گانه هستند و سعی در پیروی آنها دارند بهشت جاویدان است. گناهانی هم که از آنها سر می زند اگر با توبه و جبران در دنیا پاک نشد با رنج و سختی هایی که هنگام جان دادن و در عالم قبر و برزخ متحمل می شود برطرف شده و پاک می شود و اگر باز هم گناه و اثر سویی در روح او  باقی ماند که مانع از ورود او به بهشت می شد با شفاعت رسول خدا و ائمه معصومین ، خدا از آن گذشته و او وارد بهشت می شود.

با این توضیحات معنای این روایت هم روشن می شود که امام صادق علیه السلام فرمود:

«شِیعَتُنَا كُلُّهُمْ فِی الْجَنَّةِ مُحْسِنُهُمْ وَ مُسِیئُهُمْ وَ هُمْ یَتَفَاضَلُونَ فِیهَا بَعْدَ ذَلِكَ بِالْأَعْمَال‏ ؛ تمام شیعیان ما؛ چه نیکوکار و چه گنهکار در بهشت خواهند بود و بعد در آنجاست که به واسطه اعمالی که انجام داده اند رتبه بندی می شوند.» [5]

یعنی درست است که همگی با افت و خیزهایی در نهایت با شفاعت اهل بیت علیهم السلام در بهشت قرار می گیرند؛ اما این هرگز بدین معنا نیست که درجات و میزان بهره مندی همه آنها از بهشت نیز یکسان است؛ بلکه درجه هر کس، در گرو اعمال صالحی است که در این دنیا انجام داده است.

رسول خدا صلی الله علیه وآله تمام کسانی را که در خط هدایت و ولایت قرار گرفته و از اسلام با نشان غدیر تبعیت کردند، در قیامت شفاعت کرده و خداوند متعال همه را بخشیده و با وارد کردن آنها به بهشت موجبات خوشنودی رسول و بهترین خَلقش را فراهم می کند

چه کسانی در قیامت کور محشور می شوند؟

در آیه 72 سوره مبارکه اسراء می خوانیم « مَن كاَنَ فىِ هذِهِ أَعْمَى‏ فَهُوَ فىِ الاَْخِرَةِ أَعْمَى‏ وَ أَضَلُّ سَبِیلا؛ كسى كه در این دنیا كوردل است، در آخرت هم كوردل و گمراه‏تر خواهد بود.»ابتدا باید روشن شود چه کسانی در این دنیا کور دلند؟ تا معلوم شود کوران قیامت کیانند؟

پاسخی که در قرآن کریم به این سوال می توان یافت آیه 24 سوره طه است که می فرماید: «مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنكاً وَ نحَْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَمَةِ أَعْمَى‏ ؛هر كه از یاد من اعراض كند، زندگى سخت و تنگى خواهد داشت و روز قیامت كور محشورش خواهیم كرد.» از کنار هم قرار دادن این آیه با آیه مورد بحث به دست می آید که کسانی که از یاد خدا روگردانند؛ کوردلان دنیا و کوران آخرتند.

امام باقر علیه السلام در تفسیر این آیه می فرماید:

«مَنْ لَمْ یَدُلَّهُ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلَافُ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ وَ دَوَرَانُ الْفَلَكِ وَ الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ وَ الْآیَاتُ الْعَجِیبَاتُ عَلَى أَنَّ وَرَاءَ ذَلِكَ أَمْراً أَعْظَمَ مِنْهُ ؛ فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمى‏ وَ أَضَلُّ سَبِیلاً‏» [6]

كسى كه آفرینش آسمانها و زمین ؛ آمد و شد شب و روز و گردش ستارگان و خورشید و ماه و نشانه‏هاى شگفت‏انگیز، او را از حقیقت بزرگترى كه وراى آن نهفته است آگاه نسازد او در آخرت، نابینا‏ و گمراه‏تر است‏.

از جمع بندی قرآن و روایت امام باقر علیه السلام فهمیده می شود که اگر کسی در دنیا از یاد خدا روگردان بود و در پس این نظام خلقت، قدرت، یگانگی، علم و حکمت الهی را ندید و آن را باور نکرد ؛ چنین کسی چشم بر حقایق عالم بسته و جز به توهمات و اعتباریات سرگرم نیست. نتیجه این جهان بینی، غفلت از یاد خدا و بی توجهی به دین و آیین اوست. پیامد این بی توجهی چیزی جز زندگی به هم پیچیده دنیایی و کوری در آخرت نخواهد بود.

 

پی نوشت ها :

1.  آیه 5 سوره ضحی

2. شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج‏2، ص 447

3.  مراد از قبر در روایات همانگونه که در این روایت آمده است، آن گودالی نیست که در زمین حفر می شود بلکه همان عالم برزخ است که انسانها بعد از این دنیا وارد آن می شوند.

4. الكافی ، ج‏3، ص 242

5. جامع الأخبار، ص 35

6.  التوحید، صدوق ره، ص455

Read more...
07 مرداد 1395

حدیث 1 : 

حضرت امام جواد (ع) : صبر را بالش كن ، و فقر را در آغوش گیر ، و شهوات را به دور انداز ، و با هوای نفس مخالفت كن ، و بدان كه در برابر دیده خدایی ، پس بنگر كه چگونه ای .

توسد الصبر و اعتنق الفقر و ارفض الشهوات و خالف الهوی ، و اعلم أنك لن تخلو من عین الله فانظر كیف تكون

تحف العقول ، ص 478

 

حدیث 2 :

حضرت امام جواد (ع) : سه چیز است كه هر كس آن را مراعات كند ، پشمیان نگردد : 1 - اجتناب از عجله ، 2 - مشورت كردن ، 3 - و توكل بر خدا در هنگام تصمیم گیری .

ثلاث من كن فیه لم یندم : ترك العجلة ، و المشورة ، و التوكل علی الله عند العزم

مسند الامام الجواد ، ص 247

 

حدیث 3 :

حضرت امام جواد (ع) : جان و دارایی ما، از بخششهای گوارای خداست و عاریه سپرده اوست ، تا آنجا كه از آن بهره مند شویم مایه خوشی و شادی است ، و آنچه از آن برگرفته شود اجر و ثواب است ، پس هر كه جزعش بر صبرش غالب شود اجرش ضایع شده و پناه به خدا از آن .

ان أنفسنا و أموالنا من مواهب الله الهنیئة ، و عواریه المستودعة ، یمتع بما متع منها فی سرور و غبطة ، و یأخذ ما أخذ منها فی أجر و حسبة ، فمن غلب جزعه علی صبره حبط أجره و نعوذ بالله من ذلك

تحف العقول ، ص 479

 

حدیث 4 :

حضرت امام جواد (ع) : كسی كه در امری حاضر باشد و آن را ناخوش دارد ، چون كسی است كه غائب بوده . و هر كه در امری حاضر نباشد ولی بدان رضایت دهد ، مانند كسی است كه خود در آن بوده .

من شهد أمرا فكرهه كان كمن غاب عنه ، و من غاب عن أمر فرضیه كان كمن شهده

تحف العقول ، ص 479

 

حدیث 5 :

حضرت امام جواد (ع) : سه چیز است كه بنده را به رضوان خدا می رساند : 1 - زیادی استغفار ، 2 - نرمخویی ، 3 - صدقه بسیار دادن .

ثلاث یبلغن بالعبد رضوان الله تعالی : كثرة الاستغفار ، و لین الجانب ، و كثرة الصدقة

مسند الامام الجواد ، ص 247

 

حدیث 6 :

حضرت امام جواد (ع) : از همراهی و رفاقت با آدم شرور و بدجنس بپرهیز ، زیرا كه او مانند شمشیر برهنه است كه ظاهرش نیكو و اثرش زشت است .

إیاك و مصاحبة الشریر ، فإنه كالسیف المسلول یحسن منظره و یقبح أثره

مسند الامام الجواد ، ص 243

 

حدیث 7 :

حضرت امام جواد (ع) : پس انداختن توبه فریب خوردن است .

تأخیر التوبة اغترار

تحف العقول ، ص 480

 

 

 

Read more...
07 مرداد 1395

طبري در جامع البيان در تفسيرش مي‌گويد:

سمعت عليا رضي الله عنه يقول لا تسألوني عن كتاب ناطق ولا سنة ماضية إلا حدثتكم .

امير المؤمنين ع فرمود: هر آنچه که از کتاب ناطق و سنت گذشته از من سؤال کنيد من به شما بيان مي‌کنم.

تفسير الطبري، ج26، ص186

ابن تيميه ل.ع هم مي‌گويد: تفسير طبري احاديثش مورد اعتماد است.

ابن حجر عسقلاني در فتح الباري از ابو الطفيل (که پيرمرد ترين صحابه و تا 110 هجري قمري زنده بوده است) نقل مي‌کند که مي‌گويد:

شهدت عليا وهو يخطب وهو يقول:

ديدم علي بن ابي‌طالب در مسجد کوفه خطبه مي‌خواند و مي‌گويد:

سلوني فوالله لا تسألوني عن شيء يكون إلى يوم القيامة إلا حدثتكم به.

به خدا سوگند تا قيام قيامت هر آنچه که از من سؤال کنيد من به شما جواب مي‌دهم.

وسلوني عن كتاب الله.

از کتاب خدا سؤال کنيد.

فوالله ما من آية إلا وأنا أعلم أبليل أنزلت أم بنهار أم في سهل أم في جبل.

قسم به خدا هيچ آيه اي نيست در قرآن که من مي‌دانم شب نازل شده است يا در روز نازل شده است، در شهر نازل شده است يا در بيابان.

فتح الباري، ج8، ص599

عمدة القاري، ج 19، ص 190

تفسيرالسمعاني، ج 5، ص 250

تفسير قرطبي، ج 1، ص35

آقاي ابن حجر اين را به عنوان يک روايت قطعي بدون کوچکترين مناقشه در سند و دلالت آن را نقل كرده است.

تهذيب التهذيب، ج 7، ص 297

به نقل ذهبي، سعيد بن مسيب (که از فقهاي اهل سنت است) مي‌گويد:

لم يكن أحد من الصحابة يقول: سلوني إلا علي.

غير از علي بن ابي طالب هيچ کدام از صحابه نتوانستند بگويند: از من هر چه مي‌خواهيد سؤال کنيد.

تاريخ الإسلام، ج3، ص638

تاريخ الخلفاء سيوطي، ص 188

آقاي نووي مي‌گويد:

وسؤال كبار الصحابة له ورجوعهم إلى فتاويه وأقواله في المواطن الكثيرة والمسائل المعضلات مشهور

سؤال کبار صحابه و مراجعه کبار صحابه به فتاوا و اقوال علي، در جاي جاي متعدد و در مشکل ترين مسائل، مشهور است.

تهذيب الاسماء، ج1، ص317

Read more...
07 مرداد 1395

فضایل و كرامات امام هادی(ع) با آنكه سیاست خلفای عباسی این بود كه توجه مردم را به فقهای درباری جلب كنند و آرأ و فتاوای آنان را به رسمیت بشناسند، اما در مدت اقامت امام هادی- علیه السلام - در سامرّأ چندین بار در میان فقهای وابسته به دربار اختلاف فتوا به وجود آمد و ناگزیر برای حل مشكل به امام مراجعه كردند و امام با دانش امامت و استدلال روشن، چنان مسئله را شكافت كه فقها در برابر آن ناگزیر به تحسین شدند. 

اینك چند نمونه از این گونه موارد و فضایل آن حضرت را ذیلاً از نظر می گذرانیم: 

1. كیفر مسیحی زناكار 

روزی یك نفر مسیحی را كه با زن مسلمانی زنا كرده بود، نزد متوكل آوردند. متوكل خواست در مورد او حد شرعی اجرا شود، در این هنگام مسیحی اسلام آورد. «یحیی بن اكثم» قاضی القضات گفت: اسلام آوردن او، كفر و عملش را از میان برده و نباید حدّ در مورد او اجرا شود. برخی ار فقها گفتند باید سه بار در مورد او حد جاری شود. برخی دیگر به گونه ای دیگر فتوا دادند. وجود اختلاف آرأ و فتاوا، متوكل را مجبور ساخت تا از امام هادی - علیه السلام - استفتا كند. مسئله را در محضر امام مطرح كردند. امام پاسخ داد: «آنقدر باید شلاق بخورد تا بمیرد». 

فتوای امام با مخالفت شدید «یحیی بن اكثم» و سایر فقها روبرو گردید و گفتند: این فتوا در هیچ آیه و روایتی وجود ندارد و از متوكل خواستند كه نامه ای به امام نوشته مدرك این فتوا را بپرسد. متوكل موضوع را به امام نوشت. امام در پاسخ پس از بسم الله نوشت: «فَلَمّا رَأَوْا بَأْسَنا آمَنّا بِاللهِ وَحْدَهُ وَ كَفَرْنا بِما كُنّا بِهِ مُشْرَكِینَ فَلَمْ یَكُ یَنْفَعُهُمْ ایْمانُهُمْ لَمّا رَأوا بَأْسَنا سُنّه اللهِ الّتِی قِدْ خَلَتْ فِی عِبادِهِ وَ خَسِرَ هُنِالكَ الْمُبطَلُونَ»[1] :«هنگامی كه قهر و قدرت ما را دیدند، گفتند: به خدای یگانه ایمان آوردیم و به بتها و عناصری كه آنها را شریك خدا قرار داده بودیم، كافر شدیم، ولی ایمانشان به هنگام دیدن قهر و قدرت ما، سودی ندارد. این سنت و حكم الهی است كه در میان بندگان وی جاری است و پیروان باطل در چنین شرائطی زیانكار شدند.» 

متوكل، پاسخ مستدل امام را پذیرفت و دستور داد حد زناكار طبق فتوای امام اجرا شود.[2] 

امام با ذكر این آیه شریفه، به آنان فهماند: همان طور كه ایمان مشركان، عذاب خدا را از آنها باز نداشت، اسلام آوردن این مسیحی نیز حد را ساقط نمی كند. 

2 - نذر متوكل 

روزی متوكل بیمار شد و نذر كرد كه اگر شفا یابد، تعداد «كثیری» دینار (= سكه زر) در راه خدا صدقه بدهد. هنگامی كه بهبود یافت، فقها را گرد آورد و پرسید چند دینار باید صدقه بدهم كه «كثیر» محسوب شود؟ فقها در این باره فتاوای مختلف دادند متوكل ناگزیر مسئله را از امام هادی سؤال كرد. امام پاسخ داد كه باید هشتاد و سه دینار بپردازی. فقها از این فتوا تعجب كردند و به متوكل گفتند از او بپرسید این فتوا را بر اساس چه مدركی داده است؟ 

متوكل موضوع را با امام مطرح كرد. حضرت فرمود: خداوند در قرآن می فرماید: «لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللهُ فِی مَواطِنَ كَثِیرَه»[3] : «خداوند شما (مسلمانان) را در موارد «كثیر» یاری كرده است»، و همه خاندان ما روایت كرده اند كه جنگها و سریّه های زمان پیامبر(ص) اسلام هشتاد و سه جنگ است.[4] 

3. متوكل عباسی در بدنش دمل بزرگی در آمده بود كه به هیچوجه خوب نمی شد، از زیادی درد در تب سوزانی بسر می برد، پزشكان مخصوص از معالجه فرو ماندند، مادر متوكل به حضرت امام علی النقی - علیه السلام - ارادت كامل داشت، كسی را پیش آن بزرگوار فرستاد و تقاضای دوای مؤثر نمود. 

امام - علیه السلام - فرمود: روغن گوسفند با گلاب بیامیزید و بر دمل بنهید تا درد ساكت شود و سر بگشاید، این دستور را كه به خلیفه رساندند پزشكان معالج از تجویز چنین دارویی برای دمل خندید. آن دوا را هیچكدام نپسندیدند. 

این خبر به مادر متوكل رسید پزشكان را ناسزا گفت و دستور داد آنها را از پیش متوكل خارج كنند خودش شخصاً آن دوا را تهیه كرد و بر دمل نهاد هماندم درد فرو نشست و اثر بهبودی آشكار شد بدون فاصله سر دمل باز گردیده مواده فاسد خارج شد. 

متوكل در همان روز هزار مثقال زر مسكوك سرخ در همیان گذاشت و مهر مخصوص خود را بر آن زده برای آنجناب فرستاد. بعد از چند روز حسودان به متوكل رسانیدند كه حضرت هادی خیال خلافت دارد، هر سكه ای كه شما به ایشان می دهید صرف جمع آوری اسلحه می كند. متوكل بدگمان شد. شبی سعید وزیر دربار خود را دستور داد به وسیله نردبانی از راه بام نیمه شب بدون اطلاع برآن حضرت وارد شود و ببیند ایشان در چه حالند و آیا در منزل و خلوتخانه خاص ایشان اسلحه و اسباب و لوازم سلطنت یافت می شود، اگر پیدا كرد برای متوكل بیاورد. سعید با چند خادم نردبانی برداشته كنار دیوار منزل آن حضرت آمد به وسیله نردبان از راه بام با چند نفر وارد خانه شد، اتفاقاً شب تاریكی بود سعید وقتی داخل منزل گردید سرگردان گشت كه به كدام طرف برود و چگونه جستجو نماید. در این هنگام امام - علیه السلام - از درون خانه فرمود سعید همانجا باش تا برایت چراغی بفرستم. 

فرستاده متوكل از این پیشامد در شگفت شد كه از كجا دانست من آمده ام چیزی نگذشت كه خادمی با چراغی افروخته یك دسته كلید پیش سعید آمد، گفت: امام فرموده تمام خانه های ما را جستجو كن هر چه از وسایل جنگ پیدا كردی بردار بعد از پایان تفحص پیش من بیا. 

خادم اتاقها را یكی یكی باز كرد و سعید را راهنمایی نمود در هیچكدام از اتاقها آنچه را كه در جستجویش بود پیدا نكرد خدمت حضرت هادی - علیه السلام - رسید و داخل خلوتخانه ایشان شد دید حصیری افكنده و سجاده ای بر آن گسترده رو به قبله نشسته كنار سجاده شمشیری در غلاف نهاده است و همیانی كه ده هزار دینار داشت با مهر موكل بدون اینكه مهرش دست خورده باشد در گوشه اتاق است. امام - علیه السلام - فرمود از اسباب سلطنت در این خلوتخانه فقط همین شمشیر و دینارهاست كه چند روز پیش خود متوكل فرستاده هر دو را بردار و پیش او ببر تاحقیقت گفتار سخن چینان و حسودان بر او كشف شود. سعید آن شمشیر و همیان را برداشت و نزد متوكل آورد مشروحاً مشاهدات خود را شرح داد متوكل همینكه همیان را سر بسته به مهر خود دید بسیار شرمنده گشت و از كرده خوش پشیمان گردید چند نفری كه از روی حسادت سخن چینی كرده بودند كیفری بسزا داد و ده هزار دینار دیگر در همیان گذارد با همان همیان اول خدمت ایشان فرستاده و پوزش خواست.[5] 

4. متوكل فرمان داد سه رأس از درندگان را به محوطه كاخ او بیاورند، آنگاه حضرت هادی - علیه السلام - را به كاخ دعوت كرد و چون آن گرامی وارد محوطه كاخ شد دستور داد درب كاخ را ببندند. اما درندگان دور امام می گشتند و نسبت به او اظهار روتنی می كردند و امام با استین خویش آنان را نوازش می كرد. سپس امام به بالا نزد متوكل رفت و مدتی با او صحبت كرد و بعد پایین آمد و باز درندگان همان رفتار قبلی را نسبت به امام تكرار كردند تا امام از كاخ خارج شد. و بعداً متوكل جایزه بزرگی برای امام فرستاد. 

به متوكل گفتند: پسر عموی تو امام هادی - علیه السلام - با درندگان چنان رفتار كرد كه دیدی، تو نیز همین كار را بكن! 

گفت: شما قصد قتل مرا دارید! و فرمان داد این جریان را فاش نسازند.[6] 

امین الدین طبرسی از محمد بن حسن اشتر علوی روایت كرده كه با پدرم در خانه متوكل بودیم، من در آن هنگام طفل بودم، و جماعتی از آل ابوطالب و آل عباس و آل جعفر حضور داشتند، امام هادی - علیه السلام - وارد شد، همه آنان كه در خانه متوكل بودند به احترام او پیاده شدند. آن حضرت داخل شد، و برخی از حاضران به برخی گفتند: چرا برای این جوان پیاده شویم، نه شریفتر از ماست و نه سنش بیشتر است، به خدا سوگند برای او پیاده نخواهیم شد! 

ابوهاشم جعفری كه در آنجا حاضر بود گفت: به خدا سوگند وقتی او را ببینید به احترام او با حقارت پیاده خواهید شد. 

طولی نكشید كه آن حضرت از منزل متوكل بیرون آمد، چون چشم حاضران به آن گرامی افتاد همگان پیاده شدند. ابوهاشم گفت: مگر نگفتید پیاده نمی شویم؟! 

گفتند: به خدا سوگند نتوانستیم خودداری كنیم بطوری كه بی اختیار پیاده شدیم.[7] 

جمعی از اهالی اصفهان مثل ابوالعباس احمد بن نضر و ابو جعفر محمدبن علویه گفتند كه مردی دراصفهان بود به نام عبدالرحمان كه جزء شیعیان محسوب می شد. از او پرسیدند چرا این مذهب را برگزیده و به امامت هادی - علیه السلام - متعقد شده ای؟ 

گفت: به جهت معجزه ای كه از امام - علیه السلام - دیدم، و داستان از این قرار بود. من مردی فقیرو بی چیز بودم، ولی چون زبان و جرأت داشتم اهالی اصفهان در سالی از سالها مرا همراه گروهی نزد متوكل فرستاند تا دادخواهی كنیم. روزی بیرون خانه متوكل ایستاده بودیم كه دستور احضار علی بن محمدبن رضا از سوی متوكل صادر شد، من به یكی از حاضران گفتم: این مرد كیست كه دستور احضارش صادر شد. 

گفت: این مرد علوی است و رافضیان او را امام می دانند، و اضافه كرد كه ممكن است خلیفه برای قتل دستور احضارش را داده باشد. گفتم: از جای خود حركت نمی كنم تا این مرد علوی بیاید و او را ببینم. ناگهان دیدم شخصی سوار بر اسب به سوی خانه متوكل می آید. مردم به احترام در دو طرف مسیر او صف كشیدند و او را تماشا می كردند، چون نگاهم بر او افتاد مهرش در دلم جا گرفت و نزد خود به دعای او مشغول شدم تا خدا شر متوكل را از او دفع نماید. آن حضرت از میان مردم می گذشت و نگاهش بر یال اسب خود بود و چپ و راست را نگاه نمی كرد و من پیوسته به دعای او مشغول بودم، چون به من رسید با تمام رو به سوی من متوجه شد و فرمود: خدا دعای ترا پذیرفت و به تو طول عمر داد و مال و فرزندان ترا زیاد كرد. 

چون این را مشاهده كردم مرا لرزه گرفت و در میان دوستانم افتادم، دوستانم پرسیدند: چه شد؟ گفتم: خیر است و چیزی نگفتم. هنگامی كه به اصفهان بازگشتم خدا مال و فراوان به من عطا كرد، و امروز از اموال آنچه در خانه دارم قیمتش به هزار هزار درهم می رسد غیر از آنچه بیرون از خانه دارم و ده فرزند یافته ام و عمرم نیز از هفتاد سال گذشته است، من به امامت آن مردی معتقدم كه از دلم خبر داشت و دعایش در حق من مستجاب گردید.[8] 

5. زنی ادعا كرد كه من زینب دختر فاطمه زهرا(علیهما السلام) می باشم متوكل زن را طلبید و گفت كه زمان زینب تا به حال سالها گذشته تو جوانی. گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دست بر سر من كشیده و دعا كرده در هر چهل سال جوانی به من برگردد. 

متوكل بزرگان آل ابو طالب و اولاد عباس و قریش را طلبید همه گفتند او دروغ می گوید، زینب(علیهما السلام) در فلان سال وفات كرده. زن گفت: اینها دروغ می گویند، من از مردم پنهان بودم كسی از حال من مطلع نبود تا اكنون ظاهر شدم، متوكل قسم خورد كه باید از روی دلیل ادعای او را باطل كرد، 

ایشان گفتند بفرست امام هادی را حاضر كنند شاید او از روی حجت كلام این زن را باطل كند. 

متوكل امام - علیه السلام - را حاضر كرد و جریان را برای حضرت شرح داد. امام - علیه السلام - فرمود: دروغ می گوید حضرت زینب (علیها السلام) در فلان سال وفات كرد. گفت: دیگران این را گفته اند دلیلی بر بطلان حرف او بیان كن، فرمود: حجت بر بطلان حرف او این است كه گوشت فرزندان فاطمه (علیها السلام) بر درندگان حرام است، او را بفرست نزد شیران اگر راست می گوید شیران او را نمی خورند، متوكل به آن زن گفت چه می گویی. گفت: من می خواهد مرا به این سبب بكشد حضرت فرمود: اینجا عده ای اینجا عده ای از فرزندان فاطمه(علیها السلام) هستند هر كدام را كه می خواهی بفرست تا این مطلب بر تو معلوم شود. 

راوی گفت: رنگ صورتهای همه در این موقع تغییر كرد، بعضی گفتند چرا حواله بر دیگری می كند و خودش نمی رود، متوكل گفت: یا اباالحسن چرا خودت به نزد آنها نمی روی؟ فرمود: میل داری بروم. نردبانی گذاشتند امام - علیه السلام - داخل قفس و محل نگهداری حیوانات درنده شدند و در گوشه ای نشستند، شیران خدمت آن بزرگوار آمدند، از روی خصوع سر خود را در جلوی آن حضرت بر زمین نهادند آن حضرت دست بر سر آنها مالید و امر كرد كه كنار روند تمام به كناری رفتند و اطاعت آن جناب را می نمودند. 

وزیر متوكل گفت: این كار درست نیست هر چه زودتر او را از این مكان خارج كن این تا مردم این معجزه را مشاهده نكنند همینكه امام - علیه السلام - پا بر نردبان نهاد شیران دور آن حضرت جمع شدند و خود را به لباس آن حضرت می مالیدند حضرت اشاره كرد كه برگردند و برگشتند، د راین موقع زن گفت: من ادعای باطل كردم ومن دختر فلان شخص هستم و فقر باعث شد كه چنین نیرنگی بزنم.[9] 

6. ابوهاشم جعفری می گوید هنگامی كه یكی از سرداران سپاه واثق به نام بغا(كه نامی است تركی) برای دستگیری اعراب از مدینه عبور می كرد، در مدینه بودم. امام هادی - علیه السلام - به ما فرمود: برویم تجهیزات این ترك را ببینیم. بیرون آمدیم وتوقف كردیم، سپاه آماده او را نزد ما گذشتند. و بغا رسید. امام - علیه السلام - با او چند جمله به زبان تركی صحبت كردند. و او از اسب پیاده شد و پای امام را بوسید. 

ابو هاشم می گوید: ترك را قسم دادم كه با تو چه گفت: ترك پرسید: این مرد پیامبر است؟ 

گفتم: نه. گفت: مرا به اسمی كوچك خواند كه در كوچكی در شهرهای ترك به آن نامیده می شدم و تا این ساعت هیچكس از آن اطلاعی نداشت.[10] 

7. یونس نقاش در سامراء همسایه امام هادی - علیه السلام - بود و پیوسته به حضور امام - علیه السلام - می شد و به آن حضرت خدمت می كرد. یك بار در حالی كه می لرزید به خدمت امام‌ آمد و عرض كرد: مولای من وصیت می كنم با خانواده ام به نیكی رفتار نمایید. 

امام - علیه السلام - چه شده است؟ 

عرض كرد: آماده مرگ شده ام! امام با تبسم فرمود: چرا؟ 

عرض كرد: موسی بن بغا از سرداران و درباریان قدرتمند عباسی نگینی به من داد تا بر آن نقشی برآورم و آن نگین از خوبی به قیمت در نمی آید، وقتی خواستم نقش كنم نگین شكست و دو قسمت شد، فردا روز وعده است كه نگین را به او تسلیم نمایم، موسی بن بغا یا مرا هزار تازیانه می زند یا می كشد. 

امام - علیه السلام - فرمود: به منزل برو تا فردا چیزی جز خیر و خوبی پیش نمی آید. 

فردای آن روز اول وقت، یونس در حالی كه لرزه اندام او را فراگرفته بود خدمت امام آمد و عرض كرد فرستاده موسی بن بغا آمده انگشتر را می خواهد. 

فرمود: نزد او برو چیزی جز خیر و خوبی نخواهی دید. 

عرض كرد: مولای من، به او چه بگویم. امام - علیه السلام - با تبسم فرمود: نزد او برو و آنچه به تو خبر می دهد بشنو، چیزی جز خیر نخواهی دید. 

یونس رفت و خندان بازگشت و عرض كرد: مولای من، چون نزد او رفتم گفت: دختران كوچك من برای این نگین با هم دعوا كردند، آیا ممكن است آن را دو نیم كنی تا دونگین شود، و ترا (به پاداش این كار) بی نیاز سازم؟ 

امام - علیه السلام - خدا را ستایش كرد و به یونس فرمود: به او چه گفتی؟ 

عرض كرد: گفتم مهلت بده فكر كنم چطور این كار را انجام دهم. 

فرمود: خوب جواب گفتی.[11] 

8. امام هادی - علیه السلام - را در یك مجلس ولیمه و میهمانی دعوت كردند همینكه آن بزرگوار وارد مجلس شد همه به احترام امام ساكت شده و مؤدب نشستند، ولی در این میان جوانی به امام احترام نگذاشت و در محضر آن حضرت شروع كرد به مسخره كردن و خنده های بیجا نمودن! امام هادی - علیه السلام - فرمود: چه شده كه خنده تمام وجود ترا احاطه كرده و از یاد خدا غافل شده ای، بدان كه تا سه روز دیگر جزء اهل قبور خواهی شد و همان شد كه امام فرموده بود.[12] 

9. ابو هاشم جعفری نقل می كند كه من در فشار اقتصادی شدیدی قرار گرفتم، به محضر امام هادی - علیه السلام - شرفیاب شدم، به من اجازه فرمود كه بنشینم و بعد فرمود: ای اباهاشم می خواهی شكر كدام نعمت الهی را به جا آوری؟ گفت: متحیر ماندم كه در پاسخ امام چه بگویم. 

امام - علیه السلام - فرمود: خداوند تبارك و تعالی به تو روزی ایمان عنایت فرموده، بدنت را به آتش جهنم حرام كرده، به تو برای انجام طاعات عافیت و سلامتی داده. تو را روزی قناعت داده تا به ابتذال كشیده نشوی. بعد آن بزرگوار فرمود: ابتدا من شروع به صحبت كردم زیرا گمان بردم كه می خواهی لب به شكایت بگشایی ودستور دادم كه صد دینار برایت بیاورند و تو آن را قبول كن.[13] 

10. زرافه نگهبان مخصوص متوكل می گوید: متوكل مردی اهل لهو و لعب و بازیهای مختلف بود، به همین علت یك مرد هندی كه در شعبده بازی احاطه خاصی داشت به كاخ خود آورده بود تا سرگرم باشد. 

یك روز تصمیم گرفت كه امام هادی - علیه السلام - را توسط مرد شعبده باز مسخره و اهانت نماید. به او گفت اگر باعث خجلت و اذیت امام - علیه السلام - شوی هزار دینار ناب به تو خواهم داد. 

مرد هندی قبول كرد و دستور داد چند مرغ بریان طبخ كنند و روی ظروف غذا بگذارند و خود در كنار سفره نشست، آنگاه امام - علیه السلام - را دعوت كردند كه به سر سفره غذا حاضر شوند. 

در همان مكان پارچه ای به دیوار آویزان بود كه نقش یك شیر بر آن بود. شعبده باز درست در كنار آن نقش نشسته بود. حاضرین مشغول غذا خوردن شدند. امام - علیه السلام - دست مبارك را دراز كردند كه از مرغ استفاده كنند شعبده باز آن را به پرواز در آورد و باز به محل دیگر سفره دست دراز كردند بار دیگر شعبده باز مرغ را به پرواز در آورد و تمامی اهل مجلس خندیدند. 

ناگهان امام هادی - علیه السلام - دست را بر صورت شیر بر پشت سر شعبده باز زد و فرمود: او را بگیر. شیر تجسم یافت و بر او حمله كرد و مقابل چشم همه او را بلعید و به جای خود برگشت و به صورت اول در آمد. 

حاضرین متحیر و وحشت زده شدند امام - علیه السلام - از جا برخاست. متوكل گفت: از تو می خواهم از مجلس بیرون نروی مگر آنكه شعبده باز را برگردانی. 

«فَقالَ وَاللهِ لاتَری بَعْدَها اُتُسَلِّطَ اَعْداءَ اللهِ عَلی اَوْلِیاء اللهِ» 

امام - علیه السلام - فرمود: به خدا سوگند دیگر او را نخواهی یافت آیا دشمنان خدا را بر اولیاء خدا مسلط می كنی؟! 

سپس از مجلس خارج شدند و دیگر كسی مرد شعبده باز را ندید.[14] 

11. زرافه نگهبان مخصوص متوكل نقل می كند: كه در روز عید متوكل برنامه سلام داشت تصمیم گرفت كه از برابر امام هادی - علیه السلام - عبور كند. وزیرش به او گفت: این كار برای شما سبك است، مردم حرفها و قضاوتها خواهند كرد. متوكل گفت: من ناچارم كه این كار را بكنم. وزیر گفت: پس اگر جدی هستید با سرداران سپاه و أشراف دربار بروید كه كسی نفهمد شما برای دیدار امام هادی - علیه السلام - می روید فكر كنند همینطور عبورتان از برابر ایشان افتاده است. 

روای می گوید: وقتی با حضرت روبرو شدند من خود را به آن بزرگوار رساندم و عرض كردم كه متوكل قصد احترام به شما را داشته است. امام - علیه السلام - فرمود: ساكت باش هیهات او سه روز دیگر بیشتر زنده نخواهد بود. راوی می گوید: پس از شنیدن این پیشگویی حضرت، به سراغ معلمی شیعی مدهب رفتم كه با او رفت و آمد داشتم و زیاد با او مزاح می كردم كه تو رافضی هستی. بعد از نماز عشا او را خواستم و گفتم: من امروز مطلبی را از امام تو شنیدم. گفت: چه شنیدی؟ جریان را برایش شرح دادم. گفت: به تو بگویم و نصیحت مرا قبول كن. گفتم بگو هر چه می خواهی. گفت: اگر امام هادی - علیه السلام - آن طور كه تو نقل كردی فرموده باشد فوراً برو و مال و اموالت را جمع كن كه متوكل بعد از سه روز یا می میرد و یا او را می كشند. راوی ادامه می دهد كه من از حرف مرد شیعه عصبانی شدم و او را سرزنش كردم ولی وقتی به خانه آمدم و با خود خلوت كردم پیش خود گفتم دور از عقل نیست كه جانب احتیاط را بگیرم و مال و اموالم را جمع كنم. بی درنگ به كاخ متوكل رفتم و هر چه داشتم جمع كردم. 

درست در شب چهارم متوكل كشته شد و من جان و مالم به سلامت ماند و من مذهب شیعه را انتخاب كردم و خود را موظف به خدمتگزاری امام - علیه السلام - نمودم از آن گرامی خواستم كه در حقم دعا كند تا حق ولایت را نسبت به آن خانواده ادا كنم. 

12. یك بار امام ـ علیه السلام ـ را در یك مجلس ولیمه و میهمانی دعوت كردند همینكه آن بزرگوار وارد مجلس شد همه به احترام امام ساكت شده و مؤدب نشستند، ولی در این میان جوانی به امام احترام نگذاشت و در محضر آن حضرت شروع كرد به مسخره كردن و خنده های بیجا نمودن! امام هادی ـ علیه السلام ـ فرمود: چه شده كه خنده تمام وجود ترا احاطه كرده و از یاد خدا غافل شده ای، بدان كه تا سه روز دیگر جزء اهل قبور خواهی شد و همان شد كه امام فرموده بود.[15] 

13. ابو هاشم جعفری نقل می كند كه من در فشار اقتصادی شدیدی قرار گرفتم، به محضر امام هادی ـ علیه السلام ـ شرفیاب شدم، به من اجازه فرمود كه بنشینم و بعد فرمود: ای اباهاشم می خواهی شكر كدام نعمت الهی را به جا آوری؟ گفت: متحیر ماندم كه در پاسخ امام چه بگویم. 

امام ـ علیه السلام ـ فرمود: خداوند تبارك و تعالی به تو روزی ایمان عنایت فرموده، بدنت را به آتش جهنم حرام كرده، به تو برای انجام طاعات عافیت و سلامتی داده. تو را روزی قناعت داده تا به ابتذال كشیده نشوی. بعد آن بزرگوار فرمود: ابتدا من شروع به صحبت كردم زیرا گمان بردم كه می خواهی لب به شكایت بگشایی و دستور دادم كه صد دینار برایت بیاورند و تو آن را قبول كن.[16] 

14. زرافه نگهبان مخصوص متوكل می گوید: متوكل مردی اهل لهو و لعب و بازیهای مختلف بود، به همین علت یك مرد هندی كه در شعبده بازی احاطه خاصی داشت به كاخ خود آورده بود تا سرگرم باشد. 

یك روز تصمیم گرفت كه امام هادی ـ علیه السلام ـ را توسط مرد شعبده باز مسخره و اهانت نماید. به او گفت اگر باعث خجلت و اذیت امام ـ علیه السلام ـ شوی هزار دینار ناب به تو خواهم داد. 

مرد هندی قبول كرد و دستور داد چند مرغ بریان طبخ كنند و روی ظروف غذا بگذارند و خود در كنار سفره نشست، آنگاه امام ـ علیه السلام ـ را دعوت كردند كه به سر سفره غذا حاضر شوند. 

در همان مكان پارچه ای به دیوار آویزان بود كه نقش یك شیر بر آن بود. شعبده باز درست در كنار آن نقش نشسته بود. حاضرین مشغول غذا خوردن شدند. امام ـ علیه السلام ـ دست مبارك را دراز كردند كه از مرغ استفاده كنند شعبده باز آن را به پرواز در آورد و باز به محل دیگر سفره دست دراز كردند بار دیگر شعبده باز مرغ را به پرواز در آورد و تمامی اهل مجلس خندیدند. 

ناگهان امام هادی ـ علیه السلام ـ دست را بر صورت شیر بر پشت سر شعبده باز زد و فرمود: او را بگیر. شیر تجسم یافت و بر او حمله كرد و مقابل چشم همه او را بلعید و به جای خود برگشت و به صورت اول در آمد. 

حاضرین متحیر و وحشت زده شدند امام ـ علیه السلام ـ از جا برخاست. متوكل گفت: از تو می خواهم از مجلس بیرون نروی مگر آنكه شعبده باز را برگردانی. 

«فَقالَ وَاللهِ لاتَری بَعْدَها اُتُسَلِّطَ اَعْداءَ اللهِ عَلی اَوْلِیاء اللهِ» 

امام ـ علیه السلام ـ فرمود: به خدا سوگند دیگر او را نخواهی یافت آیا دشمنان خدا را بر اولیاء خدا مسلط می كنی؟! 

سپس از مجلس خارج شدند و دیگر كسی مرد شعبده باز را ندید.[17] 

15. و همان راوی نقل می كند: كه در روز عید متوكل برنامه سلام داشت تصمیم گرفت كه از برابر امام هادی ـ علیه السلام ـ عبور كند. وزیرش به او گفت: این كار برای شما سبك است، مردم حرفها و قضاوتها خواهند كرد. متوكل گفت: من ناچارم كه این كار را بكنم. وزیر گفت: پس اگر جدی هستید با سرداران سپاه و أشراف دربار بروید كه كسی نفهمد شما برای دیدار امام هادی ـ علیه السلام ـ می روید فكر كنند همینطور عبورتان از برابر ایشان افتاده است. 

روای می گوید: وقتی با حضرت روبرو شدند من خود را به آن بزرگوار رساندم و عرض كردم كه متوكل قصد احترام به شما را داشته است. امام ـ علیه السلام ـ فرمود: ساكت باش هیهات او سه روز دیگر بیشتر زنده نخواهد بود. راوی می گوید: پس از شنیدن این پیشگویی حضرت، به سراغ معلمی شیعی مدهب رفتم كه با او رفت و آمد داشتم و زیاد با او مزاح می كردم كه تو رافضی هستی. بعد از نماز عشا او را خواستم و گفتم: من امروز مطلبی را از امام تو شنیدم. گفت: چه شنیدی؟ جریان را برایش شرح دادم. گفت: به تو بگویم و نصیحت مرا قبول كن. گفتم بگو هر چه می خواهی. گفت: اگر امام هادی ـ علیه السلام ـ آن طور كه تو نقل كردی فرموده باشد فوراً برو و مال و اموالت را جمع كن كه متوكل بعد از سه روز یا می میرد و یا او را می كشند. راوی ادامه می دهد كه من از حرف مرد شیعه عصبانی شدم و او را سرزنش كردم ولی وقتی به خانه آمدم و با خود خلوت كردم پیش خود گفتم دور از عقل نیست كه جانب احتیاط را بگیرم و مال و اموالم را جمع كنم. بی درنگ به كاخ متوكل رفتم و هر چه داشتم جمع كردم. 

درست در شب چهارم متوكل كشته شد و من جان و مالم به سلامت ماند و من مذهب شیعه را انتخاب كردم و خود را موظف به خدمتگزاری امام ـ علیه السلام ـ نمودم از آن گرامی خواستم كه در حقم دعا كند تا حق ولایت را نسبت به آن خانواده ادا كنم.


[1] . سوره غافر: 84 - 85. 

[2] . شیخ حرّ عاملی، وسائل الشیعه، بیروت، داراحیأ التراث العربی، ج‏18، ص 408 (باب 36 من ابواب حد الزنا) - شریف القرشی، باقر، حیاه الامام الهادی، الطبعه الاولی، بیروت، دار الأضوا، 1408 ه.ق، ص‏240. 

[3] . سوره توبه: 25. 

[4] . سبط ابن الجوزی، تذكره الخواص، نجف، المكتبه الحیدریه، 1383ه.ق، ص 360 - شریف القرشی، همان كتاب، ص 240. 

[5] . احقاق الحق، ج 12، ص453. 

[6] . احقاق الحق، ج12، ص451. 

[7] . اعلام الوری، ص360. 

[8] . بحار الانوار، ج50، ص141. 

[9] . مناقب، ج4، ص 416. 

[10] . بحار، ج 50، ص124. 

[11] . بحار، ج50، ص 125. 

[12] . مناقب، ج4 ، ص414. 

[13]. امالی صدوق، ص412. 

[14] . بحار، ج50، ص147. 

[15] . مناقب، ج4 ، ص414. 

[16]. امالی صدوق، ص412. 

[17] . بحار، ج50، ص147.

Read more...
07 مرداد 1395

سیره عملی امام هادی(ع) سیره عملی امام هادی ـ علیه السلام ـ بیانگر ارزش ها و خلق و خوی ناب الهی است كه برای همه انسانها در هر عصری الگوی با ارزشی است كه اینك بنابر وسع این نوشتار، جهت آشنایی بیشتر، به بخشی از سیره عملی امام هادی ـ علیه السلام ـ اشاره می شود. 

روزی امام هادی ـ علیه السلام ـ برای انجام كاری از سامرا بیرون رفته بودند، عربی از ایشان جستجو می كرد، او را به مكان حضرت در خارج از شهر راهنمای كردند، پس ازآنكه شرفیاب شد عرض كرد: من از اعراب كوفه و از ارادتمندان خانواده شما هستم. قرض سنگین دارم كه كسی جز شما سراغ ندارم بدهی مرا ادا نماید. حضرت فرمودند: ناراحت نباش و دستور دادند بنشیند، آنگاه فرمود: من به تو یك راهنمایی می كنم مبادا مخالفت با گفته من كنی. به خط خودم اقرار می كنم كه تو مبلغی از من طلبكاری وقتی كه به شهر آمدیم به منزل من بیا و تقاضای كارسازی آن مبلغ را بنما هر چه مهلت خواستم تو درشتی كن و پول خود را بخواه و در آنچه گفتم كوتاهی نكن. 

چون حضرت به شهر تشریف بردند مرد عرب وارد مجلس ایشان شد در موقعی كه عده ای حضور داشتند در میان آنها بعضی از اطرافیان خلیفه نیز بودند. 

مرد عرب طلب خود را خواست هر چه حضرت از او تقاضای صبرو تمدید مدت كردند راضی نشد و با درشتی درخواست وجه را می كرد عاقبت ایشان از پرداخت فوری پوزش خواستند ولی او نپذیرفت. 

اطرافیان خلیفه جریان را به او رساندند. این مضیقه مالی و تنگدستی حضرت، خلیفه را به فكر انداخت و مبلغ سی هزار درهم برای حضرت فرستاد. 

آن بزرگوار عرب را خواستند و تمام پول را در اختیار او گذاشتند فرمودند قرض خود را بده و بقیه را صرف خانواده خویش كن. 

گفت: ای پسر رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ به یك سوم از این مبلغ كار من درست می شد راستی چنین است «اللهُ اَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ» خداوند می داند رسالتش را در چه كسانی قرار دهد. 

یك بار امام ـ علیه السلام ـ به مجلس متوكل وارد شد ونزدیك او نشست. متوكل در عمامه آن حضرت دقت كرده دید قماش و پارچه آن بسیار نفیس است. از روی اعتراض گفت این عمامه را چند خریده ای؟ فرمود: كسی كه برای من آورده پانصد درهم نقره خرید است. متوكل گفت: اسراف كرده ای كه عمامه ای به پانصد درهم نقره بر سر بسته ای. 

امام ـ علیه السلام ـ فرمود: شنیده ام در همین روزها كنیز زیبایی به هزار دینار زر سرخ خریداری كرده ای؟! 

متوكل جواب داد: صحیح است. فرمود: من به پانصد درهم عمامه ای گرفته ام برای شریفترین عضو بدنم، تو به هزار دینار زر سرخ كنیزی خریده ای برای پست ترین اعضایت انصاف بده اسراف كدامست؟! 

متوكل بسیار خجل و شرمنده گردیده گفت: انصاف آن است كه ما را در اعتراض نسبت به بنی هاشم صرفه ای نیست.[1] 

صقر بن ابی دلف گفت: در آن هنگام كه متوكل عباسی امام علی النقی ـ علیه السلام ـ را زندانی كرد من نگران شدم. برای آنكه از حضرت اطلاعی پیدا كنم به سراغ زراقی زندانبان متوكل رفتم همینكه چشمش به من افتاد گفت:حالت چطور است؟ جواب دادم: خوب. گفت: بنشین. من ترسیدم و با خود گفتم اگر این مرد منظورم را از آمدن به اینجا بفهمد چه خواهد شد به همین جهت به او گفتم راه را اشتباه آمده ام. 

وقتی مردم از اطرافش پراكنده شدند، پرسید: برای چه آمده ای گفتم: مایل بودم خبری بگیرم. گفت: شاید آمده ای خبری از آقایت بگیری؟ با تعجب سؤال كردم: آقایم كیست؟ آقای من (متوكل) است. گفت: ساكت باش آقای حقیقی همان آقای توست از من مترس با تو هم مذهب هستم.گفت:الحمدالله پرسید: میل داری آقایت را ملاقات كنی. جواب دادم: آری گفت: بنشین تا متصدی اخبار و نامه ها از خدمتش خارج شود. همینكه آن مرد بیرون شد، به غلامی گفت: دست صقر را بگیر ببر در همان اتاقی كه آن مرد علوی زندانی است آن دو را بایكدیگر تنها بگذار. مرا نزدیك اتاقی برد، اشاره كرد همینجا است داخل شو. دیدم امام ـ علیه السلام ـ بر روی حصیری نشسته در مقابلش قبری كنده اند. سلام كردم دستور داد بنشینم. آنگاه پرسید: برای چه آمده ای. عرض كردم: آمدم از شما خبر بگیرم. در این حال دوباره چشمم به قبر افتاد، گریه ام گرفت آن بزرگوار متوجه شده فرمود: صقر ناراحت نباش اینها نمی توانند مرا آزاری برسانند. خدای را سپاسگزاری كردم. 

عرض كردم: آقای من، حدیثی از رسول الله ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ نقل شده معنی آن را نمی فهمیم، پرسید: كدام حدیث؟ گفتم: این فرمایش پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ «لاتُعادوا الایّام فَتعادیكمُ» روزها را دشمن ندارید كه با شما دشمنی می ورزند. 

فرمود: ایام ما خانواده هستیم تا آسمانها و زمین پایدار باشد. شنبه اسم پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ است، یكشنبه امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ، دوشنبه امام حسن و امام حسین -علیهما السلام- سه شنبه علی بن الحسین و محمدبن علی و جعفربن محمد -علیهم السلام- است. چهارشنبه موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمدبن علی و من هستم، پنجشنبه پسرم امام حسن عسكری و جمعه پسر پسرم (حضرت مهدی علیه السلام) هستند. جمعیت حق به سوی او(حضرت مهدی) اجتماع می كنند. اوست كه زمین را پر از عدل و داد می كند همانطور كه از ظلم و جور پرشده. 

ایناست معنی ایام، مبادا با آنها در این دنیا دشمنی كنید كه آنها نیز در آخرت با شما دشمنی خواهند كرد. آنگاه فرمود وداع كن و خارج شو كه بر تو اطمینانی ندارم.[2] 

یك بار متوكل سپاه خود را بر امام علی النقی حضرت هادی ـ علیه السلام ـ عرضه داشت و دستور داد هر اسب سواری توبره اسب خود را پر از خاك نماید و در محل معینی بریزد، در اثر انباشته شدن آن خاكها پشته و تل بلندی مانند كوه درست شد كه آن را «تل المخالی» یعنی پشته توبره اسبها نامیدند. 

متوكل و امام ـ علیه السلام ـ بر فراز آن تل بالا رفتند، متوكل گفت می دانید از چه رو شما را خواستم؟ برای اینكه سپاه مرا مشاهده نمایید. تمام لشگریان او لباسهای مخصوص پوشیده غرق در سلاح با بهترین زینتها و با ارایش نظامی سان می دادند. این كار برای ترسانیدن كسانی كه اراده مخالفت با او را داشتند كرده بود و متوكل از حضرت هادی ـ علیه السلام ـ می ترسید كه مبادا یكی از اهل بیت و بستگان خود را امر به قیام نماید. 

امام ـ علیه السلام ـ پس از مشاهده سپاه متوكل فرمودند: می خواهی من هم سپاه خود را به تو نشان دهم؟ گفت: نشان دهید تا لشكر شما را ببینم. دستهای خود را به درگاه بی نیاز دراز كرد و دعا نمود در این هنگام متوكل دید از شرق تا غرب تمام آسمان را فرشتگان فرا گرفته اند و مانند ابر فضا را پوشانیده اند، از ترس بر زمین افتاد و غش كرد. پس از آنكه به هوش آمد، حضرت فرمودند ما در دنیا اظهار چیره دستی با شما را نمی كنیم و مشغول به امر آخرت هستیم نگرانی و ترس نداشته باش از آنچه خیال كرده بودی مرا با تو در این جهان مزاحمتی نیست![3] 

- متوكل عباسی در بدنش دمل بزرگی در آمده بود كه به هیچوجه خوب نمی شد، از زیادی درد در تب سوزانی بسر می برد، پزشكان مخصوص از معالجه فرو ماندند، مادر متوكل به حضرت امام علی النقی ـ علیه السلام ـ ارادت كامل داشت، كسی را پیش آن بزرگوار فرستاد و تقاضای دوای مؤثر نمود. 

امام ـ علیه السلام ـ فرمود: روغن گوسفند با گلاب بیامیزید و بر دمل بنهید تا درد ساكت شود و سر بگشاید، این دستور را كه به خلیفه رساندند پزشكان معالج از تجویز چنین دارویی برای دمل خندید. آن دوا را هیچكدام نپسندیدند. 

این خبر به مادر متوكل رسید پزشكان را ناسزا گفت و دستور داد آنها را از پیش متوكل خارج كنند خودش شخصاً آن دوا را تهیه كرد و بر دمل نهاد هماندم درد فرو نشست و اثر بهبودی آشكار شد بدون فاصله سر دمل باز گردیده مواده فاسد خارج شد. 

متوكل در همان روز هزار مثقال زر مسكوك سرخ در همیان گذاشت و مهر مخصوص خود را بر آن زده برای آنجناب فرستاد. بعد از چند روز حسودان به متوكل رسانیدند كه حضرت هادی خیال خلافت دارد، هر سكه ای كه شما به ایشان می دهید صرف جمع آوری اسلحه می كند. متوكل بدگمان شد. شبی سعید، وزیر دربار خود را دستور داد به وسیله نردبانی از راه بام نیمه شب بدون اطلاع برآن حضرت وارد شود و ببیند ایشان در چه حالند و آیا در منزل و خلوتخانه خاص ایشان اسلحه و اسباب و لوازم سلطنت یافت می شود، اگر پیدا كرد برای متوكل بیاورد. سعید با چند خادم نردبانی برداشته كنار دیوار منزل آن حضرت آمد به وسیله نردبان از راه بام با چند نفر وارد خانه شد، اتفاقاً شب تاریكی بود سعید وقتی داخل منزل گردید سرگردان گشت كه به كدام طرف برود و چگونه جستجو نماید. در این هنگام امام ـ علیه السلام ـ از درون خانه فرمود سعید همانجا باش تا برایت چراغی بفرستم. 

فرستاده متوكل از این پیشامد در شگفت شد كه از كجا دانست من آمده ام چیزی نگذشت كه خادمی با چراغی افروخته یك دسته كلید پیش سعید آمد، گفت: امام فرموده تمام خانه های ما را جستجو كن هر چه از وسایل جنگ پیدا كردی بردار بعد از پایان تفحص پیش من بیا. 

خادم اتاقها را یكی یكی باز كرد و سعید را راهنمایی نمود در هیچكدام از اتاقها آنچه را كه در جستجویش بود پیدا نكرد خدمت حضرت هادی ـ علیه السلام ـ رسید و داخل خلوتخانه ایشان شد دید حصیری افكنده و سجاده ای بر آن گسترده رو به قبله نشسته كنار سجاده شمشیری در غلاف نهاده است و همیانی كه ده هزار دینار داشت با مهر موكل بدون اینكه مهرش دست خورده باشد در گوشه اتاق است. امام ـ علیه السلام ـ فرمود از اسباب سلطنت در این خلوتخانه فقط همین شمشیر و دینارهاست كه چند روز پیش خود متوكل فرستاده هر دو را بردار و پیش او ببر تا حقیقت گفتار سخن چینان و حسودان بر او كشف شود. سعید آن شمشیر و همیان را برداشت و نزد متوكل آورد مشروحاً مشاهدات خود را شرح داد، متوكل همینكه همیان را سر بسته به مهر خود دید بسیار شرمنده گشت و از كرده خویش پشیمان گردید چند نفری كه از روی حسادت سخن چینی كرده بودند كیفری بسزا داد و ده هزار دینار دیگر در همیان گذارد با همان همیان اول خدمت ایشان فرستاده و پوزش خواست.[4] 

- بار دیگر از امام هادی ـ علیه السلام ـ نزد متوكل سعایت و سخن چینی شد گفتند در منزل امام ـ علیه السلام ـ اسلحه و نوشته ها و چیزهای دیگر هست كه از شیعیان او در قم به او رسیده و او عازم تهاجم بر دولت است. متوكل گروهی را به منزل آن گرامی فرستاد و آنان شبانه به خانه آن حضرت هجوم بردند ولی چیزی بدست نیاوردند، آنگاه امام را در اتاقی تنها دیدند كه در به روی خود بسته و لباسی پشمین بر تن دارد و بر زمین سنگفرش نشسته و به عبادت خدا و تلاوت قرآن مشغول است. 

امام را به همان حال نزد متوكل بردند و به او گفتند در خانه اش چیزی نیافتیم و او را رو به قبله دیدیم كه قرآن می خواند. 

متوكل چون امام را دید، عظمت و هیبت امام او را فرا گرفت و بی اختیار او را احترام كرد و در كنار خود نشاند، و جام شرابی را كه در دست داشت به آن حضرت تعارف كرد. 

امام سوگند یاد كرد كه گوشت و خون من با چنین چیزی آمیخته نشده است، مرا معاف دار. و او دست برداشت و گفت:شعری بخوان! 

امام ـ علیه السلام ـ فرمود: من شعر كم از بردارم. گفت: باید بخوانی. امام این اشعار را خواند. 

«باتُوا عَلی قُلَلِ الْاَجْبالِ تَحْرِ سُهُمْ غُلْبُ الْرِجالِ فَما اَغْنَتْهُمُ الْقُلَلُ» 

بر قله كوهسار ها شب را به روز آوردند و مردان نیرومند از آنان پاسداری می كردند، ولی قله ها نتوانستند آنان را از خطرات مرگ برهانند. 

«وَاسْتَنْزَلُوا بَعْدَ عِزٍّعَنْ مَعاقِلِهِمْ فاوُدِعُوا حُفَراً یا بِئسَ ما نَزَلُوا» 

پس از عزت از جایگاههای امن به پایین كشیده شدندودرگودالهای گورجان دادند، گورچه منزل و آرامگاه ناپسندی است. 

«ناداهُمُ صارخٌ مِنْ بَعْدِ دَفْنهِمْ اَیْنَ الْاَساوِرُ وَ التّیجان وَ الْحُلَلُ» 

پس از آنكه دست بندها به خاك سپرده شدند فریادگری فریاد برآورد: كجاست آن دستبندها تاجها و لباسهای فاخر؟ 

«اَیْنَ الْوُجُوهُ الَّتیِ كانَتْ مُنَعَّمَهً مِنْ دُونِها تُضْرَبُ الْاَسْتارُ وَ الْكِلَلُ» 

كجاست آن چهرهای به ناز و نعمت پرورده كه به احترامشان پرده ها می آویختند. 

«فَافْضَحَ الْقَبْرُ عَنْهُمْ حِینَ سائَلهُمْ تِلْكَ الْوُجُوهُ عَلَیْهَا الدُّودُ تَنتَقِلُ» 

گور به جای ایشان پاسخ داد: بر آن چهره ها هم اكنون كرمها راه می روند. 

تأثیر كلام امام ـ علیه السلام ـ چندان بود كه متوكل به سختی گریست چنانكه ریشش تر شد و دیگر مجلسیان نیز گریستند و متوكل دستور داد بساط شراب را جمع كنند و آن بزرگوار را با احترام به منزل بازگردانند.[5] 

بار دیگر متوكل فرمان داد سه رأس از درندگان را به محوطه كاخ او بیاورند، آنگاه حضرت هادی ـ علیه السلام ـ را به كاخ دعوت كرد و چون آن گرامی وارد محوطه كاخ شد دستور داد درب كاخ را ببندند. اما درندگان دور امام می گشتند و نسبت به او اظهار فروتنی می كردند و امام با آستین خویش آنان را نوازش می كرد. سپس امام به بالا نزد متوكل رفت و مدتی با او صحبت كرد و بعد پایین آمد و باز درندگان همان رفتار قبلی را نسبت به امام تكرار كردند تا امام از كاخ خارج شد. و بعداً متوكل جایزه بزرگی برای امام فرستاد. 

به متوكل گفتند: پسر عموی تو امام هادی ـ علیه السلام ـ با درندگان چنان رفتار كرد كه دیدی، تو نیز همین كار را بكن! 

گفت: شما قصد قتل مرا دارید! و فرمان داد این جریان را فاش نسازند.[6] 

امین الدین طبرسی از محمد بن حسن اشتر علوی روایت كرده كه با پدرم در خانه متوكل بودیم، من در آن هنگام طفل بودم، و جماعتی از آل ابوطالب و آل عباس و آل جعفر حضور داشتند، امام هادی ـ علیه السلام ـ وارد شد، همه آنان كه در خانه متوكل بودند به احترام او پیاده شدند. آن حضرت داخل شد، و برخی از حاضران به برخی گفتند: چرا برای این جوان پیاده شویم، نه شریفتر از ماست و نه سنش بیشتر است، به خدا سوگند برای او پیاده نخواهیم شد! 

ابوهاشم جعفری كه در آنجا حاضر بود گفت: به خدا سوگند وقتی او را ببینید به احترام او با حقارت پیاده خواهید شد. 

طولی نكشید كه آن حضرت از منزل متوكل بیرون آمد، چون چشم حاضران به آن گرامی افتاد همگان پیاده شدند. ابوهاشم گفت: مگر نگفتید پیاده نمی شویم؟! 

گفتند: به خدا سوگند نتوانستیم خودداری كنیم بطوری كه بی اختیار پیاده شدیم.[7] 

جمعی از اهالی اصفهان مثل ابوالعباس احمد بن نضر و ابوجعفر محمدبن علویه گفتند كه مردی دراصفهان بود به نام عبدالرحمان كه جزء شیعیان محسوب می شد. از او پرسیدند چرا این مذهب را برگزیده و به امامت هادی ـ علیه السلام ـ متعقد شده ای؟ 

گفت: به جهت معجزه ای كه از امام ـ علیه السلام ـ دیدم، و داستان از این قرار بود. من مردی فقیرو بی چیز بودم، ولی چون زبان و جرأت داشتم اهالی اصفهان در سالی از سالها مرا همراه گروهی نزد متوكل فرستاند تا دادخواهی كنیم. روزی بیرون خانه متوكل ایستاده بودیم كه دستور احضار علی بن محمدبن رضا از سوی متوكل صادر شد، من به یكی از حاضران گفتم: این مرد كیست كه دستور احضارش صادر شد. 

گفت: این مرد علوی است و رافضیان او را امام می دانند، و اضافه كرد كه ممكن است خلیفه برای قتل دستور احضارش را داده باشد. گفتم: از جای خود حركت نمی كنم تا این مرد علوی بیاید و او را ببینم. ناگهان دیدم شخصی سوار بر اسب به سوی خانه متوكل می آید. مردم به احترام در دو طرف مسیر او صف كشیدند و او را تماشا می كردند، چون نگاهم بر او افتاد مهرش در دلم جا گرفت و نزد خود به دعای او مشغول شدم تا خدا شر متوكل را از او دفع نماید. آن حضرت از میان مردم می گذشت و نگاهش بر یال اسب خود بود و چپ و راست را نگاه نمی كرد و من پیوسته به دعای او مشغول بودم، چون به من رسید با تمام رو به سوی من متوجه شد و فرمود: خدا دعای ترا پذیرفت و به تو طول عمر داد و مال و فرزندان ترا زیاد كرد. 

چون این را مشاهده كردم مرا لرزه گرفت و در میان دوستانم افتادم، دوستانم پرسیدند: چه شد؟ گفتم: خیر است و چیزی نگفتم. هنگامی كه به اصفهان بازگشتم خدا مال فراوان به من عطا كرد، و امروز از اموال آنچه در خانه دارم قیمتش به هزار هزار درهم می رسد غیر از آنچه بیرون از خانه دارم و ده فرزند یافته ام و عمرم نیز از هفتاد سال گذشته است، من به امامت آن مردی معتقدم كه از دلم خبر داشت و دعایش در حق من مستجاب گردید.[8] 

زنی ادعا كرد كه من زینب دختر فاطمه زهرا(علیها السلام) می باشم متوكل زن را طلبید و گفت كه زمان زینب تا به حال سالها گذشته تو جوانی. گفت: رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ دست بر سر من كشیده و دعا كرده در هر چهل سال جوانی به من برگردد. 

متوكل بزرگان آل ابوطالب و اولاد عباس و قریش را طلبید همه گفتند او دروغ می گوید، زینب - علیها السلام- در فلان سال وفات كرده. زن گفت: اینها دروغ می گویند، من از مردم پنهان بودم كسی از حال من مطلع نبود تا اكنون ظاهر شدم، متوكل قسم خورد كه باید از روی دلیل ادعای او را باطل كرد، 

ایشان گفتند بفرست امام هادی را حاضر كنند شاید او از روی حجت كلام این زن را باطل كند. 

متوكل امام ـ علیه السلام ـ را حاضر كرد و جریان را برای حضرت شرح داد. امام ـ علیه السلام ـ فرمود: دروغ می گوید حضرت زینب - علیها السلام- در فلان سال وفات كرد. گفت: دیگران این را گفته اند دلیلی بر بطلان حرف او بیان كن، فرمود: حجت بر بطلان حرف او این است كه گوشت فرزندان فاطمه - علیها السلام- بر درندگان حرام است، او را بفرست نزد شیران اگر راست می گوید شیران او را نمی خورند، متوكل به آن زن گفت چه می گویی. گفت: من می خواهد مرا به این سبب بكشد حضرت فرمود: اینجا عده ای اینجا عده ای از فرزندان فاطمه - علیها السلام- هستند هر كدام را كه می خواهی بفرست تا این مطلب بر تو معلوم شود. 

راوی گفت: رنگ صورتهای همه در این موقع تغییر كرد، بعضی گفتند چرا حواله بر دیگری می كند و خودش نمی رود، متوكل گفت: یا اباالحسن چرا خودت به نزد آنها نمی روی؟ فرمود: میل داری بروم. نردبانی گذاشتند امام ـ علیه السلام ـ داخل قفس و محل نگهداری حیوانات درنده شدند و در گوشه ای نشستند، شیران خدمت آن بزرگوار آمدند، از روی خضوع سر خود را در جلوی آن حضرت بر زمین نهادند آن حضرت دست بر سر آنها مالید و امر كرد كه كنار روند تمام به كناری رفتند و اطاعت آن جناب را می نمودند. 

وزیر متوكل گفت: این كار درست نیست هر چه زودتر او را از این مكان خارج كن تا مردم این معجزه را مشاهده نكنند همینكه امام ـ علیه السلام ـ پا بر نردبان نهاد شیران دور آن حضرت جمع شدند و خود را به لباس آن حضرت می مالیدند حضرت اشاره كرد كه برگردند و برگشتند، د راین موقع زن گفت: من ادعای باطل كردم ومن دختر فلان شخص هستم و فقر باعث شد كه چنین نیرنگی بزنم.[9] 

ابوهاشم جعفری می گوید هنگامی كه یكی از سرداران سپاه واثق به نام بغا(كه نامی است تركی) برای دستگیری اعراب از مدینه عبور می كرد، در مدینه بودم. امام هادی ـ علیه السلام ـ به ما فرمود: برویم تجهیزات این ترك را ببینیم. بیرون آمدیم وتوقف كردیم، سپاه آماده او را نزد ما گذشتند. و بغا رسید. امام ـ علیه السلام ـ با او چند جمله به زبان تركی صحبت كردند. و او از اسب پیاده شد و پای امام را بوسید. 

ابو هاشم می گوید: ترك را قسم دادم كه با تو چه گفت: ترك پرسید: این مرد پیامبر است؟ 

گفتم: نه. گفت: مرا به اسمی كوچك خواند كه در كوچكی در شهرهای ترك به آن نامیده می شدم و تا این ساعت هیچكس از آن اطلاعی نداشت.[10] 

یونس نقاش در سامراء همسایه امام هادی ـ علیه السلام ـ بود و پیوسته به حضور امام ـ علیه السلام ـ می شد و به آن حضرت خدمت می كرد. یك بار در حالی كه می لرزید به خدمت امام‌ آمد و عرض كرد: مولای من وصیت می كنم با خانواده ام به نیكی رفتار نمایید. 

امام ـ علیه السلام ـ چه شده است؟ 

عرض كرد: آماده مرگ شده ام! امام با تبسم فرمود: چرا؟ 

عرض كرد: موسی بن بغا از سرداران و درباریان قدرتمند عباسی نگینی به من داد تا بر آن نقشی برآورم و آن نگین از خوبی به قیمت در نمی آید، وقتی خواستم نقش كنم نگین شكست و دو قسمت شد، فردا روز وعده است كه نگین را به او تسلیم نمایم، موسی بن بغا یا مرا هزار تازیانه می زند یا می كشد. 

امام ـ علیه السلام ـ فرمود: به منزل برو تا فردا چیزی جز خیر و خوبی پیش نمی آید. 

فردای آن روز اول وقت، یونس در حالی كه لرزه اندام او را فراگرفته بود خدمت امام آمد و عرض كرد فرستاده موسی بن بغا آمده انگشتر را می خواهد. 

فرمود: نزد او برو چیزی جز خیر و خوبی نخواهی دید. 

عرض كرد: مولای من، به او چه بگویم. امام ـ علیه السلام ـ با تبسم فرمود: نزد او برو و آنچه به تو خبر می دهد بشنو، چیزی جز خیر نخواهی دید. 

یونس رفت و خندان بازگشت و عرض كرد: مولای من، چون نزد او رفتم گفت: دختران كوچك من برای این نگین با هم دعوا كردند، آیا ممكن است آن را دو نیم كنی تا دونگین شود، و ترا (به پاداش این كار) بی نیاز سازم؟ 

امام ـ علیه السلام ـ خدا را ستایش كرد و به یونس فرمود: به او چه گفتی؟ 

عرض كرد: گفتم مهلت بده فكر كنم چطور این كار را انجام دهم. 

فرمود: خوب جواب گفتی.[11] 

یك بار امام ـ علیه السلام ـ را در یك مجلس ولیمه و میهمانی دعوت كردند همینكه آن بزرگوار وارد مجلس شد همه به احترام امام ساكت شده و مؤدب نشستند، ولی در این میان جوانی به امام احترام نگذاشت و در محضر آن حضرت شروع كرد به مسخره كردن و خنده های بیجا نمودن! امام هادی ـ علیه السلام ـ فرمود: چه شده كه خنده تمام وجود ترا احاطه كرده و از یاد خدا غافل شده ای، بدان كه تا سه روز دیگر جزء اهل قبور خواهی شد و همان شد كه امام فرموده بود.[12] 

ابو هاشم جعفری نقل می كند كه من در فشار اقتصادی شدیدی قرار گرفتم، به محضر امام هادی ـ علیه السلام ـ شرفیاب شدم، به من اجازه فرمود كه بنشینم و بعد فرمود: ای اباهاشم می خواهی شكر كدام نعمت الهی را به جا آوری؟ گفت: متحیر ماندم كه در پاسخ امام چه بگویم. 

امام ـ علیه السلام ـ فرمود: خداوند تبارك و تعالی به تو روزی ایمان عنایت فرموده، بدنت را به آتش جهنم حرام كرده، به تو برای انجام طاعات عافیت و سلامتی داده. تو را روزی قناعت داده تا به ابتذال كشیده نشوی. بعد آن بزرگوار فرمود: ابتدا من شروع به صحبت كردم زیرا گمان بردم كه می خواهی لب به شكایت بگشایی ودستور دادم كه صد دینار برایت بیاورند و تو آن را قبول كن.[13] 

- زرافه نگهبان مخصوص متوكل می گوید: متوكل مردی اهل لهو و لعب و بازیهای مختلف بود، به همین علت یك مرد هندی كه در شعبده بازی احاطه خاصی داشت به كاخ خود آورده بود تا سرگرم باشد. 

یك روز تصمیم گرفت كه امام هادی ـ علیه السلام ـ را توسط مرد شعبده باز مسخره و اهانت نماید. به او گفت اگر باعث خجلت و اذیت امام ـ علیه السلام ـ شوی هزار دینار ناب به تو خواهم داد. 

مرد هندی قبول كرد و دستور داد چند مرغ بریان طبخ كنند و روی ظروف غذا بگذارند و خود در كنار سفره نشست، آنگاه امام ـ علیه السلام ـ را دعوت كردند كه به سر سفره غذا حاضر شوند. 

در همان مكان پارچه ای به دیوار آویزان بود كه نقش یك شیر بر آن بود. شعبده باز درست در كنار آن نقش نشسته بود. حاضرین مشغول غذا خوردن شدند. امام ـ علیه السلام ـ دست مبارك را دراز كردند كه از مرغ استفاده كنند شعبده باز آن را به پرواز در آورد و باز به محل دیگر سفره دست دراز كردند بار دیگر شعبده باز مرغ را به پرواز در آورد و تمامی اهل مجلس خندیدند. 

ناگهان امام هادی ـ علیه السلام ـ دست را بر صورت شیر بر پشت سر شعبده باز زد و فرمود: او را بگیر. شیر تجسم یافت و بر او حمله كرد و مقابل چشم همه او را بلعید و به جای خود برگشت و به صورت اول در آمد. 

حاضرین متحیر و وحشت زده شدند امام ـ علیه السلام ـ از جا برخاست. متوكل گفت: از تو می خواهم از مجلس بیرون نروی مگر آنكه شعبده باز را برگردانی. 

«فَقالَ وَاللهِ لاتَری بَعْدَها اُتُسَلِّطَ اَعْداءَ اللهِ عَلی اَوْلِیاء اللهِ» 

امام ـ علیه السلام ـ فرمود: به خدا سوگند دیگر او را نخواهی یافت آیا دشمنان خدا را بر اولیاء خدا مسلط می كنی؟! 

سپس از مجلس خارج شدند و دیگر كسی مرد شعبده باز را ندید.[14] 

- و همان راوی نقل می كند: كه در روز عید متوكل برنامه سلام داشت تصمیم گرفت كه از برابر امام هادی ـ علیه السلام ـ عبور كند. وزیرش به او گفت: این كار برای شما سبك است، مردم حرفها و قضاوتها خواهند كرد. متوكل گفت: من ناچارم كه این كار را بكنم. وزیر گفت: پس اگر جدی هستید با سرداران سپاه و أشراف دربار بروید كه كسی نفهمد شما برای دیدار امام هادی ـ علیه السلام ـ می روید فكر كنند همینطور عبورتان از برابر ایشان افتاده است. 

روای می گوید: وقتی با حضرت روبرو شدند من خود را به آن بزرگوار رساندم و عرض كردم كه متوكل قصد احترام به شما را داشته است. امام ـ علیه السلام ـ فرمود: ساكت باش هیهات او سه روز دیگر بیشتر زنده نخواهد بود. راوی می گوید: پس از شنیدن این پیشگویی حضرت، به سراغ معلمی شیعی مدهب رفتم كه با او رفت و آمد داشتم و زیاد با او مزاح می كردم كه تو رافضی هستی. بعد از نماز عشا او را خواستم و گفتم: من امروز مطلبی را از امام تو شنیدم. گفت: چه شنیدی؟ جریان را برایش شرح دادم. گفت: به تو بگویم و نصیحت مرا قبول كن. گفتم بگو هر چه می خواهی. گفت: اگر امام هادی ـ علیه السلام ـ آن طور كه تو نقل كردی فرموده باشد فوراً برو و مال و اموالت را جمع كن كه متوكل بعد از سه روز یا می میرد و یا او را می كشند. راوی ادامه می دهد كه من از حرف مرد شیعه عصبانی شدم و او را سرزنش كردم ولی وقتی به خانه آمدم و با خود خلوت كردم پیش خود گفتم دور از عقل نیست كه جانب احتیاط را بگیرم و مال و اموالم را جمع كنم. بی درنگ به كاخ متوكل رفتم و هر چه داشتم جمع كردم. 

درست در شب چهارم متوكل كشته شد و من جان و مالم به سلامت ماند و من مذهب شیعه را انتخاب كردم و خود را موظف به خدمتگزاری امام ـ علیه السلام ـ نمودم از آن گرامی خواستم كه در حقم دعا كند تا حق ولایت را نسبت به آن خانواده ادا كنم. 

- خیران اسباطی می گوید: وارد مدینه شدم و به محضر امام علی النقی ـ علیه السلام ـ شرفیاب شدم. امام ـ علیه السلام ـ از من پرسید كه واثق مدینه حالش چگونه بود. عرض كردم در عافیت و سلامتی بود. 

فرمود: جعفر چه كرد؟گفتم به بدترین حال در زندان محبوس بود. 

فرمود: همانا او خلیفه خواهد شد. 

فرمود: ابن زیارت چه می كرد؟ گفت فرمان او مطاع بود و امر و اجرا می شد. فرمود: ریاست او برایش نكبت می آورد و بعد مقداری ساكت شد و فرمود: چاره ای نیست جز مقدرات و احكام پروردگار، ای خیران بدان كه واثق مرد و جعفر متوكل به جای اونشست و ابن زیاد كشته گشت، عرض كردم این حوادث كی واقع شد؟ 

فرمود: پس از بیرون آمدن تو در فاصله شش روز اتفاق افتاد.[15] 

یك روز متوكل به ابن سكیت گفت: از امام هادی ـ علیه السلام ـ این مسائل را سؤال كن. 

1- چرا خداوند موسی را با عصا مبعوث كرد. 

2- چرا عیسی را با معجزه شفا دادن مرض برص و زنده كردن مردگان مبعوث نمود؟ 

3- و چرا محمد ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ را با قرآن و شمشیر مبعوث نمود؟ 

امام ـ علیه السلام ـ در پاسخ فرمود: معجزه موسی از این جهت عصا و ید بیضاء بود كه غالب مردمان زمانش اهل سحر و جادو بودند و او برای اثبات حقانیت خویش و مكتبش چیزی را داشت كه بر آنها غالب بود. عیسی نیز مردم زمانش اهل طب و طبابت بودند خداوند تبارك و تعالی قدرت شفا دادن بیماران و زنده كردن مردگان را به او داد تا بر اطباء غالب آید. 

و پیامبر عظیم الشأن اسلام حضرت محمد ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ را با قرآن و شمشیر مبعوث كرد زیرا كه اكثر اهل زمانش اهل شعر و شمشیر بودند و به اینگونه حجت را بر آنها تمام كرد و بر ایشان پیروز شد.[16] 

كافور نام خادم امام ـ علیه السلام ـ بود، او می گوید: امام هادی ـ علیه السلام ـ فرمود: كه فلان سطل آب را برای وضو گرفتن در فلان محل بگذار و بعد جهت انجام كاری مرا فرستاد ولی پس از مراجعت بطور كلی دستور حضرت را فراموش كردم. 

آن شب هوا بسیار سرد بود، من نگران حال امام ـ علیه السلام ـ بودم كه چگونه با آب سرد وضو بگیرد و نیز ترس آن داشتم كه به خاطر تخلفی كه از من سرزده بود امام بر من غضب كند. ناگاه آن بزرگوار مرا صدا زد و فرمود: مگر تو نمی دانی كه من همیشه با آب سرد تطهیر می كنم! 

عرض كردم مولای من نه آب در سطل ریختم و نه جای آن را عوض كردم امام ـ علیه السلام ـ فرمود: الحمدلله، به خدا سوگند كه ما رخصت پروردگار را ترك نمی كنیم و عطای او را رد نمی نمائیم. حمد خدای را كه ما را از اهل طاعتش قرار داد و به ما توفیق انجام عباداتش را عطا فرمود.[17] 

یحیی بن هرثمه روایت می كند كه متوكل وی را به سوی مدینه فرستاد، تا امام هادی ـ علیه السلام ـ را از مدینه به سامراء ببرد. او می گوید پس از تفتیش از منزل جز قرآن و دعا و مانند آن چیزی نیافتم. 

امام ـ علیه السلام ـ را از مدینه حركت دادم و خود ملازم ایشان بودم و با آن حضرت خوش رفتاری می نمودم. 

روزی دیدم كه آن حضرت سوار بر مركب شده ولكن لباسی بارانی پوشیده و دم اسب خود را گره زده. من تعجب كردم. زیرا آن روز آسمان صاف و بی ابر بود ولی چیزی نگذشت كه كم كم ابرها در آسمان ظاهر شدند و باران بارید آنهم بارانی كه مثل دهانه مشگ می بارید. 

امام ـ علیه السلام ـ روی به من كرد و فرمود: می دانم كه منكر شدی و تعجب كردی![18] 

صالح به سعید می گوید: یك روز وارد شهر سامراء شدم و به محضر امام ـ علیه السلام ـ شرفیاب شدم و عرض كردم، این ستمكاران در همه كارها سعی در خاموش كردن نور شما نموده اند و می خواهند كه فراموش شوید و به همین جهت شما را در چنین مكانی جای داده اند كه محل زندگی گدایان و غریبان و اشخاص بی نام و نشان است، حضرت فرمود: كه ای پسر سعید هنوز تو در معرفت قدر و منزلت ما در این پایه ای و گمان می كنی كه اینها با بلندی شأن ما منافات دارد و نمی دانی كسی را كه خدا بلند كرد به اینها و این چیزها پست نمی شود.[19] 

همین كه امام هادی ـ علیه السلام ـ داخل خانه متوكل شد، به نماز ایستاد و مشغول عبادت شد، در این حال یكی از مخالفین آمد و مقابل آن حضرت ایستاد و گفت: تا كی ریا كاری می كنی، امام ـ علیه السلام ـ تا این جسارت را شنید تعجیل فرمود: و نماز را سلام داد و رو به آن شخص كرد و فرمود: اگر دروغ گفتی خدا ترا از میان بردارد. تا امام او را نفرین كرد افتاد و بمرد و قصه او خبر تازه ای در خانه متوكل شد.[20]


[1] . لطائف الطوائف، ص 411. 

[2] . معانی الاخبار، ص123. 

[3] . انوار نعمانیه، ص404. 

[4] . احقاق الحق، ج 12، ص453. 

[5] . احقاق الحق، ج12، ص454. 

[6] . احقاق الحق، ج12، ص451. 

[7] . اعلام الوری، ص360. 

[8] . بحار الانوار، ج50، ص141. 

[9] . مناقب، ج4، ص 416. 

[10] . بحار، ج 50، ص124. 

[11] . بحار، ج50، ص 125. 

[12] . مناقب، ج4 ، ص414. 

[13]. امالی صدوق، ص412. 

[14] . بحار، ج50، ص147. 

[15] . كافی، ج1، ص502. 

[16] . بحار، ج50، ص164. 

[17] . مناقب، ج4، ص414. 

[18]. منتهی الآمال،ج2، ص 433. 

[19] . منتهی الآمال، ج2، ص 432. 

[20] . منتهی الآمال، ج2، ص 433.

Read more...
صفحه1 از2