خطا
  • JFolder::create: نمی توان پوشه را ایجاد نمود Path: /www/htdocs/w00ffcb4/cache/template
تاریخ

تاریخ (14)

07 مرداد 1395

آن حضرت روز پنج شنبه يا جمعه ، 11 ذى القعدة ، سال 148 هجرى قمرى (1)، يك سال پس از شهادت امام جعفر صادق عليه السلام در شهر مدينه منوّره ديده به جهان گشود؛ و با ظهور نور طلعتش جهانى را روشنائى بخشيد.

 

نام : علىّ، صلوات اللّه و سلامه عليه .(2)

 

كنيه : ابوالحسن ثانى ، ابوعلىّ و... .

 

اءلقاب : رضا، صابر، زكىّ، وفىّ، ولىّ، رضىّ، ضامن ، غريب ، نورالهدى ، سراج اللّه ، غيظ المحدّثين ، غياث المستغيثين و... .

 

پدر: امام موسى كاظم ، باب الحوائج إ لى اللّه عليه السلام .

 

مادر: شقراء، معروف به خيزران ، امّ البنين ، و بعضى گفته اند: نجمه بوده است .

 

نقش انگشتر: حضرت داراى سه انگشتر بود، كه نقش هر كدام به ترتيب عبارتند از:

 

((حَسْبىَ اللّهُ)) ، ((ما شاءَ اللّهُ وَ لا قُوَّةَ إ لاّ بِاللّهِ)) ، ((وَلييّ اللّهُ)) .

 

دربان : مورّخين ، دو نفر را به نام محمّد بن فرات و محمّد بن راشد به عنوان دربان حضرت گفته اند.

 

مدّت امامت : بنابر مشهور، روز جمعه ، 25 رجب ، سال 183 هجرى قمرى ، پس از شهادت پدر مظلومش بلافاصله مسئوليّت رهبرى و امامت جامعه اسلامى را به عهده گرفت ، كه تا سال 203 يا 206 به طول انجاميد.

 

و در سال 200 هجرى قمرى حضرت توسّط ماءمون به خراسان احضار گرديد.

 

مدّت عمر: در طول عمر آن حضرت بين 49 تا 57 سال بين مورّخين اختلاف است .

 

و بر همين مبنا در مقدار و مدّت هم زيستى با پدر بزرگوارش ؛ و نيز در مدّت حيات پس از پدرش اختلاف مى باشد، گرچه برخى گفته اند كه آن حضرت 29 سال و دو ماه در زمان حيات پدر بزرگوارش زندگى نموده است .

 

در علّت آمدن امام رضا عليه السلام به خراسان ، نيز بين مورّخين اختلاف است ؛ ولى مى توان از مجموع گفته ها، اين گونه استفاده نمود:

 

چون هارون الرّشيد به هلاكت رسيد، بغداد و حوالى آن در اختيار فرزندش امين ، و خراسان با حوالى آن تحت حكومت ديگر فرزندش ماءمون قرار گرفت .

 

پس از گذشت مدّتى كوتاه ، بين دو اين برادر اختلاف و جنگ ، رونق گرفت و امين كشته شد.

 

در اين بين ، ماءمون نيز جهت استحكام قدرت خود چنان ابراز داشت كه از علاقه مندان خاندان علىّ بن ابى طالب و سادات بنى الزّهراء مى باشد.

 

بنابر اين ، در سال 200 هجرى نامه اى به استاندار خود در شهر مدينه منوّره فرستاد، تا حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام را از راه بصره اهواز، (به گونه اى كه از غير مسير شهر قم باشد) به خراسان منتقل گردانند.

 

هنگامى كه امام رضا عليه السلام به شهر مَرْوْ رسيد، ماءمون عبّاسى به حضرتش پيشنهاد بيعت و خلافت را داد.

 

ولى حضرت چون كاملاً نسبت به افكار و دسيسه هاى ماءمون و ديگر خلفاء بنى العبّاس آگاه و آشنا بود، پيشنهاد خلافت را از طرف ماءمون نپذيرفت .

 

و ماءمون دو ماه به طور مرتّب ، با نيرنگ ها و شيوه هاى گوناگونى اصرار مى ورزيد كه شايد امام عليه السلام بپذيرد؛ ولى چون از طريقى در رسيدن به هدف خويش موفّق نگرديد، در نهايت ، حضرت را تهديد به قتل كرد.

 

بر همين اساس امام عليه السلام مجبور گرديد كه ولايتعهدى را تحت شرائطى بپذيرد، كه روز پنج شنبه ، پنجم ماه مبارك رمضان ، در سال 201 بيعت انجام گرفت ، مشروط بر آن كه حضرت در هيچ كارى از امور حكومت دخالت ننمايد.

 

پس از آن كه ماءمون به هدف خود رسيد و از هر جهت حكومت خود را ثابت و استوار يافت ، شخصا تصميم قتل حضرت رضاعليه السلام را گرفت و به وسيله انگور زهرآلود، آن امام مظلوم و غريب را مسموم و شهيد كرد.

 

شهادت : بنابر مشهور بين تاريخ نويسان ، حضرت روز جمعه يا دوشنبه ، آخر ماه صفر، در سال 203 يا 206 هجرى قمرى

 

(3) به وسيله زهر مسموم شده و در سناباد خراسان شهيد گرديد؛ و به عالم بقاء رحلت نمود.

 

و جسد مطهّر و مقدّس آن حضرت در منزل حميد بن قحطبه ، كنار قبر هارون الرّشيد دفن گرديد.

 

خلفاء هم عصر آن حضرت : امامت حضرت ، هم زمان با حكومت هارون الرّشيد، فرزندش امين ، عمويش ابراهيم ، دوّمين فرزندش محمّد، سوّمين فرزندش عبداللّه ملقّب به ماءمون عبّاسى مصاددف گرديد.

 

تعداد فرزندان : عدّه اى گفته اند حضرت داراى پنج پسر و يك دختر به نام فاطمه بوده است ؛ ولى اكثر مورّخين بر اين عقيده اند كه حضرت بيش از يك پسر به نام ابوجعفر، امام محمّد جواد عليه السلام نداشته است .

 

نماز آن حضرت : شش ركعت است ، در هر ركعت پس از قرائت سوره حمد، ده مرتبه ((هل اءتى عَلَى الا نْسانِ حينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئا مَذْكُورا)) خوانده مى شود.(4)

 

و بعد از آخرين سلام نماز، تسبيحات حضرت فاطمه زهراءعليها السلام گفته مى شود؛ و سپس حوائج و خواسته هاى مشروعه خويش را از درگاه خداوند متعال مسئلت مى نمايد كه انشاء اللّه تعالى برآورده خواهد شد.

 

1- در سال ولادت آن حضرت بين محدّثين اختلاف است ، كه از 148 تا 153 گفته اند.

 

و برحسب 11 / ذى القعدة / 148 قمرى ، طبق سال شمسى 11 / آذرماه / 144 مى باشد.

 

2- نام و لقب مبارك حضرت به عنوان امام ((علىّ، رضا)) عليه السلام ، طبق حروف اءبجد كبير، عدد 110، 1001 مى باشد.

 

3- تاريخ شهادت آن حضرت طبق سال شمسى : 19 / شهريور / 197، يا 17 / مرداد / 200 خواهد بود.

 

4- تاريخ ولادت و ديگر حالات حضرت برگرفته شده است از:

 

، اصول كافى : ج 1، كشف الغمّة : ج 2، فصول المهمّه ابن صبّاغ مالكى ، إ علام الورى طبرسى : ج 2، مجموعه نفيسه ، تاريخ اهل بيت عليهم السلام ، ينابيع المودّه ، تهذيب الا حكام : ج 6، جمال الا سبوع سيّد ابن طاووس ، دعوات راوندى ، دلائل الا مامه طبرى ، عيون المعجزات و...

Read more...
07 مرداد 1395

قبل از تسلط وهابیها بر حجاز، قبور مدفون در بقیع و پاره‏ای قبور دیگر در مکه و مدینه دارای گنبد و بارگاه و فرش و شمعدان و چراغ و قندیل بوده است. بسیاری از کسانی که قبل از آن آنجا را دیده‏اند، وضع بنا و دیگر خصوصیات مربوط به مقابر را با ذکر جزئیات و احیانا با ارائه تصاویری در گنبد و بارگاه آنها، در سفرنامه‏های خود ذکر کرده‏اند.

بیانیه علمای مکه و نجد

علمای مکه در راس آنها، شیخ عبدالقادر شیبی کلیددار خانه کعبه، به دیدن ابن‌سعود آمدند، ابن سعود سخنانی ایراد کرد و در ضمن آن از دعوت محمد بن عبدالوهاب یاد کرد و اظهار داشت که احکام دینی ما، طبق فقه احمد بن حنبل است، حال اگر این سخنان در نزد شما پذیرفته است، بیایید تا برای عمل کردن به کتاب خدا و سنت‌خلفای راشدین با یکدیگر بیعت کنیم. همه با او بیعت کردند.

سپس یکی از علمای مکه، از ابن سعود درخواست کرد که مجلسی ترتیب بدهد تا علمای مکه و نجد در اصول و فروع به مباحثه بپردازند، وی این پیشنهاد را پذیرفت و در روز یازدهم جمادی الاولی، پانزده نفر از علمای مکه و هفت نفر از علمای نجد، اجتماع کردند و مدتی باهم بحث کردند و در پایان بیانیه‌ای از طرف علمای مکه صادر شد، مبنی بر این که در پاره‌ای از مسائل اصولی، میان علمای مکه و علمای نجد، موافقت گردید، از جمله این که هرکس میان خود و خدا واسطه قرار دهد، کافر است و تا سه بار توبه داده می‌شود و اگر توبه نکرد، باید کشته شود. دیگر ساختمان بر روی قبور و چراغ روشن کردن در اطراف قبور و نماز خواندن در کنار آنها حرام است. و نیز اگر کسی خدا را به جاه و مقام کسی بخواند، مرتکب بدعت‌شده و بدعت در اسلام حرام است.(1)

ویران ساختن مقابر و مشاهد حجاز به وسیله وهابیان

وقتی که وهابیان وارد طائف شدند، گنبد مدفن ابن عباس را خراب کردند، چنان که این کار را یکبار دیگر نیز انجام داده بودند و هنگامی که وارد مکه شدند، قبه‌های قبرهای عبدالمطلب جد پیامبرصلی الله علیه وآله و ابوطالب عموی پیامبر و خدیجه ام‌المؤمنین (همسر اول پیامبر) و همچنین بنای زادگاه پیامبر و فاطمه زهراعلیها السلام را با خاک یکسان نمودند.

در جده قبه قبر حوا را ویران ساختند و به‌طور کلی تمام مقابر و مزارات را در مکه، جده و طائف و نواحی آنها از بین بردند و زمانی هم که مدینه را محاصره کرده بودند، مسجد و مزار حمزه و مقبره شهدای احد را که بیرون شهر بود، خراب کردند.

مرحوم علامه امین می‌نویسد:

«و شایع است که آنها گنبد مرقد مطهر نبوی را هم به توپ بستند، اما خود وهابیها منکر چنین چیزی هستند. چون این خبر به گوش ملت ایران رسید، سخت دچار نگرانی شد و علما و بزرگان اجتماع کردند و این پیش‌آمد را امری بزرگ تلقی نمودند و ما در دمشق از یکی از علمای بزرگ خراسان و از شهر مقدس مشهد تلگرافی دریافت نمودیم که طی آن حقیقت قضیه را از ما سئوال کرده بودند، سپس دولت ایران گروهی را برای تحقیق به حجاز اعزام داشتند، تا از حقیقت ماجرادولت‌خویش را مطلع سازند.(2)

پس از تسلط وهابیها بر مدینه منوره قاضی القضات وهابیها، شیخ عبدالله بن‌بلیهد در ماه رمضان 1344 از مکه به مدینه آمد و اعلامیه‌ای صادر نمود و ضمن آن از اهل مدینه سئوال کرد که درباره خراب کردن قبه‌ها و مزارات چه می‌گویند؟ بسیاری از مردم از ترس جوابی ندادند و بعضی از آنان خراب کردن را لازم دانستند و متن سئوال و جواب را منتشر ساخت‌».

مرحوم علامه سید محسن امین در این باره می‌نویسد:

«مقصود شیخ عبدالله ز این سئوال استفتاء حقیقی نبود، زیرا وهابیها در وجوب خراب کردن تمام قبه‌ها و ضریح‌ها حتی قبه روی قبر پیامبرصلی الله علیه وآله هیچ تردیدی ندارند، این 2قاعده و اساس مذهبشان می‌باشد و سئوال مزبور تنها برای تسکین خاطر مردم مدینه بود».

بعد از سئوال مذکور، آنچه در مدینه و اطراف آن گنبد و ضریح و مزار بود، ویران ساختند از جمله گنبدهای ائمه مدفون در بقیع که عباس عموی پیغمبرصلی الله علیه وآله نیز در آن مدفون بود و دیوارها و صندوق روی قبور، همه را خراب کردند، همچنین گنبدهای عبدالله پدر پیامبرصلی الله علیه وآله و آمنه مادر آن حضرت و نیز گنبدها و قبور زوجات پیامبرصلی الله علیه وآله و گنبد عثمان بن عفان و اسماعیل بن جعفر الصادق‌علیه السلام و مالک پیشوای مذهب مالکی را ویران ساختند، خلاصه سخن این که در مدینه و اطراف و در ینبع قبری باقی نگذاشتند».(3)

باز می‌نویسد:

«وهابیها از ترس نتیجه کارشان از خراب کردن گنبد و بارگاه رسول اکرم‌صلی الله علیه وآله خودداری کردند و گرنه آنان هیچ قبر و ضریحی را استثناء نکرده‌اند، بلکه قبر پیامبر از جهت آن که بیشتر مورد احترام و علاقه مردم است، از نظر آنها اولی به خرابی است، اما آنچه که پادشاه سعودی اظهار داشته که «ما قبر پیامبر را محترم می‌دانیم‌» بدون شک چنین کلامی برخلاف عقائد آنهاست و این سخن را جز برای مصلحت و جلوگیری از تحریک عواطف جهان اسلام، بر ضدشان، نگفته است و اگر از این نظر خاطر جمع می‌شدند، حتما قبر پیامبرصلی الله علیه وآله را نیز ویران می‌ساختند، بلکه نخست و پیش از سایر مزارات آنجا را خراب می‌نمودند.

چون این عمل زشت وهابیان در حجاز و آنچه را که نسبت‌به قبور ائمه بقیع کرده بودند، به گوش مسلمانان در نقاط مختلف جهان رسید، این جنایت را بزرگ شمردند و در محکومیت آن، تلگرافهائی از عراق و ایران و سایر کشورها به ابن سعود مخابره شد و به عنوان اعتراض درسها و نماز جماعتها تعطیل گشت و مجالس سوگواری تشکیل گردید.(4)

مطلبی که بیشتر موجب نگرانی شد، انتشار این موضوع بود که گنبد روی قبر مطهر پیامبرصلی الله علیه وآله را نیز به گلوله بسته‌اند (و حتی قبر مقدس را خراب کرده‌اند) اما بعدا معلوم شد این خبر صحت نداشته خود وهابیها هم آن را انکار کردند».

جابری انصاری در کتاب «تاریخ اصفهان‌» در ضمن وقایع سال 1343 هجری به داستان حمله وهابی به حجاز و ویران ساختن قبور اشاره می‌کند و می‌نویسد:

«ضریح پولادی که حاج امین السلطنه در سال 1312 ه دستور داد در اصفهان دو سالی ساختند، برداشتند (از روی قبور ائمه بقیع) و چون وهابیها خواسته بودند وارد مرقد مقدس ختمی مرتبت‌شوند، یکی از آنان، این آیه را خوانده بود: «یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النبی...» لذا از آن جسارت گذشتند.(5)

بمباران مدینه و انعکاس آن در ایران و سایر ممالک اسلامی

مؤلف کتاب «تاریخ بیست‌ساله ایران‌» حسین مکی، زیر عنوان فوق می‌نویسد:

«تقریبا در اوایل شهریور 1304 برابر اوایل صفر 1343 در نتیجه محارباتی که بین طائفه وهابی‌ها (ابن السعود ملک نجد و حجاز) که بعدها به نام کشور عربی سعودی موسوم گردید، و صاحب الاحساء و ملک حسین شریف مکه و مدینه روی داد، برخی از شهرهای مکه و مدینه بمباران گردید و پس از تصرف مدینه شهر مزبور نیز از طرف قوای ابن السعود بمباران شد، بعضی از مقابر صحابه و مساجد و مقابر ائمه شیعه ویران گردید.

خبر این بمباران در عالم اسلام و مخصوصا عالم تشیع صدای عجیبی کرد و عواطف مذهبی مردم را سخت تحریک نمود، از تمام نقاط ایران تلگرافاتی به علمای تهران شد و علمای مرکز نیز جلساتی تشکیل داده و در اطراف این موضوع به مذاکره و بحث پرداختند.

سردار سپه نیز در این زمینه بخشنامه زیر را صادر نمود:

«متحد المآل تلگرافی و فوری است. عموم حکام ایالات و ولایات و مامورین دولتی.

به موجب اجبار تلگرافی از طرف طائفه وهابی‌ها اسائه ادب به مدینه منوره شده و مسجد اعظم اسلامی را هدف تیر توپ قرار داده‌اند. دولت از استماع این فاجعه عظیم بی‌نهایت مشوش و مشغول تحقیق و تهیه اقدامات مؤثره می‌باشد، عجالتا با توافق نظر آقایان حجج اسلام مرکز تصمیم گرفته شده است که برای ابراز احساسات و عمل به سوگواری و تعزیه‌داری یک روز تمام مملکت تعطیل عمومی شود، لهذا مقرر می‌دارم عموم حکام و مامورین دولتی در قلمرو ماموریت‌خود به اطلاع آقایان علمای اعلام هر نقطه، به تمام ادارات دولتی و عموم مردم این تصمیم را ابلاغ و روز شنبه شانزدهم صفر را روز تعطیل و عزاداری اعلام نمایند.

ریاست عالیه کل قوا و رئیس الوزراء - رضا».

مکی می‌افزاید:

«بر اثر تصمیم فوق روز شنبه شانزدهم صفر تعطیل عمومی شد، از طرف دستجات مختلفه تهران مراسم سوگواری و عزاداری به عمل آمد و بر طبق دعوتی که به عمل آمده بود، در همان روز علما در مسجد سلطانی اجتماع نمودند و دستجات عزادار با حال سوگواری از کلیه نقاط تهران به طرف مسجد سلطانی عزیمت کرده در آنجا اظهار تاسف و تاثر به عمل آمد و عصر همین روز یک اجتماع چندین ده هزار نفر در خارج دروازه دولت تشکیل گردید و در آنجا خطبا و ناطقین نطقهای آتشین و مهیجی کرده، نسبت‌به قضایای مدینه و اهانتی که از طرف وهابیها به گنبد مطهر حضرت رسول به عمل آمده بود، اظهار انزجار و تنفر شد.(6)

وضع قبور ائمه بقیع پیش از خراب کردن وهابیها در سفرنامه‌های حج، وضع قبور ائمه بقیع قبل از خراب کردن وهابیها به تفصیل شرح داده شده و تصاویری از آنها ارائه گردیده است از جمله این سفرنامه‌ها، سفرنامه میرزا حسین فراهانی است.

وی در سال 1302قمری توفیق زیارت حج پیدا کرده و درباره قبور ائمه بقیع چنین نوشته است:

«قبرستان بقیع، قبرستان وسیعی است که در شرقی سور (بارو) مدینه متصل به دروازه سور واقع شده و دورتادور آن را دیوار سه‌ذرعی از سنگ و آهک کشیده‌اند و چهار در دارد دو درب آن از طرف غرب و در کوچه پشت‌سور است و یک درب طرف جنوب و درب دیگر آن شرقی و طرف حش کوکب است که در کوچه باغهای بیرون شهر است و از بس در این قبرستان سرهم دفن کرده‌اند، اغلب قبرستان یک ذرع متجاوز از سطح زمین ارتفاع بهم رسانیده است و در اوقات آمدن حجاج به مدین، همه روزه درهای این قبرستان تا وقت مغرب باز است و هرکس می‌خواهد می‌رود و در غیر وقت‌حج، ظهر روز پنجشنبه باز می‌شود و تا نزدیک غروب روز جمعه بعد بسته است مگر آن که کسی بمیرد و آنجا دفن کنند.

چهار نفر از ائمه اثنی عشر صلوات‌الله علیهم اجمعین در بقعه بزرگی که به‌طور هشت ضلعی ساخته شده، واقعند و اندرون و گنبد او سفیدکاری است و بنای این بقعه معلوم نیست از که و چه وقت‌بوده اما محمد علی پاشای مصری در سنه 1234 به امر سلطان محمود خان عثمانی تعمیر کرده و بعد همه ساله از جانب سلاطین عثمانی این بقعه مبارکه و سایر بقعه‌جات واقعه در بقیع تعمیر می‌شود.

در وسط این بقعه مبارکه، صندوق بزرگی است از چوب جنگلی خیلی ممتاز و در وسط این صندوق بزرگ دو صندوق چوبی دیگر است و در این دو صندوق پنج نفر مدفونند: یکی امام ممتحن حضرت حسن و یکی حضرت سجاد و یکی حضرت امام محمد باقر و یکی حضرت صادق‌علیهم السلام است و یکی عباس عم رسول‌الله‌صلی الله علیه وآله است که بنی‌عباس از اولاد اویند و در وسط بقعه متبرکه در طاقنمای غربی مقبره‌ای است که به دیوار یک طرف او را ضریح آهنی ساخته‌اند و می‌گویند: قبر حضرت فاطمه زهرا علیها السلام است.

چند محل است که مشهور به قبر صدیقه طاهره است: یکی در بقیع در حجره‌ای که بیت‌الاحزان می‌گویند و به همین ملاحظه اغلب در بیت‌الاحزان نیز زیارت صدیقه کبری‌علیها السلام را می‌خوانند و در جلو همین قبر مبارک، پرده گلابتون دور گنبد آویخته و از گلابتون بیرون آورده‌اند که: سلطان احمد بن سلطان محمد بن سلطان ابراهیم، (سنه احدی و ثلثین و ماة بعد الالف 1131)».

مرحوم فراهانی می‌افزاید:

«در این بقعه مبارکه دیگر زینتی نیست مگر دو چلچراغ کوچک و چند شمعدان برنز، و فرش زمین بقعه، حصیر است و چهار، پنج نفر متولی و خدام دارد که ابا عن جد هستند و مواظبتی ندارند و مقصودشان اخذ تنخواه (پول) از حجاج است.

حجاج اهل تسنن بر سبیل ندرت در این بقعه متبرکه به زیارت می‌آیند و برای آنها ممانعتی در زیارت نیست و تنخواهی از آنها گرفته نمی‌شود. اما حجاج شیعه هیچ‌یک را بی‌دادن وجه نمی‌گذارند داخل بقعه شوند مگر آن که هر دفعه تقریبا از یک قران الی پنج‌شاهی به خدام بدهند و از این تنخواهی که با این تفصیل از حجاج می‌گیرند، باید سهمی به نائب الحرم و سهمی به سید حسن پسر سید مصطفی که مطوف عجم است، برسد و بعد از دادن تنخواه هیچ نوع تقیه در زیارت و نماز نیست و هر زیارتی سرا یا جهرا می‌خواهند بکنند آزاد است و ابدا لسانا و یدا صدمه‌ای به حجاج شیعه نمی‌رسانند. پشت گنبد ائمه بقیع بقعه کوچکی است که بیت‌الاحزان حضرت زهراعلیها السلام است‌».

فراهانی، سپس به تعریف و توصیف قبور بقیع و بنای روی آنها می‌پردازد (7) از جمله سفرنامه‌نویسان حاج فرهاد میرزا است که در سال 1292 قمری به سفر حج رفته و در سفرنامه خود به نام «هدیة‌السبیل‌» می‌نویسد:

«از باب جبرئیل درآمده به زیارت ائمه بقیع‌علیهم السلام مشرف شدم که صندوق ائمه اربعه‌علیهم السلام در میان صندوق بزرگ است که عباس عم رسول‌الله‌صلی الله علیه وآله نیز در آن صندوق است، ولی صندوق ائمه که در میان همان صندوق بزرگ است، مفروز است که دو صندوق است‌».

مرحوم فرهاد میرزا می‌گوید:

«متولی آنجا در ضریح را باز کرده به میان ضریح رفتم و طوافی دور ضریح کردم و طرف پائین پا خیلی تنگ است که میان صندوق و ضریح کمتر از نیم ذرع است که به زحمت می‌توان حرکت کرد».(8)

مؤلف کتاب «تحفة‌الحرمین‌» نائب الصدر شیرازی که در سال 1305 هـ ق به مسافرت حج تشرف یافته در سفرنامه خود، چنین نوشته است:

«وادی بقیع به دست راست است، مسجد پوشیده‌ای است مانند اطاق بر سر او نوشته: «هذا مسجد ابی بن کعب و صلی فیه النبی غیر مرة‌» (این مسجد ابی بن کعب است که پیغمبر مکرر در آن نماز گزارد) بقعه ائمه بقیع جناب امام حسن و امام زین‌العابدین و امام محمد باقر و امام جعفر صادق‌علیهم السلام در یک ضریح می‌باشند. می‌گویند: عباس بن عبدالمطلب آنجا مدفون است و آثاری در آن بقعه در پیش‌روی ائمه به طرف دیوار مانند شاه‌نشین ضریح و پرده دارد می‌گویند جناب صدیقه طاهره مدفون هستند».(9)

ابراهیم رفعت پاشا که در سالهای 1318 و 1320 و 1321 و 1325 هـ ق که در سفر اول به عنوان رئیس نگهبان محمل قافله حجاج مصر و سفرهای بعدی به عنوان امیرالحاج مصر بوده، برای سفرهای چهارگانه خود سفرنامه مفصلی به نام «مرآة‌الحرمین‌» نوشته است وی در این کتاب ارزشمند وضع قبور اجداد پیامبر و ام‌المؤمنین خدیجه در مکه و قبور ائمه مدفون در بقیع را قبل از سال 1344ه ق یعنی قبل از خراب کردن وهابیها به تفصیل شرح داده و تصاویری روشن از آنها ارائه داده است وی وضع قبور بقیع و افراد معروفی که در آن مدفونند از صحابه پیامبر صلی الله علیه وآله و غیر آنان ذکر کرده و گفته است که قبه اهل بیت علیهم السلام (مقصود ائمه مدفون در بقیع) از بقعه‌های دیگر بلندتر است‌».(10)

رفعت پاشا در ضمن ذکر وضع بقعه‌ها؛ عکسها و تصاویری از بقاع بقیع که بقعه و گنبد ائمه از همه آنها مجلل‌تر و بلندتر است، و از صحن و سرای باشکوه حضرت خدیجه در مکه، ارائه کرده است.

خلاصه تا سال 1344 قبل از تسلط وهابیها بر حجاز، قبور مدفون در بقیع و پاره‌ای قبور دیگر در مکه و مدینه دارای گنبد و بارگاه و فرش و شمعدان و چراغ و قندیل بوده است. بسیاری از کسانی که قبل از این تاریخ آنجا را دیده‌اند، وضع بنا و دیگر خصوصیات مربوط به مقابر را با ذکر جزئیات و احیانا با ارائه تصاویری در گنبد و بارگاه آنها، در سفرنامه‌های خود ذکر کرده‌اند.

--------------------------------------------------------------

1) تاریخ المملکة‌العربیة‌السعودیة، ج‌2، ص 344.

2) کشف الارتیاب، ص 55.

3) کشف الارتیاب، ص 55.

4) همان مدرک.

5) تاریخ اصفهان، ص 392.

6) حسین مکی، تاریخ بیست‌ساله ایران، ج‌3، ص 365 و 366.

7) سفرنامه فراهانی، ص 281 به بعد.

8) هدیة‌السبیل، ص 127 به بعد.

9) تحفة‌الحرمین، ص 227.

10) مرآة‌الحرمین، ج‌1، ص 426، چاپ مصر، 1344ه - 1925م.

------------------------------------------------------

منبع: مکتب اسلام، سال 1379، ش 3

Read more...
07 مرداد 1395

برخورد با غلاة (تندروها):

در عصر امام هادی علیه السلام عده ای از «غلاة » در مورد معصومین علیهم السلام افراط می کردند و آن بزرگواران را تا حد مقام خداوندی بالا می بردند و گروهی را با این افکار باطل به گمراهی کشانیده بودند. پیشوای دهم با گفتار حکیمانه، رفتار مدبرانه و نامه های روشنگرانه خود مرز افراط و تفریط را مشخص می نمود. آن حضرت دوستداران واقعی اهل بیت علیهم السلام را از ا نحراف و تمایل به سوی اندیشه های نادرست و آراء باطل بر حذر می داشت. افرادی مانند: علی بن حسکه قمی، قاسم یقطینی، حسن بن محمد بابای قمی، محمد بن نصیر و فارس بن حاتم قزوینی و ... از جمله این کج اندیشان منحرف بودند. امام هادی علیه السلام با شیوه های مختلف با این افراد برخورد می نمود:

الف) گفتارها و نامه ها: در مورد عقاید باطل و انحرافی این گروه یکی از یاران امام هادی علیه السلام به آن حضرت نامه نوشته و اعتقادات علی بن حسکه را شرح داد خلاصه نامه چنین است: «فدایت گردم ای آقا و سرور من! علی بن حسکه معتقد است تو ولی او و همان خدای قدیم هستی، و خود را پیامبری می داند که از جانب شما ماموریت یافته مردم را به سوی شما دعوت کند.» آن حضرت پاسخ می دهد: «ابن حسکه دروغ گفته است. من او را در شمار دوستان خود نمی دانم ... به خدا سوگند، خداوند محمد صلی الله علیه وآله و پیامبران پیش از او را جز به آیین یکتاپرستی و نماز و زکات و حج و ولایت نفرستاده است. محمد صلی الله علیه وآله تنها به خدای یکتای بی شریک دعوت کرده است و ما جانشینان او نیز، بندگان خداییم و به او شرک نمی ورزیم. در صورت اطاعت از خدا مورد رحمت او قرار گرفته و چنانچه از فرمانش سرپیچی کنیم، عقوبت و عذاب خواهیم شد. ما حجتی بر خداوند نداریم و خداوند بر ما و تمام مخلوقاتش حجت دارد. من از کسی که این سخنان را به زبان آورده بیزاری جسته، به خدا پناه می برم - خدا آنان را لعنت کند - شما نیز از آنان دوری کنید و آنان را در تنگنا قرار داده و تکذیبشان کنید. و اگر به یکی از این افراد دسترسی پیدا کردید سرش را با سنگ بشکنید(1)

ب) اقدامات عملی: فارس بن حاتم بن ماهویه قزوینی در ابتدا از یاران نزدیک امام هادی علیه السلام و نماینده آن حضرت بود. اما بعدها از خط دین و امامت خارج شده و با اظهار عقاید کفرآمیز مردم را به سوی انحراف از حق و بدعت در دین دعوت می کرد. او که در میان مردم نماینده امام هادی علیه السلام شناخته شده بود، اموال و وجوهات شرعیه را از مردم گرفته و برخلاف مصالح دین و خواسته امام هادی علیه السلام در آن تصرف می کرد. یکی از علل لغزش و سقوط وی دنیاپرستی و علاقمندی به جاه و مال دنیوی بود که او را از جاده مستقیم حقیقت و امامت دور کرده و به سوی باطل کشانید. فارس بن حاتم در پیمودن راه باطل و ایجاد فتنه و تفرقه در میان شیعیان آن چنان افراط نمود که حکم ارتداد و کفر وی از طرف امام علی النقی علیه السلام صادر گردید. متن حکم آن حضرت چنین بود: «هذا فارس - لعنه الله - یعمل من قبلی فتانا داعیا الی البدعة، و دمه هدر لکل من قتله، فمن هذا الذی یریحنی منه یقتله و انا ضامن له علی الله الجنة; (2)فارس - که خدا او را لعنت کند - خود را نماینده من می داند در حالی که ا و مردی آشوبگر و فتنه ساز است و مردم را به سوی بدعت می خواند، قتل او واجب است و هر کس او را بکشد و مرا از شر او راحت نماید، بهشت را برایش ضمانت می کنم.» مدتی گذشت و چون کسی اقدام به قتل وی ننمود، حضرت هادی علیه السلام یکی از شیعیان شجاع، متدین و مورد اعتماد خویش را به نام جنید مامور اجرای حکم نمود و او در فرصتی مناسب، دستور امام علیه السلام را به اجرا درآورد(3).

مبارزه با صوفیه

محمد بن ابی خطاب می گوید: به همراه جمعی از یاران امام هادی علیه السلام در مسجدالنبی در محضر آن حضرت نشسته بودیم، ناگاه جماعتی از صوفیان وارد مسجد شدند و به گرد هم حلقه زده و به ذکر «لا اله الا الله » مشغول گردیدند. امام هادی علیه السلام به ما رو کرده و فرمودند: «لاتلتفتوا الی هؤلاء الخداعین، فانهم خلفاء الشیاطین و مخربوا قواعد الدین یتزهدون لراحة الاجسام و یتهجدون لتعبید الانعام; به این دغل بازان ریاکار توجه نکنید، آن ها هم پیمانان با شیطان ها و ویرانگران بنیادهای دین هستند، آن ها برای آسایش جسم پارسایی نشان می دهند و شب زنده داری آن ها برای به چنگ آوردن غذاهای چرب و شیرین است . ..» و سپس فرمود: فمن ذهب الی زیارة احد منهم حیا و میتا فکانما ذهب الی زیارة الشیطان و عبدة الاوثان ...; کسی که به دیدار زنده و مرده آن ها برود، گویی به دیدار شیطان و بت پرستان رفته است ... .»

در این هنگام که سخن امام هادی علیه السلام به این جا رسید، یکی از شیعیان گفت: «گرچه به امامت و حقوق شما معتقد و معترف باشد؟» امام هادی علیه السلام خشمگین به او نگریسته و فرمود: «این تصورات نادرست را رها کن; کسی که امامت ما را پذیرفته، برخلاف روش و رضایت ما گام برنمی دارد، آیا نمی دانی که آن ها پست ترین گروه صوفیان هستند؟» سپس فرمود: «والصوفیة کلهم من مخالفینا، و طریقتهم مغایرة لطریقتنا، و ان هم الا نصاری و مجوس هذه الامة اولئک الذین یجهدون فی اطفاء نور الله والله یتم نوره و لو کره الکافرون; همه صوفیان از مخالفان ما هستند و برنامه و روش آن ها با برنامه و روش ما مغایرت دارد، آن ها مطمئنا نصاری و مجوس این امت هستند، آن ها کسانی هستند که در خاموش نمودن نور خدا سعی می کنند، خداوند نور خود را کامل می کند، گرچه کافران نپسندند»(4)

امام هادی و واقفیه

یکی از گروه های منحرف که در مقابل امامان معصوم علیهم السلام ایستاده و موجب مزاحمت ها شدند، گروهک واقفیه بودند، آن ها معتقد بودند که امام کاظم علیه السلام زنده است و آخرین امام و مهدی موعود است. امام هادی علیه السلام در برابر آن ها موضع قاطعی اتخاذ کرده و با آنان مقابله نمود. روزی یکی از شیعیان نامه ای به امام نوشته و در ضمن آن پرسید: فدایت شوم، این افراد را می شناسید، آیا در قنوت نماز آن ها را لعن و نفرین بکنیم؟ امام هادی علیه السلام نوشت: «نعم، اقنت علیهم فی صلاتک; آری در قنوت نماز آن ها را نفرین کن.» (5)

 

(1)بحارالانوار ، ج 25، ص 317; رجال کشی، ص 518.

(2)معجم رجال الحدیث، ج 14، ص 259.

(3)همان، 260; بحارالانوار، ج 50، ص 205.

(4)سفینة البحار، ج 2، ص 58 و طبع جدید، ج 5، ص 199 و 200.

(5)بحارالانوار، ج 82، ص 203; رجال کشی، ص 391.

Read more...
07 مرداد 1395

فعالیتهای امام هادی(ع) آنگونه كه جدول مدت حكومت خلفای عباسی نشان می دهد، از میان آنان متوكل از همه بیشتر با امام هادی- علیه السلام - معاصر بوده است؛ از این رو موضع گیری او را در برابر امام ذیلاً توضیح می دهیم: 

متوكل نسبت به بنی هاشم بدرفتاری و خشونت بسیار روا می داشت. او به آنان بدگمان بود و همواره آنان را متهم می نمود. وزیر او «عبدالله بن یحیی بن خاقان» نیز پیوسته از بنی هاشم نزد متوكل سعایت می نمود و او را تشویق به بدرفتاری با آنان می كرد. متوكل در خشونت و اجحاف به خاندان علوی، گوی سبقت را از تمامی خلفای بنی عباس ربوده بود[1]

متوكل نسبت به امام علی - علیه السلام - و خاندانش، كینه و عداوت عجیبی داشت و اگر آگاه می شد كه كسی به آن حضرت علاقه مند است، مال او را مصادره می كرد و خود او را به هلاكت می رساند [2]

بر اساس همین ملاحظات بود كه حضرت هادی - علیه السلام - به ویژه در زمان متوكل، فعالیتهای خود را به صورت سرّی انجام می داد و در مناسبات خویش با شیعیان نهایت درجه پنهانكاری را رعایت می كرد. مؤید این معنا حادثه ای است كه آن را مورخان چنین نقل كرده اند: 

«محمد بن شرف» می گوید: همراه امام هادی - علیه السلام - در مدینه راه می رفتم. امام فرمود: آیا تو پسر شرف نیستی؟ عرض كردم: آری. آنگاه خواستم از حضرت پرسشی كنم، امام بر من پیشی گرفت و فرمود: «ما در حال گذر از شاهراهیم و این محل، برای طرح سؤال مناسب نیست»! [3]

این حادثه شدت خفقان حاكم را نشان می دهد و میزان پنهانكاری اجباری امام را بخوبی روشن می سازد. 

امام هادی - علیه السلام - در بر قراری ارتباط با شیعیان كه در شهرها و مناطق گوناگون و دور و نزدیك سكونت داشتند، ناگزیر همین روش را رعایت می كرد و وجوه و هدایا و نذور ارسالی از طرف آنان را با نهایت پنهانكاری دریافت می كرد. یك نمونه از این قبیل برخورد، در كتب تاریخ و رجال چنین آمده است: 

«محمد بن داود قمی» و «محمد طلحی» نقل می كنند: اموالی از «قم» و اطراف آن كه شامل «خمس» و نذور و هدایا و جواهرات بود، برای امام ابوالحسن هادی حمل می كردیم. در راه، پیك اما در رسید و به ما خبر داد كه باز گردیم، زیرا موقعیت برای تحویل این اموال مناسب نیست. ما باز گشتیم و آنچه نزدمان بود، همچنان نگه داشتیم تا آنكه پس از مدتی امام دستور داد اموال را بر شترانی كه فرستاده بود بار كنیم و آنها را بدون ساربان به سوی او روانه كنیم. ما اموال را به همین كیفیت حمل كردیم و فرستادیم. بعد از مدتی كه به حضور امام رسیدیم، فرمود: به اموالی كه فرستاده اید، بنگرید! دیدیم در خانه امام، اموال به همان حال محفوظ است[4]

گرچه روشن نیست كه این جریان در زمان اقامت امام در مدینه اتفاق افتاده یا در سامرّأ (چون در سامرأ كنترل و مراقبت، شدیدتر بود)، اما در هر حال نمونه بارزی از ارتباطهای محرمانه و دور از دید جاسوسان دربارخلافت به شمار می رود. 

شبكه ارتباطی وكالت 

شرائط بحرانی ای كه امامان شیعه در زمان عباسیان با آن روبرو بودند، آنان را واداشت تا ابزاری جدید برای برقراری ارتباط با پیروان خود جستجو كنند. این ابزار چیزی جر شبكه ارتباطی وكالت و تعیین نمایندگان و كارگزاران در مناطق مختلف توسط امام نبود. 

هدف اصلی این سازمان جمع آوری خمس، زكات، نذور و هدایا از مناطق مختلف توسط وكلا، و تحویل آن به امام، و نیز پاسخگویی امام به سؤالات و مشكلات فقهی و عقیدتی شیعیان و توجیه سیاسی آنان توسط وكیل امام بود. این سازمان كاربرد مؤثری در پیشبرد مقاصد امامان داشت. 

امام هادی - علیه السلام - كه در سامرّاء تحت نظر و كنترل شدیدی قرار گرفته بود، برنامه تعیین كارگزاران و نمایندگان را كه پدرش امام جواد - علیه السلام - اجرا كرده بود، ادامه داد و نمایندگان و وكلائی در مناطق و شهرهای مختلف منصوب كرد و بدین وسیله یك سازمان ارتباطی هدایت شده و هماهنگ به وجود آورد كه هدفهای یاد شده را تأمین می كرد. 

فقدان تماس مستقیم بین امام و پیروانش، نقش مذهبی - سیاسی وكلا را افزایش داد، به نحوی كه كارگزاران (وكلای) امام مسئولیت بیشتری در گردش امور یافتند. وكلای امام بتدریج تجربیات ارزنده ای را در سازماندهی شیعیان در واحدهای جداگانه به دست آوردند. گزارشهای تاریخی متعدد نشان می دهد كه وكلا، شیعیان را بر مبنای نواحی گوناگون به چهار گروه تقسیم كرده بودند: 

نخستین ناحیه، بغداد، مدائن و عراق (كوفه) را شامل می شد. ناحیه دوم، شامل بصره و اهواز بود. ناحیه سوم، قم و همدان، و بالاخره ناحیه چهارم، حجاز، یمن و مصر را در بر می گرفت. هر ناحیه به یك وكیل مستقل واگذار می شد كه تحت نظر او كارگزاران محلی، منصوب می شدند. اقدامات سازمان وكالت را در دستور العملهای حضرت هادی - علیه السلام - به مدیریت این سازمان، می توان مشاهده كرد. نقل می شود كه آن حضرت طی نامه ای در سال 232 ه. ق، به «علی بن بلال»، وكیل محلی خود (در بغداد) نوشت: 

«... من ابو علی (بن راشد) را به جای «علی بن حسین بن عبدربه»[5] منصوب كردم. این مسئولیت را بدان جهت به او واگذار كردم كه وی از صلاحیت لازم به حد كافی برخوردار است، به نحوی كه هیچ كس بر او تقدم ندارد. می دانم كه تو بزرگ ناحیه خود هستی، به همین جهت خواستم طی نامه جداگانه ای تو را از این موضوع آگاه كنم. در عین حال، لازم است از او پیروی كرده و وجوه جمع آوری شده را به وی بسپاری. پیروان دیگر ما را نیز به این كار سفارش كن و به آنان چنان آگاهی ده كه وی را یاری كنند تا بتواند وظائف خود را انجام بدهد...»[6]

امام هادی - علیه السلام - در نامه ای دیگر به وكلای خود در بغداد، مدائن، و كوفه نوشت: 

«ای ایوب بن نوح! به موجب این فرمان از برخورد با «ابوعلی» خودداری كن، هر دو موظفید در ناحیه خاص خویش به وظائفی كه بر عهده تان واگذار شده عمل كنید، در این صورت می توانید وظائف خود را بدون نیاز به مشاوره با من انجام دهید. 

ای ایوب! بر اساس این دستور هیچ چیز از مردم بغداد و مدائن نپذیر، و به هیچ یك از آنان اجازه تماس با من رانده. اگر كسی وجوهی را از خارج از حوزه مسئولیت تو آورد، به او دستور بده به وكیل ناحیه خود بفرستد. 

ای ابو علی! به تو نیز سفارش می كنم كه آنچه را به ابو ایوب دستور دادم عیناً اجرا كنی»[7]

همچنین امام نامه ای توسط «ابو علی بن راشد» به پیروان خود در «بغداد»، «مدائن»، «عراق» و اطراف آن فرستاد و طی آن نوشت: 

«... من «ابو علی بن راشد» را به جای «حسین بن عبدربه» و وكلای قبلی خود برگزیدم، و اینك او نزد من به منزله حسین بن عبدربه است. اختیارات وكلای قبلی را نیز به ابوعلی بن راشد دادم تا وجوه مربوط به من را بگیرد و او را كه فردی شایسته و مناسب است، برای اداره امور شما برگزیدم و بدین منصب گماشتم. شما - كه رحمت خدا بر شما باد - برای پرداخت وجوه نزد او بروید. مبادا رابطه خود را با او تیره سازید، اندیشه مخالفت با او را از اذهان خود خارج سازید. به اطاعت خدا و پاك كردن اموالتان بشتابید. از ریختن خون یكدیگر خودداری كنید. یكدیگر را در راه نیكوكاری و تقوا یاری دهید و پرهیزگار باشید تا خدا شما را مشمول رحمت خویش قرار دهد. همگی به ریسمان خدا چنگ بزنید و نمیرید مگر آنكه مسلمان باشید. من فرمانبرداری از او را همچون اطاعت از خودم لازم می دانم و نافرمانی نسبت به او را نافرمانی در برابر خود می دانم، پس بر همین شیوه باقی باشید كه خداوند به شما پاداش می دهد و از فضل خود وضع شا را بهبود می بخشد. او از آنچه در خزانه خود دارد، بخشنده و كریم و نسبت به بندگان خود سخاوتمند و رحیم است. ما و شما در پناه او هستیم. این نامه را به خط خود نوشتم. سپاس و ستایش بسیار تنها شایسته خدا است»[8]

«علی بن جعفر»، یكی دیگر از نمایندگان امام هادی - علیه السلام - و اهل «همینیا»، از قرای اطراف «بغداد»، بود. گزارش فعالیتهای او به متوكل رسیده بود، متوكل او را بازداشت و زندانی كرد. او پس از گذراندن دوران طولانی زندان، آزاد شد و به دستور امام هادی رهسپار مكه شد و در آن شهر اقامت گزید[9]

در شمار نمایندگان امام هادی همچنین باید از «ابراهیم بن محمد همدانی» نام برد. حضرت هادی طی نامه ای به او نوشت: 

«وجوه ارسالی رسید، خدا از تو قبول فرماید و از شیعیان ما راضی باشد و آنان را در دنیا و آخرت همراه ما قرار دهد...». 

این نامه بروشنی نشان می دهد كه ابراهیم از طرف امام مسئولیت مالی داشته و احتمالاً غیر از وظائف دیگر - موظف بوده وجوه جمع آوری شده از شیعیان را نزد امام بفرستد. امام در ادامه این نامه، در تقدیر از فعالیتها و تأیید موقعیت وی نوشت: 

«نامه ای به «نضر»[10] نوشتم و به او سفارش كردم كه معترض تو نشود و با تو مخالفت نكند و موقعیت تو را نزد خویش به وی اعلام كردم. به «ایوب» [11] نیز عیناً همین را دستور دادم. همچنین به دوستداران خود در همدان نامه ای نوشته و به آنان تأكید كردم كه از تو پیروی نمایند و یادآوری نمودم كه: «ماجز تو وكیلی در آن ناحیه نداریم»[12]

در هر حال نقش سازمان وكالت، بویژه در زمان حكومت متوكل عباسی، نمایان بود. متوكل با جذب و استخدام نظامی افرادی كه بینش ضد علوی داشتند، می كوشید تا ترتیب كار مخالفان خود را بدهد و فعالیتهای سازمان یافته زیر زمینی علویان بویژه امامیه، را نابود سازد. او دست به یك رشته عملیات نظامی جهت بازداشت و دستگیری شیعیان زد و این برنامه را با خشونت و شدت ادامه داد، به طوری كه بعضی از وكلای امام در بغداد، مدائن، كوفه و سایر نقاط عراق زیر شكنجه در گذشتند و عده ای دیگر به زندان افتادند [13]. این اقدامات لطمه های جدّی بر پیكر شبكه وكالت وارد كرد، اماحضرت هادی - علیه السلام - با تلاش پخته خویش، این شبكه را همچنان فعال و پر ثمر نگه داشت. 

مبارزه با غُلات 

از جمله گروههای باطل و منحرفی كه در دوران امامت امام هادی - علیه السلام - فعال بودند، گروه غلات را باید نام برد كه افكار و عقاید پوچ و منحط و بی اساسی داشتند و خود را شیعه وانمود می كردند. آنان درباره امام غُلّو نموده برای او مقام الوهیّت قائل می شدند و گاهی نیز خود را منصوب از طرف امام قلمداد می كردند و بدین وسیله موجبات بدنامی شیعیان را در میان فرقه های دیگر فراهم می كردند. امام هادی از این گروه اظهار تبری نموده با آنان مبارزه می كرد و تلاش می نمود كه با طرد آنان، اجازه ندهد لكه ننگی بر دامن تشیع بنشیند. 

شاید بتوان گفت: علت پیدایش اعتقاد آنان به الوهیت امام، و سایر عقاید پوچ و بی اساس، امور زیر بوده است: 

الف - كرامتها، آگاهی غیبی و دیگر امور خارق العاده ای كه از امام مشاهده می شد و این گروه كه قادر به توجیه و تحلیل صحیح و پخته این گونه مسائل نبودند، آنها را دستاویز خرافات و بدعتها و حركتهای ضد اسلامی قرار می دادند. 

ب - این گروه منحرف می خواسند قیود و حدود و ضوابط اسلامی را زیر پا گذاشته طبق میلها و هوسهای خود رفتار كنند، از اینرو تمام محرمات اسلامی را حلال می شمردند. 

ج - چشم طمع به اموال مردم دوخته بودند و می خواستند وجوهی را كه شیعیان به ائمه می پداختند به چنگ آورند. 

در هر حال غلات گروه خطرناك و گمراه كننده ای بودند كه سران آنان افرادی همچون اشخاص زیر بودند: 

1 - علی بن حَسَكَه قمی. 

2 - قاسم یقطینی. 

3 - حسن بن محمد بن بابای قمی. 

4 - محمد بن نُصیر فهری. 

5 - فارس بن حاتم. 

به عنوان نمونه، عقیده علی بن حسكه بدین قرار بود: 

الف - امام هادی - علیه السلام - خدا و خالق و مدبر جهان هستی است! 

ب - ابن حسكه نبّی و فرستاده از جانب امام برای هدایت مردم است! 

ج - هیچ كدام از فرائض اسلامی از قبیل زكات، حجّ، روزه و... واجب نیست! 

محمد بن نصیر فهری نیز می گفت: 

الف - امام هادی - علیه السلام - خالق و پرورگار جهان است! 

ب - ازدواج با محارم از قبیل مادر، دختر، وخواهر، جایز است! 

ج - لواط جایز، و یكی از راههای اعمال شهوت است كه خداوند آن را حرام نكرده است! 

د - ارواح مردگان در كالبد آیندگان حلول می كند (تناسخ)! 

امام دهم طی نامه ها و پاسخهایی كه به سؤالات شیعیان در این باره می داد، این گروه را منحرف و كافر معرفی می كرد و به شیعیان توصیه می نمود كه از آنان دوری جویند. 

امام در پاسخ یكی از شیعیان درباره «ابن حسكه» و عقاید باطل او، چنین نوشت: 

«ابن حسكه - كه لعنت خدا بر او باد دروغ گفته است، من او را از دوستان و پیروان خود نمی دانم، او را چه شده است؟ خدا لعنتش كند! سوگند به خدا، پروردگار، محمد9 و پیامبران پیش از او را جز به آیین یكتا پرستی و امر به نماز و زكات و حج و ولایت نفرستاده و محمد9 جز به سوی خدای یكتای بی همتا دعوت نكرده است. ما جانشینان او نیز بندگان خداییم و به او شرك نمی ورزیم. اگر او را اطاعت كنیم مشمول رحمت او خواهیم بود و چنانچه از فرمانش سرپیچی نماییم، گرفتار كیفرش خواهیم شد. ما بر خدا حجتی نداریم، بلكه خدا است كه بر ما و بر تمامی آفریده هایش حجت دارد. 

من از كسی كه چنین سخنانی می گوید، بیزاری می جویم و از چنین گفتاری به خدا پناه می برم، شما نیز از آنان دوری گزینید و آنان را در فشار و سختی قرار دهید و چنانچه به یكی از آنها دسترسی پیدا كردید، سرش را با سنگ بشكنید[14]

امام ضمن نامه ای به «عبیدی» از فهری و ابن بابای قمی نیز بیزاری چسته در باره آن دو چنین نوشت: 

من از فهری (محمد بن نصیر) و حسن بن محمد بن بابای قمی بیزاری می جویم و تو و تمام شیعیان را از فتنه او بر حذر می دارم و آنان را لعن می كنم. این دو تن، مال مردم را بنام ما می خورند و فتنه انگیز و مزاحم هستند. خداوند آنان را عذاب كند و گرفتار فتنه سازد. 

«ابن بابا» گمان برده كه من او را به نبوت برانگیخته ام و او «باب» من است! خداوند او را لعنت كند! شیطان بر او مسلط شده و او را گمراه ساخته است. اگر توانستی سر او را با سنگ بشكن! او مرا آزار داده است، خداوند در دنیا و آخرت او را معذب سازد[15]

«فارس بن حاتم» نیز كه گفتیم یكی از رهبران غُلات بود، از طرف امام مورد لعن و تكذیب قرار گرفت، و در اختلافی كه بین او و «علی بن جعفر»[16] پیش آمده بود، علی را مورد تأیید قرار داد. انحرافها و بدعتها و گمارهسازیهای فارس به قدری زیاد بود كه امام دستور قتل او را صادر نمود و بهشت را برای قاتل او تضمین كرد و نوشت: 

«فارس» به اسم من دست به كارهایی می زند و مردم را فریب می دهد و آنان را به بدعت در دین فرا می خواند. خون او برای هر كس كه او را بكشد، هدر است. 

كیست كه با كشتن او مرا راحت كند؟ من در مقابل، بهشت را برای او تضمین می كنم. 

یكی از یاران امام بنام «جنید» فرمان آن حضرت را درباره او اجرا كرد و با قتل او جامعه اسلامی را از شرّ او راحت كرد[17]

فتنه خلق قرآن 

یكی از مهمترین و داغترین جریانهای فكری و عقیدتی در دوران امام هادی - علیه السلام - جنجال و كشمكش شدید بر سر مخلوق بودن یا مخلوق نبودن قرآن بود. 

گروه «معتزله» كه عقل گرای افراطی بودند و در مسائل عقیدتی كند و كاو عقلی بیش از حدی می كردند، مسئله «مخلوق» و «حادث» بودن قرآن را در ارتباط با صفات خدا مطرح كردند و با «قدیم» بودن قرآن كه گروه «اشاعره» و اهل حدیث از آن جانبداری می كردند، به مخالفت برخاستند و درگیری بین طرفداران این دو بینش اعتقادی رخ داد. 

به گفته اهل تحقیق، بحث پیرامون مخلوق بودن قرآن، از اواخر حكومت بنی امیه آغاز گردید (اوائل قرن دوم هجری) و نخستین كسی كه این بحث را در محافل اسلامی مطرح كرد، «جَعْد بن درهم»، معلم «مروان بن محمد» آخرین خلیفه اموی، بود. او این فكر را از «ابان بن سمعان»، و «ابان» نیز از «طالوت بن اعصم» یهودی فرا گرفته بود. 

«جَعْد» پس از طرح این بحث مورد تعقیب قرار گرفت و به كوفه فرار كرد و در آنجا این نظریه را به «جَهْم بن صفوان ترمذی» منتقل كرد[18]

برخی بر این باورند كه اعتقاد به قدیم بودن قرآن از مسیحیت به جامعه اسلامی نفوذ كرده بود، زیرا آنان «مسیح» را «كلمه الله» می دانستند و در نتیجه، كلام خدا - كه از خداست - از نظر آنان «قدیم» شناخته می شد. 

مؤید این نظریه این است كه مأمون در بخشنامه ای كه در این مورد به «اسحاق بن ابراهیم» حاكم بغداد نوشت، «اشاعره» را متهم كرد كه در مورد قرآن، همچون سخنان مسیحیان در مورد حضرت عیسی، سخن می گویند. 

در هر حال در زمان خلافت «هارون»، «بِشْر مَریسی»، كه گفته می شود یهودی تبار بوده، این بحث را دنبال كرد و مدت چهل سال به ترویج فكر مخلوق بودن قرآن پرداخت و چون روزی شنید كه هارون سخنان او را شنیده و وی را غیاباً به مرگ تهدید كرده است، متواری شد. 

این بحث همچنان بین دو گروه مطرح بود تا آنكه «مأمون» به آن دامن زد و آتش اختلاف را شعله ورتر كرد. او كه فردی دانشمند و مطلع، آشنا به فلسفه و فقه و ادبیات عرب، و اهل بحث و مناظره و دقت علمی بود، از همان زمان جوانی به اعتزال گرایش داشت و از «مخلوق» بودن قرآن جانبداری می كرد. فقها و اهل حدیث می ترسیدند مبادا وی خلیفه شود و این عقیده را ترویج كند، به حدی كه «فُضیل بن عیاض» علناً می گفت: «من از خدا برای هارون طول عمر می خواهم تا از شر خلافت مأمون راحت باشم»! [19] 

حدس آنان درست بود. مأمون پس از رسیدن به قدرت، رسماً از «معتزله» و در نتیجه از نظریه مخلوق بودن قرآن طرفداری كرد و آن را عقیده رسمی دولت اعلام نمود و قدرت دولت را جهت سركوبی مخالفان این نظریه به كار گرفت. و چون مخالفان كه در آن زمان اهل سنت نامیده می شدند، مقاومت نشان دادند، بحران به اوج خود رسید و جریان از حد بحث علمی و مذهبی خارج شد و به یك بحث جنجالی و حادّ عقیدتی - سیاسی تبدیل گردید و صحبت روز شد و همه جا حتی در میان عوام با حرارت مطرح گشت. 

مأمون در سال 218 قمری فرمانی خطاب به «اسحاق بن ابراهیم»، حاكم بغداد، صادر كرد كه باید تمام قضات و شهود و محدثان و مقامات دولتی مورد آزمایش قرار گیرند، هر كس معتقد به خلق قرآن باشد، در كار خود ابقا شود و گرنه از كار بر كنار گردد [20]. این كار كه در واقع نوعی تفتیش عقاید بود، در تاریخ، به عنوان «مِحنَهالْقُرْآن» [21] مشهور شده است. 

كسی كه مأمون - و پس از او معتصم و واثق عباسی - را به این كار تشویق می كرد، «ابن ابی دُؤاد»، قاضی مشهور دربار عباسی بود كه پس از بركناری «یحیی بن اكثم» قاضی القضات شده بود. او كه از شهرت و آوازه بلند علمی برخوردار بود و در بذل و بخشش و میزان نفوذ و قدرت در دربار عباسی با برامكه مقایسه می شد، در «مِحنَهُ القُرْآن» نقش مهمی داشت و از این رو برخی تصور كرده اند كه بنیانگذار این نظریه او بوده است (كه دیدیم چنین نیست). 

در هر حال سختگیری دولت عباسی به جایی رسید كه مخالفان مورد شكنجه و آزار قرار گرفتند و زندانهاپر از آنان گردید. «احمد بن حنبل» كه در دفاع از عقیده خویش پافشاری می كرد، تازیانه خورد![22] و در زمان حكومت «واثق»، «احمد بن نصر خزاعی» به قتل رسید و «یوسف بن یحیی بُرَیطی»، شاگرد شافعی، مورد شكنجه قرار گرفت و در زندان مصر در گذشت. «یعقوبی» در این باره داستان عجیبی نقل می كند. وی می نویسد: 

«امپراتور روم به واثق خلیفه عباسی نامه نوشت و به او خبر داد كه اسیران بسیاری از مسلمانان در اختیار دارد، اگر خلیفه در مقابل آنها فدیه (سربها) دهد، او حاضر است اسیران مسلمان را آزاد كند. واثق این پیشنهاد را پذیرفت و نمایندگانی به مرز فرستاد. نمایندگان خلیفه اسیران را كه تحویل می گرفتند و عقیده آنان را در باره مخلوق بودن قرآن می پرسیدند، و تنها كسانی را كه به این سؤال جواب مثبت می دادند، می پذیرفتند و لباس و پول در اختیارشان قرار می دادند!»[23]

این سختگیریها سبب نفرت مردم از معتزله گردید، لذا وقتی كه «متوكل عباسی» به خلافت رسید، جانب اهل حدیث را گرفت و به «محنه القرآن» خاتمه داد. ولی این بحث فوراً از رونق نیفتاد و تا مدتها در جامعه اسلامی مطرح بود [24]

موضع امام هادی (ع) 

امامان معصوم كه رهبری اندیشه اصیل اسلامی را به عهده داشتند، سكوت در برابر چنین بحث و جدال فكری را ناروا شمرده، خطّ بطلان بر فكر انحرافی كشیده، اندیشه درست را مشخص می كردند و با تبیین موضع اصولی و هدایتگرانه خود، مسلمانان را از وارد شدن در چنین بحث و جدال بیهوده ای بر حذر می داشتند. 

«ریّان بن صلت» به محضر امام رضا - علیه السلام - عرض كرد: نظر شما درباره قرآن چیست؟ فرمود: قرآن كلام خداست، همین! در این باره بیش از این بحث نكنید كه گمراه می شوید. 

سخنی كه در این زمینه از امام هادی - علیه السلام - نقل شده نسبتاً گسترده و روشن است، امام در پاسخ یكی از شیعیان «بغداد» چنین نوشت [25]

بسم الله الرحمن الرحیم. خداوند ما و تو را از دچار شدن به این فتنه حفظ كند كه در این صورت بزرگترین نعمت را بر ما ارزانی داشته است، وگرنه هلاكت و گمراهی است. به نظر ما بحث و جدال درباره قرآن (كه مخلوق است یا قدیم؟) بدعتی است كه سؤال كننده و جواب دهنده در آن شریكند، زیرا پرسش كننده دنبال چیزی است كه سزاوار او نیست وپاسخ دهنده نیز برای موضعی بی جهت خود را به زحمت و مشقت می افكند كه در توان او نمی باشد. 

خالق، جز خدا نیست و بجز او همه مخلوقند، قرآن نیز كلام خداست، از پیش خود اسمی برای آن قرار مده كه از گمراهان خواهی گشت. خداوند ما و تو را از مصادیق سخن خود قرار دهد كه می فرماید: (متقیان) كسانی هستند كه در نهان از خدای خویش می ترسند و از روز جزا بیمناكند[26]

این موضع گیری امامان باعث شد كه شیعیان از این درگیریها به دور باشند و گرفتار بدعت و گمراهی نشوند.


[1] . ابوالفرج الاصفهانى، مقاتل الطالبیین، نجف، منشورات المكتبه الحیدریه، 1385 ه. ق، ص 395 - امام هادى - علیه السلام - ، سازمان تبلیغات اسلامى، واحد ترجمه و تدوین، 1368 ه. ش، ص .67 

[2] . ابن اثیر، الكامل فى التاریخ، بیروت، دارصادر، ج 7، ص .55 

[3] . مجلسى، بحارالأنوار، الطبعه الثانیه، تهران، المكتبه الاسلامیه، 1395 ه. ق، ج 50، ص 176 - اربلى، على بن عیسى، كشف الغمّه، تبریز، مكتبه بنى هاشمى 1381 7 ه. ق، ج 3، ص .175 

[4] . مجلسى، بحار الأنوار، ج 50، ص .185 

[5] . على بن حسین بن عبدربه در سال دویست و بیست و نه در مكه درگذشت و امام هادى، ابوعلى را به جاى وى گماشت (طوسى، اختیار معرفه الرجال، مشهد، دانشگاه مشهد، 1348 ه. ش، ص 510، حدیث 984). در بعضى از روایات از این شخص بنام حسین بن عبدربه (یعنى پدر على) یاد شده است، ولى علامه محمد تقى شوشترى شواهدى ارائه كرده كه نشان مى‏دهد كسى كه نماینده امام هادى بوده، على بن حسین بن عبدربه بوده، نه پدرش (قاموس الرجال، ط 2، مؤسسه النشر الاسلامى التابعه لجماعه المدرسین بقم المشرفه، 1410 ه. ق، ج 3، ص 468). 

[6] . طوسى، همان كتاب، ص 513، حدیث 991 - دكتر حسین، جاسم، تاریخ سیاسى غیبت امام دوازدهم، ترجمه دكتر سید محمد تقى آیت اللهى، تهران، امیر كبیر، 1367 ه. ش، ص .137 

[7] . طوسى، همان كتاب، ص 514، حدیث 992 - دكتر حسین، جاسم، همان كتاب ص 138 - .137 

[8] . طوسى همان كتاب، ص 513 - 514، همان حدیث - مدرسى، محمد تقى، امامان شیعه و جنبشهاى مكتبى، ترجمه حمید رضا آژیر، مشهد، بنیاد پژوهشهاى اسلامى، ص .323 

[9] . طوسى، همان كتاب، ص 607، حدیث 1129 - مسعودى، اثبات الوصیه، الطبعه الرابعه، نجف، المطبعه الحیدریه، 1374 ه. ق، ص .233 به خواست خدا در بخش سیره امام عسكرى - علیه السلام - از فعالیت على بن جعفر در مكه سخن خواهیم گفت. 

[10] . نضر بن محمد همدانى (تنقیح المقال، ج 3، ص 271). 

[11]. ایوب بن نوح بن دراج (قاموس الرجال، مؤسسه النشر الاسلامى، التابعه لجماعه المدرسین بقم المشرفه، الطبعه الثانیه، 1410 ه. ق، ج 2، ص 242). 

[12] . طوسى، اختیار معرفه الرجال، مشهد، دانشگاه مشهد، 1348 ه. ش، ص 611 - 612، حدیث .1136 

[13] . طوسى همان كتاب، ص 603 و 607 (حدیث 1122 و 1129 و 1130) - دكتر حسین، جاسم، تاریخ سیاسى غیبت امام دوازدهم، ترجمه دكتر سید محمد تقى آیت اللهى، تهران، امیر كبیر، 1367 ه. ش، ص 83 - طوسى، كتاب الغیبه، تهران، مكتبه نینوى الحدیثه، ص .212 

[14] . طوسى، اختیار معرفه الرجال، مشهد، دانشگاه مشهد 1348 ه.ش، ص 519، حدیث 997 - شیخ حر عاملى، وسائل الشیعه، ج‏18، كتاب الحدود، ابواب حد المحارب، باب‏7، ص 554. 

[15] . طوسى، همان كتاب، ص 520، حدیث 999. 

[16] . على بن جعفر یكى از مهمترین و كوشاترین نمایندگان امام هادى بوده است. پیش از این درباره او در بخش سازمان وكالت بحث كردیم. 

[17] . طوسى، همان كتاب، ص 524، حدیث 1006 - تحلیلى از تاریخ دوران دهمین خورشید امامت، امام هادى - علیه السلام -، مركز تحقیقات اسلامى سپاه، قم، 1370 ه.ش، ص 132 - 134. 

[18] . جَعد را خالد بن عبدالله قسرى در روز عید قربان در كوفه به جرم این سخنان به عنوان قربانى كشت! جَهم را نیز در سال 128 سالم بن احوز در مرو كشت (احمد امین، ضحى الاسلام، ج 3، ص 162). گویا به همین مناسبت بوده كه بعدها احمد بن حنبل، پرچمدار اهل حدیث، طرفداران مخلوق بودن قرآن را كافر و جهمى مى‏خوانده است! 

[19] . جرجى زیدان، تاریخ تمدن اسلام، ترجمه على جواهر كلام، تهران، مؤسسه امیر كبیر، 1336 ه. ش، ج 3، ص .214 

[20] . ابن اثیر، الكامل فى التاریخ، بیروت، دارصادر، ج 6 ص 423 - سیوطى، تاریخ الخلفأ، بغداد، مكتبه المثنّى، ص 308 

[21] . محنه به معناى آزمایش. 

[22] . مسعودى، مروج الذهب، بیروت، دارالأندلس، ج 3، ص .464 

[23] . تاریخ یعقوبى، نجف، المكتبه الحیدریه، 1384 ه. ق، ج 3، ص .215 

[24] . براى آگاهى بیشتر درباره بحث خلق قرآن، علاوه بر مآخذ گذشته، به منابع یاد شده در زیرا مراجعه شود: تاریخ الخلفأ، سیوطى، ص 306 - 312 - ضحى الاسلام، احمد امین، ط 7، قاهره، المكتبه المصریه، ج 3، ص 155 - 207 - بحوث فى لا الملل و النحل، جعفر السبحانى، ط 2، قم، لجنه اداره الحوزه العلمیه، 1411 ه.ق، ج 2، ص 252 - .269 

[25] . صدوق، التوحید، تهران، مكتبه الصدوق، 1387 ه. ق، ص .224 

[26] . الّذِینَ یَخشَونَ رَبّهُمْ بِالغَیْبِ وَ هُمْ مِنَ السّاعَهِ مُشْفِقُون (سوره انبیأ: 49).

Read more...
07 مرداد 1395

   در سال 202 هجری، در حالی که امام هادی هشت ساله بود، پدر مهربانش از سوی معتصم، خلیفه وقت عباسی ، به بغداد فراخوانده شد و این کودک و مادرش و کارگران و کارگزاران روستا، در آبادی صریا باقی ماندند.

هنگامی که امام محمد تقی(ع) خواست از مدینه عازم عراق شود، ابوالحسن سوم را بر دامن خویش نشانید و خطاب به وی فرمود: دوست داری کدام سوغات های عراق را برایت به رسم هدیه تهیه کنم؟

امام هادی پاسخ داد: شمشیری که همچون شعله آتش (سوزنده و برنده) باشد.[5] امام جواد رو به فرزند دیگرش کرد و گفت: تو چه سوغاتی دوست داری؟ پاسخ داد: فرش برای خانه. امام نهم با شگفتی فرمود: ابوالحسن (امام هادی) «همچون من است» و به راستی که از خواسته پسرش که حکایت از شجاعت و دلاوری او می کرد، شادمان گردید.[6]

اگر چه امام جواد بارها به بغداد فراخوانده شده بود، اما این بار خلیفه ستم پیشه سخت غضبناک بود و احتمال خطر می رفت. هنگامی که امام آماده سفر شد، برخی دوستان به آرامی گفتند: ای فرزند پیامبر! اگر واقعه ای روی داد، بعد از شما امام کیست؟ امام جواد که در آن موقع 25 سال داشت و سنین جوانی را می گذرانید، با شنیدن این کلام گریست و افزود: بلی، این سفر با دیگر مسافرت ها تفاوت آشکاری دارد. از همه جا بوی سختی، فراق و جدایی می اید. اگر مرا نیافتید، امر امامت بعد از من با فرزندم علی است. آن گاه مأموران خلیفه که در ظاهر امام را برای مهمانی نزد خلیفه می بردند و در واقع حضرت را از زاد بومش تبعید می کردند، روانه بغداد شدند.[7]

چند ماهی نگذشته بود که در اواخر ماه ذیقعده سال 220 هجری، امام جواد به شهادت رسید و غبار یتیمی بر سیمای این کودک هشت ساله نشست. آن گاه یکی از سخت ترین و خشن ترین مأموران خلیفه، باغ ها و مزارع امام نهم را زیر نظر گرفت و مراقب بود تا هیچ یک از شیعیان در صریا با امام علی النقی دیدار نکند. عمر بن فرج که از خدمتگزاران وفادار خلیفه بغداد بود و بغض آل علی را در دل داشت، مأمور شد برای امام هادی(ع) آموزگاری برگزیند که به اهل بیت علاقه ای نداشته باشد و خصومت کودک معصوم را به اهل بیت برانگیزد. عمر بن فرج می پنداشت که می تواند امام هادی را با آداب عباسیان پرورش دهد و بین او و فرهنگ عترت جدایی افکند!

وقتی عمر بن فرج به مدینه رسید و با والی این شهر ملاقات کرد و هدف از آمدنش را به مدینه مطرح ساخت، حاکم شهر وی را به معلمی به نام جنیدی راهنمایی کرد؛ همان کسی که نسبت به علویان کینه ای دیرینه داشت. جنیدی درخواست عمر را پذیرفت و موظف شد، ضمن فعالیت های آموزشی ، رفت و آمد های افراد را به روستای صریا کنترل کند و مانع ارتباط شیعیان با امام شود.

جنیدی پس از اندکی دریافت که این کودک در حقیقت دانشمندی آگاه است. حاکم مدینه پس از مدتی از این معلم پرسید: حال کودکی که در تربیت او می کوشی، چگونه است؟ جنیدی با عصبانیت گفت: به او می گویید کودک؛ در حالی که وقتی سخنی در ادبیات بر زبان جاری می کنم و تصوّر می کنم تنها من به آن رسیده ام، می بینم که امام هادی(ع) سخنان تازه می گوید و در حقیقت من شاگرد او می شوم؛ در حالی که مردم فکر می کنند من مربی او هستم. چند روز بعد، وقتی بار دیگر از جنیدی درباره آموزش و تربیت امام سؤال شد، این بار نیز او برآشفت و گفت: این حرف ها را بر زبان نیاورید! او بهترین شخص بر روی زمین و مخلوق شایسته ای است که خدا آفریده است. گاهی از او می خواهم سوره ای طولانی را بخواند که هنوز تلاوت آن را به او نیاموخته ام. اما او چنان ایات قرآن را می خواند که صحیح تر از قرائت او نشنیده ام، صدای او فرح انگیزتر از مزامیر داود است، از آغاز تا آخر قرآن را از بر دارد و تأویل و تنزیل را هم به خوبی می داند. من نمی دانم کودکی که در مزرعه ای پرورش یافته، این همه دانش را از کجا و چگونه فراگرفته است؟

پس از چندی، جنیدی خصومت با اهل بیت پیامبر را از قلب خود زدود و به ولایت و دوستی این خاندان گرایش یافت و به امامت معتقد شد.[8]

اما خلیفه و بسیاری از افرادی که خود را عالم می دانستند، به جای آن که در برابر این قله حکمت و معرفت و چشمه دانش و اندیشه تسلیم باشند، آتش رشک و حسدشان بر افروخته تر می شد.

ملاقات های مردمی

با وجود آنکه امام در سنین خردسالی به سر می برد، اما بزرگان علوی وقتی در صریا به محضرش می رسیدند، مقامش را تکریم می کردند. عموی پدرش، زید بن امام موسی بن جعفر که مردی کهنسال بود، از عمر بن فرج، دربان امام در روستا، خواست تا اجازه تشرف بگیرد. وی درخواست این مرد سالخورده را به امام ابلاغ کرد و آن حضرت اجازه فرمود. زید خدمت امام رسید و به منظور احترام و تعظیم، مقابل امام هادی(ع) نشست. روز دوم نیز که زید به محضر حضرت شرفیاب شد، امام داخل خانه نبود و چون زید بالای مجلس نشسته بود، وقتی امام وارد شد، همین که چشم زید به ایشان افتاد، از جای برخاست و آن بزرگوار را در جای خویش نشانید و خود برای ادای احترام به ساحت مقام امامت، در برابر حضرت نشست و به مقام ولایت او اعتراف کرد و اطاعتش را لازم دانست.[9]

ایوب بن نوح مردی امین و مورد وثوق بود و در عبادت و تقوا، رتبه والایی داشت. او وکیل امام دهم و یازدهم بود و روایات زیادی از دهمین پیشوای شیعه نقل کرده است. این مرد در صریا به محضر امام رسید و پیش روی حضرت ایستاد و چون دستوری از امام دریافت کرد و بازگشت، عمر بن سعید مدائنی که در آنجا حضور داشت است، می گوید: امام رو به من کرد و فرمود: ای عمرو! اگر دوست داری به مردی از اهل بهشت بنگری، به این مرد بنگر.[10]

امام در روستای صریا، ضمن ارتباط با علویان و سایر مردم، در مزرعه خویش مشغول کار بود. علی بن حمزه می گوید: روزی به ملاقات امام رفتم و دیدم او با بیلی روی زمین کشاورزی چنان مشغول تلاش است که دو پایش عرق کرده است. وی می افزاید: جلوتر رفتم و عرض کردم: فدایت گردم! کارگران کجایند که شما بدین زحمت افتاده اید؟ امام فرمود: ایا در کار کردن، کسی از من و پدرم بهتر وجود دارد؟ عرض کردم: چه کسی از شما والاتر و بهتر است! امام فرمود: رسول اکرم(ص)، امیرمؤمنان(ع) و تمام اجدادم با دسترنج خود زندگی می کردند و کشاورزی از جمله کوشش های فرستادگان الهی، اوصیا و شایستگان است.[11]

چون معتصم ل.ع درگذشت، واثق عباسی ل.ع که مردی عیاش پیشه و سفیه بود، بر تخت خلافت نشست .

به روزگار این خلیفه غاصب، گروهی از جانب وی گماشته شدند تا به هیچ وجه شیعیان با امام هادی رفت و آمد نداشته باشند و از این پس رنج و اندوه عاشقان خاندان عترت آغاز شد و برخی علاقه مندان به ناچار، راه تقیه را پیش گرفتند و در ظاهر چنین وانمود کردند که از مخالفان آل علی هستند. بدین صورت آنان با پیش گرفتن این روش، موفق شدند به محضر امام برسند و از مسائل و احکام شرعی و معارف و علومی که حضرت بیان می فرمود، آگاه شوند. حتی برخی از پیروان ائمه هدی به گونه ای تقیه می کردند که خلیفه آنان را به عنوان جاسوس خویش تعیین کرد تا برنامه ها و ارتباطات امام را زیر نظر گیرند. آنان از یک سو، مردم کوچه و بازار و شیعیان شهرهای گوناگون را به چشمه حکمت و معنویت حضرت هادی(ع) مرتبط کردند و پیام امام را به آگاهی علاقه مندان خالص می رسانیدند و از سوی دیگر، وقایع را به گونه ای برای خلیفه گزارش می کردند که این مناسبات و پیوند ها دچار خدشه نگردد.

اگر چه فشارهای واثق عباسی ل.ع ، باعث می شد تا بسیاری از شیعیان نتوانند با آن حضرت ارتباط برقرار سازند، ولی هرگز این روند تعطیل نشد و شیفتگان امامت با پوشش های گوناگون به محضر امام می رسیدند و از اقیانوس بی کران امامت سیراب می شدند؛ به طوری که بر اساس نوشته شیخ طوسی، تعداد کسانی که از آن حضرت در زمینه های علوم اسلامی روایت نقل کرده اند، به 185 نفر می رسد که در میانشان چهره های برجسته علمی و فقهی دیده می شوند.[12]

به دلیل اختناق شدید، امام هادی(ع) نیز در ارتباطات خود با شیعیان، بسیار محتاطانه عمل می کرد. محمد بن شرف می گوید: در یکی از خیابان های مدینه حرکت می کردم. حضرت فرمود: ایا تو پسر شرف نیستی؟ عرض کردم: آری. خواستم از وجود مبارک او سؤالی بپرسم، اما پیشوای دهم بر من پیشی گرفت و فرمود: ما در حال گذر از شاهراهی در مدینه هستیم و اینجا برای طرح چنین سؤالاتی مناسب نیست.[13]

هراس عباسیان از شیعیان

در همین اوضاع و احوال دولت عباسیان، از اندک تحرک و جنبش علویان، دچار هراس می شدند و از این روی آنان را به شدید ترین نحو مجازات می کردند. یکی از شعار های شیعیان، «رضا من آل محمد» بود و منظورشان این بود که بهترین شخص از خاندان رسول اکرم امام هادی است.

 امام ع با محرومان و بینوایان هم ارتباطی تنگاتنگ داشت و افرادی که در تأمین معاش دچار مشکلاتی می شدند و پناهگاهی نمی یافتند و عوامل حکومتی هم از آنان حمایت نمی کردند، پرسش کنان به سوی خانه امام هادی(ع)، راهنمایی می شدند و آن حضرت آنان را یاری می فرمود. امام خمس، صدقات، زکات و دیگر اموالی را که شیعیان از نواحی گوناگون به محضر ایشان تقدیم می کردند، غالباً برای کمک به درماندگان اختصاص می داد. گاهی امام سرمایه ای را به فقیران می داد تا با آن به کسب و کار بپردازند و با استقلال اقتصادی، عزّت و آبروی خود را حفظ کنند. مسافران درمانده نیز از امدادهای اقتصادی امام برخوردار بودند و هیچ گاه حضرت اجازه نداد مسلمانی در مدینه گرسنه سر بربالین نهد یا کودک یتیمی به دلیل بی سر و سامانی اشک حسرت ریزد. افرادی که فاقد سلامتی جسمانی بودند نیز با کمک های امام هادی به زندگی خود ادامه می دادند و هر گاه حضرت پولی نداشت، از افراد معتبر مبلغی را قرض می گرفت و در اختیار نیازمندان می نهاد و اجازه نمی داد گرفتاران مزبور سرگردان و افسرده شوند.[15]

در عرصه های اجتماعی

از مجموع 33 سال و اندی دوران امامت حضرت علی النقی، حدود سیزده سال در مدینه سپری شد. آن پیشوای پاکان در این مدت، با استفاده از آشفتگی های دستگاه خلافت، به گسترش و تبیین آموزه های عبادی و فکری اسلام می پرداخت. دانش پژوهان از هر سو به محضرش روی می آوردند و از پرتوهای حکمت و علم آن فروغ فروزان بهره می گرفتند. دوستان اهل بیت از نقاط گوناگونی چون ایران، عراق و مصر به طور حضوری یا از طریق نامه، مسائل و مشکلات خود را مطرح می ساختند و رهنمود می گرفتند. وکلا و نمایندگان امام در میان مردم پراکنده بودند و با ارتباطی دو سویه به مسائل شرعی، اقتصادی و اجتماعی آنان می پرداختند. موقعیت و محبوبیت امام در مدینه چنان با اقتدار و صلابت توأم بود که فرماندار شهر قدرت موضع گیری علیه آن حضرت و تحمیل امری را بر ایشان نداشت و در حقیقت تشکیلات حضرت هادی(ع)، دولتی در درون دستگاه خلافت عباسی بود که مستقل و تحت رهبری او اداره می شد. البته تصمیم گیری های مهم و کارهای اساسی، پنهانی و دور از چشم کارگزاران و جاسوسان رژیم عباسی صورت می گرفت.[16]

درباریان، فرماندهان و سرداران نظامی همچون اربابان خود، با اهل بیت خصومتی خاص داشتند با این وجود، اگر امام زمینه را مساعد می دیدند، می کوشیدند برخی از آنان را به سوی حقیقت هدایت کنند و یا حداقل از نفوذ و توانایی های این اشخاص برای رفع گرفتاری های مردم مدینه استفاده کنند. نمونه ذیل می تواند مؤید این ادعا باشد:

در سال 230 هجری که امام در مدینه به سر می برد، اطراف این شهر مورد یورش و غارت طایفه بنی سلیم قرار گرفت، عده ای کشته شدند و اموال آنان به یغما رفت. ناگزیر بغای کبیر با قوای مجهز برای جلوگیری از این بلوا و آشوب به سوی مدینه رفت. بغا سرداری ترک بود که به موازین دینی پایبند بود و با علویان مهربان و خوش رفتاری می کرد. با شجاعت ویژه ای متجاوزان به مدینه و اطراف را درهم کوبید. ابوهاشم جعفری نقل کرده است: وقتی او با سپاهیانش به مدینه وارد شد تا با شورشیان به نبرد بپردازد ، امام هادی(ع) به ما فرمود: با من بیرون آیید تا ببینم این سردار ترک چگونه نیروهای خود را برای سرکوبی شورشیان مهیا کرده است.

ما چنین کردیم و به سر راهی ایستادیم. هنگامی که سپاهیان بغا از جلو ما می گذاشتند، فرمانده آنان (بغا) در برابر ما قرار گرفت. امام با زبان ترکی با وی سخن گفت. او از اسب فرود آمد و بر پای مرکب حضرت بوسه زد.

ابوهاشم می گوید: من از این وضع شگفت زده شدم و بغا را سوگند دادم که امام به او چه فرمود. بغا پرسید: ایا ایشان پیامبر خداست؟ گفتم: نه، چرا؟ گفت: مرا به نامی خواند که در کوچکی و در بلاد ترک بدان خوانده می شدم و تا کنون کسی از آن آگاهی نداشت. آری، امام می خواست با این شیوه، هم بر دل های جریحه دار مرهم نهد و هم به عنوان رهبر امت، آن فرمانده را بر مأموریت خویش تشویق و ترغیب کند.[17]

ذیحجه سال 232 ق بود. خیران اسباطی می گوید: در مدینه خدمت علی بن محمد(ع) رسیدم. امام از واثق ل.ع خلیفه عباسی، پرسید. جواب دادم: جانم فدایت! در کمال سلامتی به سر می برد. ده روز است که از او جدا شده ام. امام ع فرمود: ولی مردم مدینه می گویند او مرده است. من فهمیدم منظور از مردم، خود حضرت است. سپس پرسید: متوکل در چه وضعی است؟ عرض کردم: ای خیران! واثق مرد و متوکل بر جایش نشست. پرسیدم: چه زمان؟ فرمود: شش روز پس از بیرون آمدن تو از سامرّا.[18]

نهایت فریبکاری

نفوذ اجتماعی امام ع در مدینه از دید کارگزاران حکومت عباسی پنهان نبود و همین امر سبب شد که آنان از ناحیه حضرت احساس خطر کنند و وجود ایشان را در مدینه به زیان رژیم عباسی بدانند. بریحه عباسی که ناظر بر امام جمعه و جماعت در شهرهای مکه و مدینه بود، طی نامه ای به متوکّل ل.ع نوشت: اگر تو را به حرمین شریفین نیازی است، علی بن محمد را از این دو دیار بیرون نما؛ زیرا او مردم را به سوی خود خوانده است.[19]

عبدالله بن محمد، والی مدینه، نیز اذیت و آزار به ساحت مقدس امام می رساند؛ تا آنکه با نگارش نامه هایی خطاب به متوکّل، نظر خلیفه را چنان دگرگون کرد که او با عصبانیت و خشم زیاد دیگر نمی توانست وجود حضرت را در مدینه تحمل کند. حاکم مدینه دست به این سعایت زد تا اولاً، پایه های قدرت خود را محکم کند و ثانیاً، در غیاب امام با فراغت بال، به اموال و نوامیس مردم دست درازی کند.

افراد دیگری هم به اشاره امام جماعت حرمین شریفین و حاکم مدینه، نامه هایی بدین مضمون برای متوکل نوشتند. این گزارش های دروغ بر مردم هم تأثیرگذار بود و آنان هم نگاه بدبینانه ای به امام پیدا کرده بودند!

امام وقتی از بهتان ها، افتراها و گزارش های سراسر کذب مطلع شد، طی نامه ای به متوکل نوشت حکمران مدینه آزارم می دهد و آنچه درباره من گفته است، واقعیت ندارد. متوکل از روی فریبکاری و ریاکاری نامه ای به ظاهر مشفقانه خطاب به امام نوشت و حضرت را تعظیم و تکریم فراوان کرد و افزود: چون آگاهی پیدا کردم عبد الله بن محمد با شما سلوکی ناموافق داشت، او را عزل و محمد بن فضل را به جایش نصب کردیم و به او دستور اکرام و تجلیل شما را دادیم، و نیز نوشت: خلیفه مشتاق ملاقات شماست. اگر بر شما دشوار نباشد، متوجه سامرا شوید و هر که را هم می خواهید، می توانید با نهایت اطمینان و آرامش به همراه خود بیاورید، و هر گاه اراده کنید، یحیی بن هرثمه (فرمانده یکی از واحدهای ارتش) را به خدمت بفرستم تا در رکابتان مطیع شما باشد. یقین داشته باشید هیچ یک از خاندان و فرزندان خلیفه نزد ما گرامی تر از شما نخواهد بود. می گویند: ابراهیم بن عباس، از بزرگان دستگاه خلافت، این نامه را با املای خلیفه در جمادی الآخر سال 243 هجری خطاب به امام هادی ع نگاشت.[20]

اما واقعیت این است که متوکل ل.ع از نفوذ امام (ع) در جامعه بیم داشت و به همین دلیل تصمیم گرفت سیاست تجربه شده مأمون را درباره امام هشتم و نهم، به اجرا درآورد؛ زیرا بر اساس گزارش های رسیده، می دید حضور امام در مدینه که دور از نظارت خلیفه بود، در آینده خطری جدی برای حکومت عباسی خواهد بود. شاهد این مدعا گفتگوی پزشک نصرانی دربار (یزداد) با اسماعیل بن احمد کاتب است: بر اساس آنچه شنیده ام، انگیزه خلیفه از احضار علی بن محمد به سامرا این بوده است که مبادا مردم به ویژه چهره های سرشناس با وی ارتباط برقرار کنند و بدو گرایش یابند؛ در نتیجه نظام سیاسی از دست بنی عباس خارج شود.[21]

سرانجام متوکل یحیی بن هرثمه را خواست و گفت: با سیصد نفر نظامی به کوفه برو و در آنجا امکاناتی را فراهم آور و از طریق بیابان و صحرا به مدینه برو و علی بن محمد را با اکرام نزد من بیاور. او پذیرفت و چون به مدینه رسید، نخست نزد عبدالله بن محمد هاشمی رفت و نامه خلیفه را به وی نشان داد. آن گاه با یکدیگر نزد حضرت آمدند و به او سه روز مهلت دادند. پیشوای دهم علی رغم برخورداری از پایگاه پرقدرت مردمی، در مدینه مخالفت علنی و موضع گیری آشکار علیه دستگاه خلافت را مصلحت ندید؛ زیرا به خوبی می دانست که سفر مذکور کاملاً اجباری است؛ چنان که بعد ها به این مطلب تصریح فرمود. به علاوه، آن حضرت خود را از هر گونه تلاش و اقدامی علیه دستگاه حکومت برکنار دانست و اگر به خواسته متوکل و اظهار ارادت ظاهری او پاسخ رد می داد، اتهام سخن چین ها و رشک ورزان در عمل تایید می شد.. از طرف دیگر، اگر چه دوستداران اهل بیت بیش از دوران قبل بودند، ولی تعدادشان در مقابل دشمنان ائمه و افراد بی تفاوت و عافیت طلب اندک بود و چنین نیروی محدودی نمی توانست در مقام دفاع از امام براید. این عوامل و برخی عوامل دیگر ایجاب می کرد که حضرت در برابر دستگاه خلافت موضع گیری سیاسی و نظامی نکند؛ زیرا امکان فروپاشی جبهه حق و نابودی یاران امام بعید نبود.[22]

وقتی اهالی مدینه از ورود هرثمه و مأموریت او آگاه شدند، فریاد اعتراض برآوردند و شیون و ناله سردادند. هرثمه می گوید: وارد مدینه شدم و به سراغ منزل علی (النقی) رفتم. پس از ورود به منزلش و آگاه شدن مردم مدینه از جریان جلب او، آشفتگی و ناراحتی شگفتی در سطح شهر پدید آمد و چنان آنان فریاد و شیون برآوردند که مانند آن را تا آن روز ندیده بودم. در ابتدا با سوگند و تعهّد کوشیدم آنان را آرام سازم. گفتم: هیچ قصد سوئی در کارم نیست و نمی خواهم امام را آزار دهم. آن گاه محل اقامت امام را تفتیش و بازرسی کردم. در اتاق ویژه حضرت، جز تعدادی قرآن و کتاب دعا چیز دیگری نیافتم. چند مأمور او را از منزل خارج کردند و شخصاً خدمتگزاری او را از منزل تا شهر سامرا عهده دار گشتم.[23]

از گفته های ابن هرثمه به خوبی پایگاه مردمی امام (ع) در مدینه و علاقه مردم به آن حضرت روشن می شود.

اما راستی، چرا مردم در شهر پیامبر در مقابل این حرکت، به ناله و زاری و اعتراض کلامی اکتفا کردند و سخنان فرستاده متوکل را به راحتی پذیرفتند، با آنکه ماهیت رژیم سفاک عباسی را می شناختند؟

در صحاری حجاز و عراق

سرانجام در سال 233 هجری امام پس از دریافت نامه، متوکل، همراه فرزند خردسالش امام حسن عسکری(ع)، دیگر اعضای خانواده و به اتفاق یحیی بن هرثمه مدینه را به قصد اقامت اجباری در سامرا ترک کرد.

هرثمه می گوید: وقتی نزد امام رفتیم، با وجود آنکه هوا در نهایت گرمی بود، امام خیاطی را مأمور کرد تا به کمک گروه دیگری از خیاطان برای ایشان و خادمانش از پارچه های ضخیم لباس نفوذناپذیری بدوزند و تا صبح روز بعد تحویل دهند. من از این سفارش امام شگفت زده شدم و با خود گفتم: در این هوای گرم، در حالی که فاصله حجاز تا عراق ده روز راه است، امام به چه منظوری این لباس ها را تهیه می کند؟ چون زمان حرکت فرارسید، حضرت به خدمتکارانش دستور داد لباس گرم همراه خود بردارند. تعجب من بیشتر شد و با خود گفتم: او تصور می کند در بین راه با هوای سردی رو به رو خواهیم شد که این چنین دستور می دهد. از مدینه خارج شدیم. ناگهان ابر تیره ای پدیدار شد و رعد و برق آغاز گشت و چون بر بالای سر ما قرار گرفت، تگرگ های درشتی چون قطعات سنگ بر سرمان ریخت . امام و همراهان لباس های نفوذناپذیر را که چون زره بود، بر خود پیچیدند و سپس جامه های گرم را پوشیدند و به من و کاتبی (همراه هرثمه) لباس گرم داده شد. شدت بارش تگرگ به حدی بود که هشتاد نفر از یارانم به قتل رسیدند. ابر از روی ما گذشت و شرایط آب و هوایی عادی گردید. امام به من فرمود: ای یحیی! به بازماندگان خود دستور ده مردگان را دفن کنند. در این حال خود را از اسب بر زمین انداختم و رکاب و پای حضرت را غرق بوسه ساختم و گفتم: گواهی می دهم که جز الله معبودی نیست و محمد بنده و فرستاده اوست و شما جانشینان خدا بر روی زمین هستید. من تا کنون کافر بودم و اکنون اسلام آوردم. از آن لحظه تشیع را برگزیدم و در خدمت امام بودم تا زمانی که به شهادت رسید.[24]

هرثمه اضافه می کند: در جایی فرود آمدیم که از آب خبری نبود و مرکب های ما از شدت تشنگی در شرف هلاکت قرار گرفتند و جماعتی از اهل مدینه همراهمان بودند. امام هادی ع فرمود: گویا در این حوالی چشمه ای وجود دارد. به درخواست ما، امام ما را از راه اصلی به مسیر فرعی هدایت کرد. ناگهان به دشتی رسیدیم که باغ هایی سرسبز، درختان و کشتزارها و چشمه هایی داشت، ولی در آنجا باغبان و کشاورز و خدمه ای دیده نمی شد. پس در آنجا آب نوشیدیم و اسب ها و شتران را سیراب کردیم و تا بعد از ظهر آنجا اقامت داشتیم. سپس مشک ها را پر کردیم و به حرکت خود ادامه دادیم. پس از طی مسافت اندکی، بار دیگر تشنه شدم. اما دریافتم که کوزه آب در آن دشت سرسبز مانده است. پس بر اسب تندرو خود سوار شدم و تاختم تا بدان جا رسیدم. اما با کمال شگفتی دیدم که آنجا زمین بی حاصل و خشکی است. در آنجا فضولات حیوانات ما قابل مشاهده بود و کوزه ام را هم دیدم که همان جاست. آن را برداشتم و برگشتم. چون به نزدیک قطار شتران و کاروان رسیدم، دیدم حضرت در انتظار من است. تبسّمی فرمود و چیزی نگفت، جز اینکه پرسید: کوزه را یافتی؟ عرض کردم: آری![26]

امام هادی(ع) هیبت و صلابت ویژه ای داشت و حتی در مسیر حرکت اگر کارگزاران ستم به سیمای امام می نگریستند، دچار ترس و هراس می شدند و اگر انسان های افسرده و غمناک به چهره امام نظر می افکندند، از اندوه رهایی می یافتند.

آن حضرت هنگام راه رفتن گام های کوچک برمی داشت و اگر مخالفی در راه به وی می رسید، فروتن می گشت.[27]

ابن هرثمه در این سفر به عظمت و محبوبیت امام هادی پی برد و دریافت که اگر چه مردم به دلیل اختناق نمی توانند در راه اهداف مقدس حضرت به کارزار با دشمنان بپردازند، ولی از اعماق وجود به او ارادت می ورزند.

به سوی بغداد

یحیی بن هرثمه تصور می کرد اشتیاق مردم به امام، به مدینه منحصر می شود و در خارج این شهر دیگر کسی وی را نمی شناسد که تکریمش کند، اما ورود امام به بغداد و استقبال قشر های مختلف مردم و والی این شهر که به طور طبیعی به مقتضای منصب خود از چهره های نزدیک و مورد اعتماد متوکل به شمار می آمد، فرصتی بود تا فرمانده نظامی حکومت در باورهای نادرست خود تجدید نظر کند.

اسحاق بن ابراهیم طاطری، والی بغداد، با آگاهی از خبر ورود امام(ع) به این شهر همراه فرماندهان رجال مملکتی و کارگزاران به استقبال حضرت آمد. خضر بن محمد بزاز می گوید: برای انجام کاری از خانه بیرون رفتم و چون به پل بغداد رسیدم، جمعیت انبوهی را دیدم که در نقطه ای جمع شده اند و ورود امام را شادباش می گویند. سپس حضرت را دیدم که از پل عبور کرده؛ در حالی که جمعیت پیشاپیش و پشت سر او در حرکت بودند. در داخل شهر نیز سیل جمعیت از هر کوی و برزن راه افتاده بود؛ در حالی که همه می گفتند: این است همان انسانی که باید رهبر مردم باشد، اوست فرزند پیامبر ص و وارث دانش فرستادگان الهی. این استقبال کم سابقه مردم بغداد سبب گردید که عوامل حکومتی دیگر اجازه ندهند حضرت در شهر ها و آبادی های مسیر توقف کند.

شگفت آنکه والی بغداد به فرزند هرثمه گفت: این مرد فرزند رسول خدا(ص) و متوکل کسی است که تو او را بهتر می شناسی و چنانچه این خلیفه را بر کشتن امام ترغیب کنی، بدون تردید رسول خدا(ص) دشمن تو خواهد بود. یحیی در پاسخ گفت: سوگند به خداوند، جز خوبی چیزی در او سراغ ندارم.[28]

امام در بغداد در موضعی به نام الیاسریه توقف کرد و در این مکان استاندار بغداد به حضور او رسید. اسحاق تمایل مردم آن دیار را در دیدار و زیارت امام وصف ناشدنی ذکر می کند و برای او بسیار تأمل برانگیز بود که علی رغم تبلیغات ماهرانه دستگاه خلافت علیه امام، باز هم مردم به ولایت علوی علاقه داشتند.[29]

امام هادی(ع) یک بار هم از طریق طی الارض به بغداد رفته است. صفار با سند از اسحاق جلاب نقل می کند که گفت: برای امام هادی(ع) گوسفندانی خریدم، پس مرا خواست و در منزلش مرا به اصطبل وسیعی که نمی شناختم، برد و در آنجا گوسفندان را در میان کسانی که او دستور می داد، تقسیم کردم. سپس اجازه خواستم تا نزد مادرم به بغداد بازگردم. آن روز، روز ترویه بود. امام به من نوشت: فردا نزد ما باش و سپس برو. پذیرفتم و ماندم. چون عرفه فرارسید، نزد حضرت بودم و شب عید قربان را در ایوان خانه اش گذرانیدم. چون سحر شد، حضرت نزدم آمد و فرمود: اسحاق! برخیز، و من برخاستم. تا چشم گشودم، خود را جلوی خانه ام در بغداد دیدم و خدمت مادرم رسیدم و در جمع یارانم قرار گرفتم و به آنان گفتم روز عرفه در سامرا بودم و روز عید به بغداد آمدم.[30]

ورود به سامرّا

امام با استقبال پرشکوه مردم، وارد سامرّا و در خانه خزیمه بن حازم سکونت داده شد. یحیی فرزند هرثمه می گوید: هنگامی ورود به این شهر نخست نزد وصیف ترک رفتم. این مرد از سران تراز اول حکومت عباسی بود و در عزل و نصب حکّام نقش داشت و مأموریت پسر هرثمه به دستور وی انجام گرفت؛ چنان که خود می گوید: من از یاران و نیروهای تحت امر او بودم. وصیف رو به من کرد و گفت: سوگند به خداوند، اگر یک مو از سر این مرد (امام هادی(ع)) کم شود، جز من کسی طرف حساب تو نخواهد بود.[31]

متوکل ل.ع در ادامه سیاست دشمنی به خاندان پیامبر ص، هنگام ورود امام به سامرا، خود به استقبال نیامد و فرمان داد حضرت را در کاروان سرای ویژه مستمندان و فقیران که معروف به «خان الصّعالیک» بود، فرود آورند. این مکان آن قدر تحقیرآمیز و نامناسب بود که صالح بن سعید می گوید: نزد آن حضرت رفتم و عرض کردم: فدایت شوم! از هر فرصتی برای خاموش کردن نور الهی استفاده می کنند؛ چنان که شما را در این جای ناگوار فرود آورده اند. امام ع رو به او کرد و فرمود: تو اینجایی ای پسر سعید و معرفت تو به ما در همین حد است. سپس برای آرامش دل او و بالابردن درک وی از مقام امامت، حضرت با دست به سویی اشاره کرد و فرمود: نگاه کن صالح!

می گوید: ناگهان مشاهده کردم باغ های زیبا و آراسته، نهر های جاری، درختان سرسبز با بهترین رایحه ها، در آن سمت وجود دارد. با دیدن این مناظر شگفت زده شدم. امام رو به من کرد و فرمود: ای فرزند سعید! ما هر کجا باشیم، اینها به ما تعلق دارد.[32]

یاران و دوستداران در همان روزهای اول برای ملاقات با امام ع به این کاروان سرا می شتافتند. سخنانی بین آنان و امام دهم رد و بدل می شد و آن گاه با دلی پر از خشم و دیده ای پر اشک باز می گشتند. فردای آن روز امام را به خانه ای در حوالی قصر متوکل ل.ع ، انتقال دادند. برخی گفته اند: امام شخصاً در این خانه اقامت داشت.[33] هنگام حرکت کاروان امام مردم به استقبال او شتافتند. شارع ابواحمد از جمعیت موج می زد و ازدحام مردم و شور و احساسات آنان به قدری شدت داشت که قوای نظامی و کارگزاران متوکل برای هر گونه سرکوبی و جلوگیری از قیام به حالت آماده باش درآمدند. برخی منابع نوشته اند خلیفه به رئیس پلیس سامرّا توصیه کرد مراقب باشد تا مبادا اهالی شهر با مشاهده امام تشجیع گردند و شهر را دچار آشفتگی کنند.[34]

امام هادی بیست سال و نه ماه در شهر سامرّا اقامت داشت. این شهر در130 کیلومتری شمال بغداد قرار دارد. این دیار در سال 221 هجری به دست یکی از فرماندهان ترک به نام اشناس بنا شد. یاقوت حموی می گوید: چون شهر تکمیل شد ، گفتند: «سُرّ مَن رای»؛ یعنی هر کس آن را ببیند، شادمان گردد. کم کم این نام به سامرّا مختصر شد. قزوینی گفته است. این آبادی در زمان معتصم ل.ع فرزند هارون الرشید ل.ع احداث شد، فرزندش واثق ل.ع آن را گسترش داد، واثق عباسی آن را به اوج شکوفایی رسانید و متوکل در توسعه و پیشرفت آن کوشید، اما درخشش سامرا بیش از 54 سال دوام نیافت و پس از فرمانروایی هشت خلیفه عباسی در آن، معتمد عباسی، جانشین منتصر، مقر خلافت خویش را به بغداد انتقال داد. هم اکنون ارزش و موقعیت این شهر به دلیل مشهد امام دهم و یازدهم علیهما السلام است.[35]

امام هادی ع درباره این شهر فرمودند: اگر چه به اکراه مرا به این شهر آوردند، ولی اگر بخواهند مرا از آن بیرون کنند با اکراه می روم؛ زیر هوای خوش، آب گوارا و بیماری اندک دارد. سپس افزودند: سامرا ویران می گردد و نشانه اصلاح ویرانی اش این است که پس از من ساخت و ساز مزارم اصلاح می شود.[36]

شبکه ارتباطی در اختناق سیاسی

امام هادی (ع) نزدیک قصر متوکل ل.ع و در خیابان نسبتاً عریضی که به ابواحمد معروف بود، زندگی می کرد. در مجاور اقامتگاه فضایی روستا مانند در نظر گرفته بودند که صاحبان حرفه و صنایع و هنرمندان مشغول کار بودند. برخی از این افراد با امام ع ارتباط داشتند و مشکلات خویش را با حضرت مطرح می ساختند. از جمله آنها یوسف نقاش بود. وی نگین گران بهایی از موسی بن بغا که از متنفذان دربار عباسی بود، دریافت کرد تا بر آن نقشی حک کند، اما نگین در دستش شکست و او از این بابت به شدت نگران شد و چون مشکل خود را با امام درمیان نهاد، حضرت به قوه کرامت نگرانی او را برطرف کرد.[37]

از آن جا که هدف متوکل ل.ع از احضار امام ع به سامرا تحت نظر گرفتن و دور نگه داشتن آن حضرت از فعالیت های اجتماعی ، فرهنگی و پایگاه های مردمی بود، منزلی برای ایشان تدارک دیده بودند که با هدف یاد شده تناسب داشت. به همین دلیل خانه امام در اردوگاه و محله ویژه نظامیان عباسی بود و این مکان از زندان چیزی کم نداشت؛ زیرا جاسوسان و خبرچینانی تحت عنوان دربان و خدمتکار برای حضرت گماشته بودند و آنان تمامی حرکت ها و ارتباط های امام را کنترل می کردند و به خلیفه گزارش می دادند و مانع رفت و آمد شیعیان به خانه حضرت می شدند. اوضاع بدان پایه بود که کسی جرئت نمی کرد خود را دوستدار اهل بیت ع قلمداد کند. صقر بن ابی دلف کرخی می گوید: وقتی به محل اقامت امام رفتم و از در وارد شدم، زرافی، دربان متوکل، پرسید: چه خبر؟ ناگهان آشفته شدم و با خود گفتم: گویا در آمدنم به این خانه دچار اشتباه شده ام. در این حال دربان به حاضران اشاره کرد تا از اتاق خارج شوند. سپس روی به من کرد و گفت: برای چه اینجا آمده ای؟ جواب دادم: برای امر خیری. او گفت: شاید جویای حال سرورت هستی و عقیده ات را از من پنهان مکن؛ زیرا من هم با تو هم کیش و از حامیان امام هادی هستم. صقر می افزاید: چون وارد اتاق امام شدم، دیدم آن حضرت بر حصیری نشسته و در پیش رویش قبری حفر شده است. سلام کردم و حضرت پاسخ داد و فرمود بنشین. بعد پرسید: برای چه آمده ای؟ گفتم: برای آگاهی از وضع شما. سپس به قبر نگریستم و گریه کردم. امام فرمود: نگران مباش، در وضع کنونی به من آسیب نمی رسد. پس زبان به حمد خدا گشودم و چون معنای حدیثی از پیامبر اکرم(ص) را پرسیدم، امام جواب داد و در پایان فرمود: خداحافظی کن و از این خانه بیرون برو که بر تو ایمن نیستم.[38]

امام ع در سامرا ضمن رعایت مسائل سیاسی و امنیتی، با وجود کنترل های شدید خلفای عباسی، با شیعیان عراق، یمن، مصر و نواحی دیگر به خوبی ارتباط داشت. عاملی که به این مناسبات تداوم می بخشید، نظام وکالت بود. وکیل ها کار تنظیم ارتباط میان حضرت و مردم مشتاق را عهده دار بودند. آنان علاوه بر جمع آوری خمس، مسئول پاسخ گویی به مسائل کلامی و فقهی نیز بودند. مناطق مورد نظر برای تعیین وکلا به چهار قسمت، منقسم می شد: ناحیه اول: بغداد، مدائن، سواد و کوفه. ناحیه دوم: بصره و اهواز. ناحیه سوم: قم، همدان و چهارمین ناحیه: حجاز، یمن، مصر. یکی از راه های ارتباط وکلا با امام نامه نگاری بود که آن را به دست افراد مطمئنی که برای زیارت مرقد مشهد امام حسین به عراق می آمدند، به دست امام می رساندند.[39]

البته با آنکه دوستداران آن حضرت تقیه می کردند، اما برخی از آنان گرفتار مأموران می شدند؛ مانند علی بن جعفر الوکیل که از روستای همینیای بغداد بود. او با امام از طریق وکیل حضرت ارتباط داشت، اما گزارش های کارگزاران خلیفه موجب شد تا دستگیر و روانه زندان شود. [40]

در زمان امام هادی ع ارتباط تنگاتنگی میان شیعیان قم و آن حضرت وجود داشت و در منابع تاریخی و روایی از محمد بن داود قمی و محمد الطلحی یاد شده که از این شهر اموال و اخباری را به امام می رسانیده اند و یکی از اتهاماتی که به آن حضرت زده می شد، همین بود که امکاناتی از سوی اهالی قم به دست مبارکشان می رسد.[41]

نفوذ معنوی آن حضرت در حدی بود که برخی کارگزاران خلیفه هم به امام ارادت می ورزیدند. متوکل خیلی مایل بود بداند حضرت هادی چگونه شخصیتی است که می تواند چنین علاقه ها و اشتیاق هایی را به سوی خود برانگیزد. بدن جهت، از حضرت امام علی النقی ع دعوت کرد تا به کاخ او برود. امام بر حسب مصالحی دعوت وی را پذیرفت. خلیفه او را در صدر مجلس و در کنار خویش نشانید. فرماندهان نظامی و وزیران و سایر کارگزاران چنان غرق تماشای هیبت معنوی امام بودند و تحت جاذبه ملکوتی امام قرار گرفتند که گویی پرنده ای بر سرشان نشسته است. سکوت مجلس را صدای پر حرارت امام شکست. او روایاتی تحول آفرین را بیان فرمود و با کلام باحلاوتش تمامی حاضران را متاثر و منقلب ساخت و بدین گونه محبوبیت او در اعماق قلوب حامیان خلیفه فزونی یافت. آن گاه متوکل ل.ع از رنج هایی که امام ع در مسیر مدینه تا سامرا متحمل شده بود، پوزش خواست و صله فراوانی به او داد.

رسم متوکل این بودکه هر وقت امام هادی بر او وارد می شد، او را بسیار احترام می کرد. سعایت کنندگان از این اقدام متوکل انتقاد می کردند و از این رو، وی فرمان داد تا بار دیگر، کسی به ایشان احترام نگذارد، اما به محض آنکه امام به کاخ وارد می شد، همه در تعظیم او از یکدیگر پیشی می گرفتند.

محمد بن حسن اشتر علوی می گوید: با پدرم در بیرون کاخ متوکل با جمعی از طالبیان، عباسیان و آل جعفر بودیم. ناگاه ابوالحسن ثالث آمد که به احترامش تمام مردم از مرکب های خود پیاده شدند. تا اینکه آن بزرگوار وارد قصر شد. برخی از آنان خود را مذمّت کردند که چرا باید به این جوان احترام کنیم و اگر از کاخ بیرون اید، دیگر از اسب های خود به زیر نمی اییم. ابوهاشم جعفری در ردّ سخن آنان گفت: نه به خدا سوگند، باز هم برایش پیاده می شوید؛ تا آنکه امام بیرون آمد و صدای تکبیر و تهلیل بلند شد و مردم به احترام امام از مرکب های خود پیاده شدند و در پاسخ به سؤال ابو جعفر گفتند: ما بی اختیار پیاده شدیم.[42]

هراس از تابش خورشید

با وجود مراقبت های مداوم کارگزاران عباسی، امام هادی در محل اقامت خویش و نیز در اطراف سامرا به تلاش های فرهنگی خود ادامه می داد و مشغول بود و می کوشید مواضع علمی خود را با پاسخ گویی به شبهه ها و پرسش های گوناگون، روشن کند. همچنین افراد مستعد را هدایت می کرد و به تقویت ایمان علاقه مندان می پرداخت.

سعید بن سهیل بصری، ملقّب به ملّاح می گوید: همراه جعفر بن قاسم بصری که واقفی بود، در سامرا به سر می بردیم. هنگام عبور از خیابانی، ابوالحسن(ع) او را دید و فرمود: تا کی باید در خواب باشی؟ ایا زمان آن نرسیده است که از خواب غفلت بیدار شوی؟ امام با این سخنان کوتاه زمینه بازگشت به حقّ را در او فراهم ساخت و سرانجام در مجلس دیگری او را به سوی حق هدایت کرد.

یوسف بن یعقوب که فردی نصرانی بود، در خانه امام، با حضرت ملاقاتی داشت و گرچه حقایقی را مشاهده کرد، ولی بر ایین مسیحیت ماند، اما پسرش به برکت این بارقه شیعه ای وارسته گردید. فتح بن یزید گرگانی که دارای عقاید انحرافی بود، این توفیق را به دست آورد تا در مسیری کوتاه یا احیاناً سفر امام به اطراف سامرا همراه حضرت باشد. او نیز از پرتو های درخشان هدایت امام برخوردار شد و با پی بردن به اشتباهات خویش، به امامت آن حضرت اعتقاد یافت.

عبدالله بن هُلیل قائل به امامت عبدالله افطح بود، تا آنکه روزی در سامرا با امام دیداری کوتاه داشت و به لطف همین ملاقات، از اعتقادش برگشت و فهمید عبدالله افطح چنین لیاقتی ندارد.

یزدار مسیحی که شاگرد بختیشوع بود نیز در یکی از گذرگاه های سامرا به امام برخورد و او هم با مشاهده حقایقی از جانب امام هادی(ع)، از ضلالت دست برداشت و شهادتین بر زبان جاری کرد.

مردی از اهل اصفهان که برای دادخواهی به سامرا آمده بود، مشاهده کرد مردم در خیابان صف کشیده اند تا مردی از دودمان علوی را ببینند. چون امام ع از برابرش عبور کرد، مجذوب سیما و شخصیت حضرت گشت و جرقه محبّت امام در قلبش افکنده شد و جزء حامیان عترت نبی اکرم ص گشت.

فتح بن خاقان که وزیر عصر عباسی به شمار می آمد، بر اثر همین رفت و آمد ها در زمره شیعیان قلمداد شد.[43]

این گونه وقایع برای دشمنان قابل تحمل نبود و درباریان فرومایه برای مخدوش جلوه دادن سیمای امام به تکاپو می افتادند. یکی از این کارگزاران، پس از مشاهده تجلیل خدمتکاران در مقابل امام ع، خطاب به متوکل گفت: هیچ فردی در خانه ات نیست، مگر آنکه در خدمت او است: یکی برایش پرده بالا می زند و دیگری در را می گشاید و اگر مردم چنین صلابتی را ببینند، خواهند گفت: اگر متوکل او را سزاوار خلافت نمی دانست، با وی چنین رفتار نمی کرد. او را تنها بگذار تا خود پرده های خانه را کنار زند و همچون دیگران راه رود تا منزوی شود. متوکل تصمیم گرفت این پیشنهاد را عملی سازد. سعایت کننده که مأموریت داشت گزارش این بی اعتنایی را به متوکل بدهد، می گوید: علی بن محمد(ع) وارد منزل شد، در حالی که خدمتکاری نداشت، ولی در این هنگام بادی وزید و پرده را کنار زد و او گذشت. وقتی متوکل متوجه این کرامت شد گفت، ما نمی خواهیم باد خدمتکار او باشد. پس همچون گذشته خودتان پرده را بالا بزنید.

متوکل در اقدام کینه توزانه دیگری در مراسم عید فطر دستور داد تمامی بنی هاشم از جلوی او رژه بروند و انگیزه اش این بود که از شکوه و جلالت امام هادی ع بکاهد. پیاده روی امام در بیابان و هوای گرم وخشک دشوار بود و عرق و گرد و غبار بر سیمای امام عارض شد. متوکل برای آزردن امام سرعت قدم های اسب را تندتر کرد و آن حضرت در چنین شرایط فرساینده ای به زحمت افتاد. بسیاری از علویان نزد امام از این وضع شکایت کردند. آن حضرت هم به پیشگاه خداوند شکایت کرد و گویا فرمود: خدایا! عمرش را قطع کن، سه روز طول نکشید که متوکل لعنت الله علیه به هلاکت رسید.[44]

هر چه تنگناها افزوده می شد، محبوبیت امام علیه السلام نزد مردم افزایش می یافت و تیرگی های عباسی مانع پرتو افشانی حضرت نبود. ابوالقاسم فرزند ابوالقاسم به نقل از خدمتکار امام هادی ع می گوید: متوکل از رفت و آمد مردم به خانه امام علی بن محمد و دیدار با حضرت جلوگیری می کرد. روزی که امام در منزل متوکل بود، من از خانه بیرون آمدم و دیدم گروهی از شیعیان بیرون خانه نشسته اند. وقتی علت توقف آنان را پرسیدم، جواب دادند منتظر بازگشت سرورمان هستیم که او را ببینیم و به محضرش سلامی عرض کنیم و بازگردیم.[45]

بازجویی های مکرر

اگر چه متوکل بسیاری از فعالیت های سیاسی و فرهنگی امام را از طریق جاسوسان کنترل می کرد، با این حال به شیوه ای حیله گرانه همچنان امام را احترام و اکرام می کرد. یک بار از امام هادی(ع) سعایت کردند که در منزلش، اسلحه، نوشته ها و برخی اموال وجود دارد که شیعیان قم فرستاده اند و حضرت در فکر به دست گرفتن زمام امور است. متوکل گروهی از نظامیان ترک را مأمور کرد تا شبانه خانه حضرت را تفتیش و او را دستگیر کنند و نزد وی آورند. ترکان نیمه های شب به محل اقامت ابوالحسن ثالث هجوم بردند. آنان مشاهده کردند امام در اتاقی رو به قبله نشسته؛ در حالی که جامه ای پشمی بر تن دارد و زمین با شن مفروش است و آن حضرت به عبادت خداوند و تلاوت قرآن مشغول است. منزل را تفتیش کردند، ولی چیزی نیافتند. سپس امام را در همان وضع دستگیر کردند و نزد متوکل بردند. این بار هم نقشه خلیفه با شکست مواجه شد. آن گاه امام را با احترام در کنار خویش نشانید و جام شرابی را به حضرت تعارف کرد. امام فرمود: معذورم بدار که هیچ گاه و هرگز گوشت و خونم به آن آلوده نشده است. سپس متوکل از حضرت خواست تا شعری بخواند. امام سرود ه هایی بسیار عبرت انگیز خواند؛ چنان که مجلس بزم خلیفه را دگرگون ساخت. تأثیر کلام آن وجود معنوی چنان بود که متوکل را به شدت متأثر کرد و او دستور داد بساط شراب را برچینند. سپس فرمان داد تا چهارهزار درهم به امام دهند و ایشان را با احترام به منزل بازگردانند.[46]

متوکل از وجود دملی در یکی از اعضای بدنش رنج می برد. مادرش نذر کرد، تا اگر او شفا یابد، مال زیادی به امام هادی تقدیم کند. فتح بن خاقان پیشنهاد کرد خوب است فردی را در پی ابوالحسن بفرستی و از او شفا بخواهی. متوکل پذیرفت و امام را احضار کردند. حضرت طبابت کرد و با تجویز داروهایی، عفونت دمل برطرف شد. آن گاه مادرش ده هزار دینار با مهر خود برای امام فرستاد و بدین گونه نذر خود را عملی ساخت.

پس از چند روز بطحائی نزد متوکل از امام هادی بدگویی کرد و گفت ابوالحسن سلاح و اموال بسیاری دارد. متوکل سعید حاجب را مأمور کرد تا به خانه حضرت هادی یورش ببرند و اموال آن حضرت را ضبط و او را نزد وی حاضر کنند. وی گزارش بازرسی را چنین نقل می کند: شبانه با نردبانی به بالای بام خانه ابوالحسن رفتم. نمی دانستم چگونه باید وارد خانه شوم. ناگهان امام از داخل منزل گفت: ای سعید! همان جا باش تا برایت شمعی آورند. طولی نکشید که با روشنایی شمع وارد محل اقامت حضرت هادی شدم. امام را دیدم که جبّه و کلاهی از پشم بر تن دارد و سجاده ای حصیری پیش روی اوست. داخل شدم و همه جا را بازرسی کردم، چیزی نیافتم؛ تنها کیسه ای را دیدم که مهر مادر متوکل بر آن بود. به جستجو ادامه دادم و در محل سجاده، شمشیری را در غلاف دیدم، و کیسه ای ممهور یافتم. آنها را نزد خلیفه آوردم. مادر خلیفه که کیسه خود را دید، به متوکل گفت برای سلامتی تو نذر کرده بودم. کیسه را گشودند، چهارصد دینار در آن بود. خلیفه بر آن کیسه زر دیگری افزود و من آن اموال و سلاح امام را بازگردانیدم و از حضرت بابت آن که بدون اجازه وارد خانه اش شده بودم عذرخواهی کردم.[47]

متوکل تصمیم گرفت امام را به طور جدی در تنگنای اقتصادی قرار دهد. از این رو، برای کسانی که حقوق شرعی و هدایا و نذوراتی را خدمت امام می بردند، بدترین مجازات ها را در نظر گرفت و حتی مؤمنان از دیدار حضرت محروم شدند.

با وجود اینها، هر روز ابعاد وجودی و سیمای معنوی امام نه تنها نزد مردم بلکه در میان کارگزاران حکومتی بیشتر تجلّی می یافت و همین امر آتش خشم متوکل را افروخته تر می ساخت. از این رو، جلادان امام را در اتاقی محبوس کردند و در صدد قتل او بودند، ولی تحت تأثیر مهابت قرار می گرفتند. سرانجام خلیفه در جمع درباریان از درماندگی خود پرده برداشت. امام از رفتارهای ناپسند متوکل نزد خداوند شکوه کرد. پروردگار متعال هم دعای او را مستجاب فرمود و سه روز سپری نشده بود که با توطئه منتصر، ترک ها به کاخ متوکل یورش بردند و او را قطعه قطعه کردند. پس از وی فرزندش منتصر روی کار آمد، اما خلافتش یک سال بیشتر دوام نداشت و با وفات او، مستعین زمام امور را به دست گرفت.[49]

سفرهای دیگر

امام در ایام اقامت در سامرا کمتر به نقاط دیگر مسافرت می فرمود؛ زیرا شدیداً تحت مراقبت های ویژه خلفای عباسی بود. برخی منابع از سفر امام به دهکده ای در اطراف سامرا گزارشی داده اند. محمد بن طلحه نقل می کند: روزی حضرت هادی برای کار مهمی سامرا را به مقصد روستایی ترک کرد. در این فاصله مردی سراغ حضرت را گرفت. گفتند در فلان روستا به سر می برد. او به محضر امام رسید و گفت: از اهل کوفه و از علاقه مندان جدّت حضرت امیرمؤمنان(ع) هستم. بدهی سنگینی دارم و کسی جز شما را نمی شناسم که حاجتم را برآورده سازد. امام به وی نوشته ای داد و گوشزد کرد: مبلغ مندرج در آن را وقتی به سامرا آمدم، مطالبه کن. بعد از مراجعت امام به مرکزخلافت عباسیان، در حالی که عده ای از مردم و کارگزاران خلیفه در محضر امام نشسته بودند، این مرد ضمن ارائه نوشته، مبلغی را مطالبه کرد. امام مهلت خواست تا در وقت مناسب آن را پرداخت کند. چون ماجرا به گوش متوکل رسید، سی هزار دینار به حضرت داد تا تحویل آن شیعه کوفی بدهد.[50]

امام هادی در سال نخست تبعید به سامرا، در روز عید غدیر به زیارت مرقد جدش امیرمؤمنان(ع) رفت و با عباراتی که حاکی از مقام والای آن حضرت نزد پروردگار است و نیز ستم هایی که از سوی قدرت طلبان غاصب بر آن امام مظلوم روا داشته بود، آن حضرت را زیارت کرد. این زیارتنامه میراث مهم علمی و معنوی و در جهت تبیین مقام امامت به شمار می رود.[51]

به دلیل اختناق سیاسی دستگاه ستم عباسی، امام نتوانست به زیارت بارگاه حضرت امام حسین(ع) برود، اما در اقدامی جالب افکار مردم را متوجه این مکان مبارک ساخت. ابوهاشم جعفری می گوید: همراه محمد بن حمزه به عیادت امام هادی که بیمار شده بود، رفتم. امام فرمود: ای ابوهاشم! فردی از دوستان ما را به حائر حسین بفرست تا برای شفای من دعا کند. پس بیرون رفتم و به علی بن بلال برخوردم و از او خواستم به کربلا رود و برای امام دعا کند. علی با جان و دل تقاضایم را پذیرفت و گفت: به اعتقاد من امام هادی برتر از حائر حسینی است؛ زیر او صاحب حرم است و دعای آن حضرت بهتر از دعای من است. به خانه امام بازگشتم و آن چه راوی گفته بود، به استحضار امام رسانیدم. حضرت فرمود: رسول خدا(ص) برتر از کعبه و حجرالاسود بود؛ با این حال به گرد خانه خدا طواف و آن سنگ سیاه را استلام کرد برای خداوند بر روی زمین بقعه هایی است که لازم است خداوند در آنها خوانده شود و دعای افراد در این مکان ها مستجاب است و حائر حسینی از آن جمله است.[52]

آری، در شرایطی که متوکل مرقد امام حسین(ع) را پایگاهی خطرناک تلقی می کرد و این مزار شریف را چندین بار خراب کرد، امام با این روش های حکیمانه افکار عمومی را متوجه کانون حماسه و قیام یعنی کربلا می کرد.

واپسین منزل

وجود مقدس امام هادی ع برای معتمد عباسی ل.ع به دلیل زهد و تقوا، دانش و سازش ناپذیری با ستم و سلطه گری، دیگر قابل تحمل نبود. به همین دلیل، تصمیم گرفت تا زهر کشنده ای به حضرت بخوراند. همین که امام زهر را تناول کرد، به بستر بیماری افتاد. در مدّت بیماری، شیعیان و بزرگان حکومت به عیادت حضرت می رفتند. سرانجام زهر بدن امام را به شدت ملتهب ساخت و حضرت دریافت که در آستانه کوچ به سرای باقی است. روی به سمت قبله کرد. هنگام وفات ذکر خدا و ترنّم توحید بر لبان مبارکش جاری بود و روح مطهر امام در حالی که سرشار از معنویت بود، به ملکوت پرواز کرد. امام حسن عسکری(ع) پس از غسل و کفن بر پیکر پاک پدرش، نماز گزارد؛ در حالی که قلب شریفش در حزن و تأثر می گداخت. زمان شهادت امام هادی(ع) را سوم رجب سال 254 و نیز 25 جمادی الآخر همین سال نوشته اند.

جمعیت زیادی در این خانه و اطرافش اجتماع کردند. امام حسن عسکری(ع) با سری برهنه از اندرون بیرون آمدند. مردم به احترامش از جای برخاستند و تسلیت عرض کردند. آن حضرت نزدیک درب اندرون روی زمین نشست و آن گاه جنازه با شکوه خاصی تشییع شد و در پیشاپیش پیکر پاک امام، وزیران، علما، قضات، سران سپاه و سایر افراد و دودمان عباسی حرکت می کردند. با وجود آنکه امام یازدهم ع بر پیکر پدر نماز گزارده بود، به دستور خلیفه، احمد بن متوکل نیز بر جنازه حضرت هادی(ع) نماز خواند.

پیکر امام هادی ع را به منزل آن حضرت انتقال دادند؛ منزلی که به قول خود او بیست سال و نه ماه را در آن تحت شرایط سخت و فشار های سیاسی خلفای عباسی گذرانید. امام حسن عسکری(ع) پدر را در اتاقی که عبادتگاهش بود، دفن کرد. پس از فراغت از مراسم خاکسپاری، مردم تشییع کننده به سوی امام یازدهم ع شتافتند و تسلیت های پرشور خویش را به آن حضرت تقدیم کردند.

بعدها امام حسن عسکری (ع)، آن گاه نرجس خاتون (س) مادر حضرت مهدی(عج)، حکیمه خاتون (س)و سپس حسن بن علی الهادی (ع) در این خانه دفن شدند. [53] سالیان متمادی بارگاه عسکریین زیارتگاه مشتاقان عترت نبی اکرم بود؛ تا آنکه در تاریخ 3/12/1384ش. این مرقد مقدس از سوی عده ای معاند و دور از منطق و خرد تخریب شد. و بقایای گلدسته های آن در تاریخ 23/3/86 با حمایت اشغال گران آمریکایی و انگلیسی منفجر گردید.

پی نوشت ها

[1] . مناقب، ابن شهرآشوب سروی مازندرانی، ج4، ص382.

[2] . اثباة الوصیه، مسعودی، ص193؛ سفینة البحار، محدث قمی، ج2، ص240؛ منتهی الامال، ج2، ص642.

[3] . اعلام الوری، طبرسی، ص 355.

[4] . تحلیلی از زندگانی امام هادی(ع)، باقر شریف قرشی، ترجمه محمدرضا عطایی، ص22.

[5] . تحلیلی از تاریخ دوران دهمین خورشید امامت امام هادی، مرکز تحقیقات سپاه، ص15.

[6] . تحلیلی از زندگی امام هادی، باقر شریف قرشی، ص30 ـ 31.

[7] . کافی، کلینی، چاپ تهران (صدوق)، ج1، ص323.

[8] . تحلیلی از زندگی امام هادی، 31 ـ 32، به نقل از مآثر الکبراء فی تاریخ سامرا، ج3، ص95 ـ 96.

[9] . همان، ص34 ـ 35.

[10] . الغیبة، شیخ طوسی، چاپ مکتب نینوای تهران، ص 212.

[11] . من لا یحضره الفقیه، صدوق، ص23.

[12] . ر.ک: رجال شیخ طوسی، ص409 ـ 427.

[13] . بحارالانوار، ج50، ص176؛ کشف الغمه، علی بن عیس اربلی، ج3، ص175.

 [15] . زندگانی دهمین پیشوای شیعه حضرت امام هادی، مرتضی مدرّسی چهاردهی، ص79 ـ 89.

[16] . بحار الانوار، ج 50، ص220ـ223.

[17] . الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج7، ص 12 ـ13؛ اعلام اوری، طبرسی، ص343.

[18] . الارشاد، شیخ مفید، (چاپ موسسه آل البیت)، ج2، ص301.

[19] . عیون المعجزات، حسین عبدالوهاب (چاپ مکتب الداوری قم)، ص131.

[20] . منتهی الامال، محدث قمی، ج دوم (چاپ هجرت قم)، ص671 ـ 672؛ فرهنگ جامع سخنان امام هادی، ص173.

[21] . بحار الانوار، ج50، ص161.

[22] . امام مهدی و غیبت صغری، سید محمد صدر، ترجمه محمد امامی شیرازی، ص92 ـ94 و نیز حمایت فکری و سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان، ج2، ص144.

[23] . تذکرة الخواص، سبط ابن جوزی ( نجف، مطبعه حیدریه، 1383ق)، ص359 ـ 360.

[24] . بحارالانوار، ج50، ص142 ـ 143؛ ترجمه المناقب ( ترجمه کشف الغمه، علی بن حسن زواری، ج3، ص243.

 [26] . فرهنگ جامع سخنان امام هادی، پژوهشکده باقر العلوم، ص223 ـ 225. به نقل از اثباة الوصیه.

[27] . امام هادی و نهضت علویان، ص45؛ تحلیلی از تاریخ دوران امام هادی، ص22.

[28] . مروج الذهب.

[29] . زندگی دوازده امام، هاشم معروف حسنی، ترجمه محمد رخشنده، ج2، ص488؛ سیری در تاریخ امام هادی(ع)، امید امیدوار، ص17ـ 16؛ امام هادی و نهضت علویان، ص157؛ سیره ی پیشوایان، مهدی پیشوائی، ص581.

[30] . فرهنگ جامع سخنان امام هادی، ص207.

[31] . اثباة الوصیه، ص228؛ الارشاد، ج2، ص309.

[32] . اعلام الوری، طبرسی، ص334؛ منتهی الامال، ج2، ص672 ـ 673.

[33] . تاریخ بغداد، ج12، ص57.

[34] . امام هادی و نهضت علویان، ص 165 ـ 166 و 188؛ ترجمة المناقب، ج3، ص243. و نیز ر.ک: سیرة الامام الهادی، شاکر البدری.

[35]. معجم البلدان، یاقوت حموی، ج3، ص173 ـ 175؛ آثار البلاد و اخبار العباد، زکریا بن محمد بن محمود قزوینی، به تصحیح و تکمیل میرهاشم محدث، ص255 ـ 256؛ نزهة القلوب، حمدالله مستوفی، ص33 ـ 34.

[36]. فرهنگ جامع سخنان امام هادی، ص180 ـ 181؛ منتهی الامال، ج2، ص653.

[37]. بحارالانوار، ج50، ص125ـ 126؛ فرهنگ جامع سخنان امام هادی، ص231.

[38]. اعلام الوری، ص410 ـ 411؛ بحارالانوار، ج50، ص148.

[39]. تاریخ سیاسی غیبت امام دوازدهم، دکتر جاسم حسین، ترجمه سید محمد تقی ایت اللهی، ص137.

[40]. حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان، ج2، ص155.

[41]. مسند الامام الهادی، عزیزالله عطاردی، ص37 .

[42]. تحلیلی از زندگی امام هادی(ع)، ص33 ـ 34؛ امامان شیعه و جنبش های مکتبی، ص327؛ چهارده معصوم، ایت الله مظاهری، ص137؛ دهمین خورشید امامت، ص95؛ امام هادی و نهضت علویان، ص167.

[43]. اعلام الوری، ص346؛ بحارالانوار، ج50، ص144 ـ 145.

[44]. منتهی الآمال، ج2، ص679؛ تحلیلی از زندگی و زمان امام علی النقی ، قوام الدین وشنوی، ص35.

[45]. بحارالانوار، ج50، 148.

[46]. مورج الذهب، ج2، ص502 ـ 503.

[47]. فرهنگ جامع سخنان امام هادی، ص295ـ297؛ امامان شیعه و جنبش های مکتبی، ص325.

 [49]. مروج الذهب، ج2، ص567 ـ 571؛ تحلیلی از زندگی امام هادی، ص390؛ دهمین خورشید امامت، ص100؛ فرهنگ جامع سخنان امام هادی، ص263.

[50]. بحارالانوار، ج50، ص175؛ نور الابصار، شبلنجی، ص181؛ کشف الغمه، ج3، ص230.

[51]. متن این زیارت در کتاب حیاة الامام هادی(ع)، به قلم باقر شریف قریشی، کامل الزیارات و کتاب مزار بحارالانور آمده است.

[52]. کامل الزیارات، ابن قولویه، باب 90، ص273.

[53]. تاریخ یعقوبی، ج2، ص535؛ مروج الذهب، ج2، ص580 ـ 581؛ اثباة الوصیه، ص206؛ الانوار البهیه، محدث قمی، ص271؛ نور الابصار، ص166؛ الصواعق المحرقه، ص189.

 

پدید آورنده غلارضا گلی زواره 

Read more...
07 مرداد 1395

زينب فرزند كيست ؟

نام زينب را چه كسى براى او انتخاب كرد؟

جانشين زهرا(س ) كيست ؟

زينب چه كرد كه امام حسين (ع ) به احترام او از جا برخاست ؟

زينب چه كرد كه به اين مقامات عالى رسيد؟

وقتى زينب فرق شكافته پدرش را ديد، چه حالى به او دست داد؟

زينب فراق مادرش را چگونه تحمل كرد؟

وقتى زينب لخته هاى جگر برادرش را در تشت ديد، چه حالى به او دست داد؟

چرا زينب را مادر مصيبت ها خوانده اند؟

قهرمان كربلا كيست ؟

وقتى زينب بر فراز تل زينبيه ايستاده بود، چه ديد؟

وقتى زينب سى هزار لشكر دشمن را در مقابل ديد، چه احساسى داشت ؟

زينب چگونه تشنگى خود و كودكان را تحمل كرد؟

زينب چه احساسى داشت وقتى مى ديد عزيزانش در برابر او كشته مى شوند؟

زينب در قتلگاه چه ديد؟

زينب چگونه بدن پاره پاره برادر را شناخت ؟

زينب وقتى كنار بدن برادر آمد، چه دعايى كرد

زينب ، چگونه مصيبت از دست دادن جد، پدر، مادر، برادران ، و عزيزانش را تاب آورد؟

زينب چرا سيلى خورد؟

آن هنگام كه خيمه ها را به آتش مى كشيدند، زينب در چه حالى بود؟

زينب در اسارت چه مصايبى چه مصايبى را تحمل كرد؟

زينب چه احساسى داشت وقتى سر بريده برادر را بر بالاى نيزه ديد؟

زينب در مجلس يزيد چه صحنه هايى را مشاهده كرد؟

زينب در آن مجلس و بعد از آن چه خطبه هايى خواند كه كاخ ستم يزيديان را بر سرشان خراب كرد؟

زينب چرا نماز شب خود را نشسته خواند؟

زينب در كجا و در چه شرايطى وفات يافت ؟

 

فضايل و خصايص زينب كبرى (س )

تولد زينب و گريه پيامبر بر مصايب آن حضرت بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ زينب كبرى (س ) روز پنجم جمادى الاول سال 5 يا 6 هجرت در مدينه چشم به جهان گشود. خبر تولد نوزاد عزيز، به گوش رسول خدا (ص ) رسيد. رسول خدا (ص ) براى ديدار او به منزل دخترش ‍ حضرت فاطمه زهرا (س ) آمد و به دختر خود فاطمه (س ) فرمود: ((دخترم ، فاطمه جان ، نوزادت را برايم بياور تا او را ببينم )). فاطمه (س ) نوزاد كوچكش را به سينه فشرد، بر گونه هاى دوست داشتنى او بوسه زد، و آن گاه به پدر بزرگوارش داد. پيامبر (ص ) فرزند دلبند زهراى عزيزش را در آغوش كشيده صورت خود را به صورت او گذاشت و شروع به اشك ريختن كرد. فاطمه (ص ) ناگهان متوجه اين صحنه شد و در حالى كه شديدا ناراحت بود از پدر پرسيد: پدرم ، چرا گريه مى كنى ؟! رسول خدا (ص ) فرمود: ((گريه ام به اين علت است كه پس از مرگ من و تو، اين دختر دوست داشتنى من سرنوشت غمبارى خواهد داشت ، در نظرم مجسم گشت كه او با چه مشكلاتى دردناكى رو به رو مى شود و چه مصيبتهاى بزرگى را به خاطر رضاى خداوند با آغوش باز استقبال مى كند)).

در آن دقايقى كه آرام اشك مى ريخت و نواده عزيزش را مى بوسيد، گاهى نيز چهره از رخسار او برداشته به چهره معصومى كه بعدها رسالتى بزرگ را عهده دار مى گشت خيره خيره مى نگريست و در همين جا بود كه خطاب به دخترش فاطمه (س ) فرمود: ((اى پاره تن من و روشنى چشمانم ، فاطمه جان ، هر كسى كه بر زينب و مصايب او بگريد ثواب گريستن كسى را به او مى دهند كه بر دو برادر او حسن و حسين گريه كند)).(1)

ولادت و پرورش زينب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ درست ترين گفتار آن است كه سيدتنا زينب كبرى (س ) در پنجم ماه جمادى الاولى سال پنجم هجرى به دنيا آمده ، و تربيت و پرورش ‍ آن دره يتيمه و مرواريد گرانبها و بى مانند در كنار پيغمبر اكرم (ص ) بوده ، و در خانه رسالت راه رفته ، و از پستان زهراى مرضيه (س ) شير وحى مكيده ، و از دست پسر عموى پيغمبر، اميرالمؤ منين (ع ) غذا و خوراك خورده و نمو نموده ، نمو قدسى و پاكيزه ، و با سعادت و نيكبختى ، و پرورش يافته پرورش روحانى و الهى ، و به جامه هاى عظمت و بزرگى به چادر پاكدامنى و حشمت و بزرگوارى پوشيده شده ، و پنج تن اصحاب كساء به تربيت و پرورش و تعليم و آموختن و تهذيب و پاكيزه گردانيدن او قيام نموده و ايستادگى داشتند، و همين بس است كه مربى و مؤ دب و معلم او ايشان باشند.(2)

گريه جبرئيل بر مصايب زينب (س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ روايت شده است كه پس از ولادت حضرت زينب (س )، حسين (ع ) كه در آن هنگام كودك سه چهار ساله بود، به محضر رسول خدا (ص ) آمد و عرض كرد: ((خداوند به من خواهرى عطا كرده است )). پيامبر(ص ) با شنيدن اين سخن ، منقلب و اندوهگين شد و اشك از ديده فرو ريخت . حسين (ع ) پرسيد: ((براى چه اندوهگين و گريان شدى ؟)).< p/> پيامبر(ص ) فرمود: ((اى نور چشمم ، راز آن به زودى برايت آشكار شود.))

تا اينكه روزى جبرئيل نزد رسول خدا (ص ) آمد، در حالى كه گريه مى كرد، رسول خدا (ص ) از علت گريه او پرسيد، جبرئيل عرض ‍ كرد: ((اين دختر (زينب ) از آغاز زندگى تا پايان عمر همواره با بلا و رنج و اندوه دست به گريبان خواهد بود؛ گاهى به درد مصيبت فراق تو مبتلا شود، زمانى دستخوش ماتم مادرش و سپس ماتم مصيبت جانسوز برادرش امام حسن (ع ) گردد و از اين مصايب دردناك تر و افزون تر اينكه به مصايب جانسوز كربلا گرفتار شود، به طورى كه قامتش خميده شود و موى سرش سفيد گردد.))

پيامبر (ص ) گريان شد و صورت پر اشكش را بر صورت زينب (س ) نهاد و گريه سختى كرد، زهرا (س ) از علت آن پرسيد. پيامبر (ص ) بخشى از بلاها و مصايبى را كه بر زينب (س ) وارد مى شود، براى زهرا(س ) بيان كرد.

حضرت زهرا (س ) پرسيد: ((اى پدر! پاداش كسى كه بر مصايب دخترم زينب (س ) گريه كند كيست ؟ پيامبر اكرم (ص ) فرمود: ((پاداش او همچون پاداش كسى است كه براى مصايب حسن و حسين (ع ) گريه مى كند))(3)

بشارت تولد زينب و گريه على (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ هر پدرى را كه بشارت به ولادت فرزند دادند، شاد و حرم گرديد، جز على بن ابى طالب (ع ) كه ولادت هر يك از اولاد او سبب حزن او گرديد.

در روايت است كه چون حضرت زينب متولد شد، اميرالمؤ منين (ع ) متوجه به حجره طاهره گرديد، در آن وقت حسين (ع ) به استقبال پدر شتافت و عرض كرد: اى پدر بزرگوار! همانا خداى كردگار خواهرى به من عطا فرموده

اميرالمؤ منين (ع ) از شنيدن اين سخن بى اختيار اشك از ديده هاى مبارك به رخسار همايونش جارى شد. چون حسين (ع ) اين حال را از پدر بزرگوارش مشاهده نمود افسرده خاطر گشت . چه ، آمد پدر را بشارت دهد، بشارت مبدل به مصيبت و سبب حزن و اندوه پدر گرديد، دل مباركش ره درد آمد و اشك از ديده مباركش بر رخسارش جارى گشت و عرض كرد: ((بابا فدايت شوم ، من شما را بشارت آوردم شما گريه مى كنيد، سبب چيست و اين گريه بر كيست ؟))

على (ع ) حسينش را در برگرفت و نوازش نمود و فرمود: ((نور ديده ! زود باشد كه سر اين گريه آشكار و اثرش نمودار شود.))كه اشاره به واقعه كربلا مى كند. همين بشارت را سلمان به پيغمبر داد و آن حضرت هم منقلب گرديد.

چنان كه در بعض كتب است كه حضرت رسالت در مسجد تشريف داشت آن وقت سلمان شرفياب خدمت گرديد و آن سرور را به ولادت آن مظلومه بشارت داد و تهنيت گفت . آن حضرت بگريست و فرمود: ((اى سلمان جبرييل از جانب خداوند جليل خبر آورد كه اين مولود گرامى مصيبتش غير معدود باشد تا به آلام كربلا مبتلا شود، الخ ))(4)

نامگذارى زينب از طرف خداوند

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ هنگامى كه زينب (س ) متولد شد، مادرش حضرت زهرا (س ) او را نزد پدرش اميرالمؤ منين (ع ) آورده و گفت : اين نوزاد را نامگذارى كنيد! حضرت فرمود: من از رسول خدا جلو نمى افتم .

در اين ايام حضرت رسول اكرم (ص ) در مسافرت بود. پس از مراجعت از سفر، اميرالمؤ منين على (ع ) به آن حضرت عرض كرد: نامى را براى نوزاد انتخاب كنيد. رسول خدا (ص ) فرمود: من بر پروردگارم سبقت نمى گيرم .

در اين هنگام جبرئيل (ع ) فرود آمده و سلام خداوند را به پيامبر(ص ) ابلاغ كرده و گفت :

نام اين نوزاد را ((زينب )) بگذاريد! خداوند بزرگ اين نام را براى او بر برگزيده است .

بعد مصايب و مشكلاتى را كه بر آن حضرت وارد خواهد شد، بازگو كرد. پيامبر اكرم (ص ) گريست و فرمود: هر كس بر اين دختر بگريد، همانند كسى است كه بر برادرانش حسن و حسين گريسته باشد.(5)

فرزند فاطمه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ عليا حضرت زينب ، نخستين دخترى است كه از فاطمه (س ) به دنيا آمده ، و او پس از امام حسن و امام حسين (ع ) بزرگترين فرزندان فاطمه (س ) بوده ، و نيز گفته اند: دليل بر آن است كه راويان حديث و بيان كنندگان اخبار در ايام اضطهار - يعنى روزگار غلبه و چيرگى ظلم و ستم ستمگران بر مؤ منين - هر گاه مى خواستند از اميرالمؤ منين على (ع ) روايتى نقل كنند مى گفتند: اين روايت از ابى زينب است ، و اينكه اميرالمؤ منين (ع ) را به اين كنيه مى ناميدند، براى آن است كه زينب كبرى (س ) پس از امام حسن و امام حسين - عليهماالسلام - بزرگترين فرزندان آن حضرت بوده ، و اميرالمؤ منين (ع ) نزد دشمنانش به اين كنيه معروف نبوده است .(6)

تغذيه زينب از زبان پيامبر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ حضرت زينب (س ) مانند دو برادرش حسن و حسين (ع ) از زبان رسول الله (ص ) تغذى مى كرد.

همان طور كه در بسيارى از اخبار آمده است ، پيغمبر (ص ) زبان خود را در دهان حسنين مى گذاشت ، آنان با مكيدن زبان پيغمبر تغذيه مى شدند و از همين طريق گوشت و پوست بدنشان مى روييد و رشد مى كرد، در مورد حضرت زينب (س ) نيز همين عمل را انجام مى داد.

در جلد اول از كتاب خرايج راوندى (صفحه 94) معجزه يكصد و پنجاه و پنج (155) از حضرت صادق (ع ) چنين روايت كرده است :

امام صادق (ع ) فرمود: پيغمبر (ص ) پيوسته نزد فرزندان شير خوار فاطمه مى آمد، از آب دهان خود آنان را تغذيه مى كرد و سپس به فاطمه (س ) مى فرمود به آنان شير ندهيد))(7)

لقب هاى حضرت زينب (س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

الف ) زينب كبرى : اين لقب براى مشخص شدن و تمييز دادن او از ساير خواهرانش (كه از ديگر زنان اميرمؤ منان به دنيا آمده بودند) بود.

ب )الصديقة الصغرى : چون (( صديقة )) لقب مبارك مادرش ، زهراى مرضيه (س ) است ، و از سويى شباهت هاى بى شمارى ميان مادر و دختر وجود داشت ، لذا حضرت زينب را (( صديقه صغرى )) ملقب كردند.

ج ) عقيله / عقيله بنى هاشم / عقيله الطالبين :

(( عقيله )) به معناى بانويى است كه در قومش از كرامت و ارجمندى ويژه اى بر خوردار باشد و در خانه اش عزت و محبت فوق العاده اى داشته باشد.

د) ديگر لقب ها:

از ديگر لقب هاى حضرت زينب ، موثقه عارفه ، عالمه غيرمعلمه ، عابده آل على ، فاضله و كامله است . (8)

كنيه حضرت زينب (س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ كنيه آن عليا حضرت (( ام كلثوم )) است ، و اين كه ايشان را (( زينب كبرى )) مى گويند، براى آن است كه فرق باشد بين او و بين كسى از خواهرانش كه به آن نام و كنيه ناميده شده است .

چنان كه ملقبه به (( صديقه صغرى )) شده است ، براى فرق بين او و مادرش صديقه كبرى فاطمه زهراصلوات الله عليهما. (9)

زينب عالمه بود

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ امام سجاد (ع ) خطاب به عقيله بنى هاشم ، زينب كبرى (س ) مى فرمايند:

(( يا عمة انت بحمد الله عالمة غير معلمة ، و فهمة غير مفهمة )) .

عمه جان ! تو عالمه اى هستى بدون اينكه معلم داشته باشى ، و فهميده اى هستى بى آن كه كسى مطالب را به تو فهمانده باشد (10)

زينب محدثه بود

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ از سخنان فاضل دربندى (متوفى به سال 1286 هجرى ) و جز او از عالمان ديگر - رحمهم الله - ظاهر و هويدا است كه آن خاتون دو سرا حضرت زينب كبرى (س ) علم منايا و بلايا (مرگ ها و پيشامدهاى سخت ) را مى دانسته ، و فرمايش امام سجاد (ع ) به او:

(( يا عمة انت بحمد الله عالمة غير معلمة ، و فهمة غير مفهمة )) ؛ اى خواهر پدرم ! خداى را شكر و سپاس ، تو دانايى هستى كه كسى به تو نياموخته ، و فهميده و درك كننده اى هستى كه كسى به تو نفهمانده است .

دليل و راهنما است به اين كه زينب دختر اميرالمؤ منين (س ) محدثه بوده ، يعنى همه چيز (از جانب خداى تبارك و تعالى ) به او الهام مى شده و در دلش آشكار مى گشته است . همچنين علم و دانش او از علوم لدنية (علومى كه از استاد فرا نگرفته ، بلكه از جانب خداى عزوجل ) بوده است . (11)

عقيله بنى هاشم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ در برخى روايات است كه او را مجلس علمى بود و زنان به قصد آموختن احكام دين نزد او مى رفتند. اين صفات برجسته كه براى هيچ يك از زنان معاصر او فراهم نشده است ، زينب را از ديگران ممتاز ساخت ؛ چنان كه او را (( عقيله بنى هاشم )) مى گفتند و از وى حديث فرا مى گرفتند.

ابن عباس از او حديث كند و گويد: (( عقيله ما، زينب دختر على (ع ) حديث كرد... و اين لقب بر او ماند؛ چنان كه به عقيله معروف گشت و فرزندان وى را بنى عقيله گفتند. )) (12)

فصاحت و بلاغت زينب (س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ شيخ جعفر نقدى (ره ) مى نويسد:

(( مى گويم : و اين حذلم بن كثير (راوى اين خبر) از فصحاء و سخنوران و نيكو گفتاران عرب است كه كه از فصاحت و زبان آورى و نيكو گفتارى و از بلاغت و رسايى سخن و مطابق اقتضاى مقام و مناسب حال مخاطب سخن گفتن زينب تعجب نموده و به شگفت آمده ، و از براعت و برترى فضل و كمال و علم و دانش و شجاعت ادبيه و دلاورى پسنديده آن مخدره ، حيرت و سرگردانى او را فرا گرفته ، به طورى كه نتواسته او را (به كسى ) تشبيه و مانند نمايد، مگر به پدرش سيد و مهتر هر بليغ و فصيحى . پس (از اين رو) گفته : (( كانها تفرع عن لسان اميرالمؤ منين )) ؛ يعنى گويا عليا حضرت زينب (س ) (سخنانش را در كوفه ) از زبان اميرالمؤ منين (ع ) قصد و آهنگ مى نمود، و هر كه درباره كربلا و در احوال و سرگذشت هاى حسين (ع ) كتابى نوشته ، اين خطبه و سخنرانى را نقل نموده است . و حاحظ در كتاب خود (( البيان و التبيين )) آن را از خزيمة الاسدى روايت نموده كه خزيمه گفته : (( زنان كوفه را در آن روز ديدم به پا ايستاده (بركشته شدگان در كربلا) ندبه و زارى و شيون مى نمودند، در حالى كه گريبان ها (شان را) مى دريدند (13)

جود و سخاوت زينب (س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ روزى ميهمانى براى اميرالمؤ منين (ع ) رسيد. آن حضرت به خانه آمده و فرمود: اى فاطمه ، آيا طعامى براى ميهمان خدمت شما مى باشد؟ عرض كرد: فقط قرض نانى موجود است كه آن هم سهم دخترم زينب مى باشد. زينب (س ) بيدار بود، عرض كرد: اى مادر، نان مرا براى ميهمان ببريد، من صبر مى كنم . طفلى كه در آن وقت ، كه چهار يا پنج سال بيشتر نداشته اين جود و كرم او باشد، ديگر چگونه كسى مى تواند به عظمت آن بانوى عظمى پى ببرد؟ زنى كه هستى خود را در راه خدا بذل بنمايد، و فرزندان از جان عزيزتر خود را در راه خداوند متعال انفاق بنمايد و از آنها بگذرد بايستى در نهايت جود بوده باشد. (14)

نبوغ و استعداد حضرت زينب (س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ در تاريخ آمده كه روزى اميرمؤ منان (ع ) در ميان دو فرزند خردسالش عباس و زينب نشسته بود كه رو به عباس نموده فرمود: (( قل واحد )) بگو يك .

عباس آن را گفت .

سپس فرمود: (( قل اثنان )) بگو دو.

عباس در پاسخ گفت : (( استحيى ان اقول باللسان الذى قلت واحد، اثنان )) ؛ شرم دارم با زبانى كه يكى گفته ام ، دو بگويم .

آن گاه اميرمؤ منان (ع ) چشمان عباس (ع ) را بوسه زد؛ چرا كه كلام اين فرزند خردسال اشاره به وحدانيت خداى تعالى و توحيد او مى كرد.

سپس رو به زينب (س ) كرد، ولى زينب منتظر سؤ ال پدر نمانده ، خود سؤ الى مطرح كرد و گفت : پدر! ما را دوست دارى ؟

اميرمؤ منان (ع ) فرمود: آرى دخترم ، فرزندان پاره هاى قلب ما هستند.

زينب (س ) با اين مقدمه ، وارد سؤ ال اصلى شد و پرسيد: پدر! دو محبت - محبت خدا و محبت اولاد - در قلب مؤ من جا نمى گيرد. پس اگر بايد دوست داشته باشى ، شفقت و مهربانى را نثار ما كن و محبت خالص را تقديم خداوند.

على (ع ) كه اين درك ، و شناخت و استعداد را در اين دختر و پسر خردسالش مشاهده نمود، بر علاقه اش نسبت به آنان افزوده شد. )) زينب (س ) به دليل همين نبوغ و استعداد و ديگر كمالاتى كه در وجودش بود، از احترام ويژه خانواده پدر برخوردار شد. (15)

فضايل حضرت زينب (س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ مرحوم علامه مامقانى (ره ) در مجلد سوم كتاب شريف (( تنقيح المقال )) درباره سيدتنا زينب الكبرى (س ) مى نويسد:

(( درباره سيدتنا زينب الكبرى مى گويم : زينب و چيست زينب و چه چيز تو را دانا گردانيد (و از كجا درك نموده و دريافتى ) كه (شرافت و بزرگى و فضيلت و برترى ) زينب چيست ؟ (پس به طور اختصاص آن هم يك از هزار هزار آن است كه ) زينب عقيله يعنى خاتون بزرگوار و گرامى فرزندان هاشم (ابن عبد مناف پدر جد رسول خدا) است ، و محققا صفات حميدة و خوى هاى پسنديده را دارا بود كه پس از مادرش ، صديقه كبرى (س ) كسى دارا نبوده است ، تا اين كه حق و سزاوار است گفته شود: او است صديقه صغرى ، زينب را در حجاب و پوشش و عفت و پاكدامنى (از ديگران ) زيادت و افزونى است (و آن اين است ) كه تن او را در زمان پدرش (اميرالمؤ منين ) و دو برادرش (امام حسن و امام حسين ) كسى از مردان نديد تا روز (( طف )) (كربلا، و اين كه زمين كربلا را طف مى نامند، براى آن است كه طف زمينى بلند و جانب و كنار را گويند، و زمين كربلا كنار فرات است ) و زينب (س ) در صبر و شيكبايى (از مصايب و اندوه هاى بزرگ ) و ثبات و پايدارى و قيام و ايستادگى (در آشكار ساختن حق و درستى ) و قوت و نيروى ايمان و گرويدن (به عقايد و احكام دين مقدس ‍ اسلام ) و تقوا و پرهيزكارى و اطاعت و فرمانبرى (از آنچه خداى تعالى فرموده ) وحيده و يگانه بود (كه پس از مادرش عليا حضرت فاطمه (س ) در دنيا چنين خاتونى كه داراى اين صفات حميده و خوى هاى پسنديده بى مانند باشد، سراغ ندارم ) و زينب (س ) در فصاحت و آشكارا سخن گفتن و زبان آورى و در بلاغت و رسايى سخن و سخن گفتن مطابق اقتضاى مقام و مناسب حال ، گويى از زبان (پدر بزرگوارش ) اميرالمؤ منين (ع ) قصد و آهنگ مى نمود، چنان كه پوشيده نيست بر كسى كه در خطبه و سخنرانى او (در مجلس ابن زياد در كوفه ، و مجلس يزيد در شام ) از روى تحقيق و درستى فكر نموده و بينديشد، و اگر ما (علما و بيان كننده اصول و فروع دين مقدس اسلام ) بگوييم : زينب (س ) مانند امام (ع ) داراى مقام عصمت بوده (از گناه بازداشته شده و هيچ گونه گناهى نكرده با اين كه قدرت و توانايى بر آن داشته و معنى عصمت نزد ما اماميه همين است ) كسى را نمى رسد كه (گفتار ما را) انكار كند و نپذيرد. اگر به احوال و سرگذشت هاى او در طف و كربلا و پس از كربلا (در كوفه و شام ) آشنا باشد، چگونه چنين نباشد؟ و اگر چنين نبود هر آينه امام حسين (ع ) مقدار و پاره اى از بار سنگين امامت و پيشوايى را روزگارى كه امام سجاد(ع ) بيمار بود بر او حمل و واگذار نمى نمود، و پاره اى از وصايا و سفارشهاى خود را به او وصيت نمى كرد و امام سجاد (ع ) او را در بيان احكام و آنچه كه از آثار و نشانه هاى ولايت و امامت است . نايبه به نيابت خاصه و جانشين خود نمى گرداند. (16)

مفسر قرآن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ فاضل گرامى سيد نورالدين جزايرى در كتاب خود (( خصايص ‍ الزينبيه )) چنين نقل مى كند:

(( روزگارى كه اميرالمؤ منين (ع ) در كوفه بود، زينب (س ) در خانه اش مجلسى داشت كه براى زنها قرآن تفسير و معنى آن را آشكار مى كرد. روزى (( كهيعص )) را تفسير مى نمود كه ناگاه اميرالمؤ منين (ع ) به خانه او آمد و فرمود: اى نور و روشنى دو چشمانم ! شنيدم براى زن ها (( كهيعص )) را تفسير مى نمايى ؟

زينب (س ) گفت : آرى . اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: اين رمز و نشانه اى است براى مصيبت و اندوهى كه به شما عترت و فرزندان رسول خدا(ص ) روى مى آورد. پس از آن مصايب و اندوه ها را شرح داد و آشكار ساخت . پس آن گاه زينب گريه كرد، گريه با صدا - صلوات الله عليها. (17)

پاكدامنى و حياى زينب (س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ يحيى مازنى روايت كرده است : (( مدتها در مدينه در خدمت حضرت على (ع ) به سر بردم و خانه ام نزديك خانه زينب (س ) دختر اميرالمؤ منين (ع ) بود. به خدا سوگند هيچ گاه چشمم به او نيفتاده صدايى از او به گوشم نرسيد. به هنگامى كه مى خواست به زيارت جد بزرگوارش رسول خدا (ص ) برود، شبانه از خانه بيرون مى رفت ، در حالى كه حسن (ع ) در سمت راست او و حسين (ع ) در سمت چپ او و اميرالمؤ منين (ع ) پيش رويش راه مى رفتند. هنگامى كه به قبر شريف رسول خدا (ص ) نزديك مى شد، حضرت على (ع ) جلو مى رفت و نور چراغ را كم مى كرد. يك بار امام حسن (ع ) از پدر بزرگوارش درباره اين كار سؤ ال كرد، حضرت فرمود: مى ترسم كسى به خواهرت زينب نگاه كند. )) (18)

گفتن مسائل شرعى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ شيخ صدوق ، محمد بن بابويه (ره ) مى گويد: حضرت زينب (س ) نيابت خاصى از طرف امام حسين (ع ) داشت و مردم در مسائل حلال و حرام به او مراجعه كرده از او مى پرسيدند، تا اينكه حضرت سجاد (ع ) بهبود يافت .

شيخ طبرسى (ره ) گويد: حضرت زينب (س ) روايات بسيارى را از قول مادرش حضرت زهرا (س ) روايت كرده است

از عماد المحدثين روايت شده است كه : حضرت زينب (س ) از مادر و پدر و برادرانش و از ام سلمه و ام هانى و ديگر زنان روايت مى كرد و از جمله كسانى كه از او روايت كرده اند، ابن عباس و على بن الحسين (ع ) و عبدالله بن جعفر و فاطمه صغرى دختر امام حسين (ع ) و ديگرانند.

همچنين ابوالفرج گويد: زينب بانويى عقيله كه ابن عباس سخنان حضرت زهرا(س ) را در مورد فدك از قول او نقل كرده و مى گويد: عقيله ما، زينب دختر على (ع ) به من گفت .

از ظاهر فرمايش فاضل دربندى و ديگر عالمان چنين به دست مى آيد كه حضرت زينب كبرى (س ) علم منايا و بلايا (خوابها و حوادث آينده ) را همچون بسيارى از ياران حضرت على (ع )، مانند ميثم تمار و رشيد هجرى و برخى ديگر مى دانسته و بلكه در ضمن اسرارى كه بيان كرده ، به طور قطع و مسلم آن حضرت را از مريم دختر عمران و آسيه دختر مزاحم و ديگر زنان با فضيلت برتر دانسته است .

وى در ضمن فرمايش حضرت سجاد (ع ) كه به آن حضرت فرموده بود: (( اى عمه تو بحمدالله دانشمند بدون آموزگار و فهميده بدون آموزنده هستى . )) ، گويد: اين فرمايش خود دليل و حجت بر آن است كه زينب دختر حضرت اميرالمؤ منين (ع ) محدثه بوده يعنى به او الهام مى شده است و عمل او از علم لدنى و آثار باطنى مى باشد. (19)

شجاعتى نظير حسين (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ شجاعت حسين (ع ) در خواهرش زينب (س ) هم بود؛ يا زينب (س ) هم در مقام شجاعت قطع نظر از جهت امامت ، كمى از حسين (ع ) ندارد قوت قلبش به بركت اتصالش به مبداء تعالى راستى محيرالعقول است .

شيخ شوشترى مى فرمايد: اگر حسين (ع ) در صحنه كربلا يك ميدان داشت ، مجلله زينب (س ) دو ميدان نبرد داشت : ميدان نبرد اولش ‍ مجلس ابن زياد، و دومى مجلس يزيد پليد.

اما تفاوت هايى كه از حيث ظهور دارد، نبرد حسين (ع ) با لباسى كه از پيغمبر به او رسيده بود، عمامه پيغمبر بر سر و جبه او به دوش ، نيزه به همراه و شمشير به دستش سوار بر مركب رسول خدا (ص ) گرديد با عزت و شهامت وارد نبرد مشركين گرديد تا شهيد شد. (20)

گذشتن از راحتى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ كسى كه پس از دستگاه سلطنتى ، دستگاه او است ، كمال وسايل موجود به بهترين وجهى برايش مهيا است ، غلامها و كنيزها و وسايل راحتى ، غرض زينب در چنين خانه اى زندگى مى كند كه هيچ كسرى ندارد ناگهان مى بيند حسين (ع ) مى خواهد حركت كند تمام خوشى ها و راحتى ها را رها مى كند و خود را در درياى ناراحتى ها و ناملايمات مى افكند اين ، چه زهدى است ؟ سبحان الله ! واقعا حيرت آور است . اگر جريان را نمى دانست ، مهم نبود، ليكن از همان شب 28 رجب كه به اتفاق برادرش با ترس و هراس ‍ از مدينه فرار كرده به سمت مكه حركت نمودند، براى آنچه جدش ‍ رسول خدا (ص ) و پدر و مادرش گزارش داده بودند از مصيبتها آماده شد.

خلاصه ، با علم به اين معنى ، و يقين به اين كه در بلاهاى سخت سخت مى رود،: براى مثل زينبى كه دختر سلطان حقيقى و ظاهرى و همسر عبدالله است برود در يك دستگاهى كه آخرش اسيرى است ، آواره بيابانها و زحمت مسافرتها گردد؟ (21)

آينه تمام نماى مقام رسالت و امامت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ محمد غالب شافعى ، يكى از نويسندگان مصرى گفته است :

(( يكى از بزرگترين زنان اهل بيت از نظر حسب و نسب و از بهترين بانوان طاهر، كه داراى روحى بزرگ و مقام تقوا و آيينه تمام نماى مقام رسالت و ولايت بوده ، حضرت سيده زينب ، دختر على بن ابى طالب - كرم الله وجهه - است كه به نحو كامل او را تربيت كرده بودند و از پستان علم و دانش خاندان نبوت سيراب گشته بود، به حدى كه در فصاحت و بلاغت يكى از آيات بزرگ الهى گرديد و در حلم و كرم و بينايى و بصيرت در تدبير كارها در ميان خاندان بنى هاشم و بلكه عرب مشهور شد و ميان جمال و جلال و سيرت و صورت و اخلاق و فضيلت جمع كرده بود.

آنچه خوبان همگى داشتند، او به تنهايى دارا بود. شبها در حال عبادت بود و روزها را روزه داشت و به تقوا و پرهيزكارى معروف بود... )) (22)

ايراد خطبه در كودكى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ از عجايب اينكه زينب (س ) در حدود شش سالگى ، خطبه غرا و طولانى مادرش حضرت زهرا (س ) را كه در مسجد النبى ، پيرامون فدك و رهبرى امام على (ع ) ايراد كرد، حفظ نموده بود، براى آيندگان روايت مى كرد، با اينكه آن خطبه هم مشروح و طولانى است و هم واژه ها و جمله هاى دشوار و پر معنى و بسيار در سطح بالا دارد و اين از عجايب روزگار است و ديگران آن خطبه را از زينب (س ) نقل نموده اند. (23)

تلاوت قرآن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ روايت شده : كه روزى زينب (س ) آيات قرآن را تلاوت مى كرد، حضرت على (ع ) نزد او آمد، ضمن پرسشهايى ، با اشاره و كنايه ، گوشه هايى از مصايب زينب (س ) را كه در آينده رخ مى داده ، به آگاهى او رسانيد.

زينب (س ) عرض كرد: (( من قبلا اين حوادث را كه برايم رخ مى دهد، از مادرم شنيده بودم )) . (24)

شباهت زينب (س ) به خديجه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ جالب اينكه شباهت حضرت زينب (س ) به حضرت خديجه (س ) از اميرمؤ منان على (ع ) نيز نقل شده است ، چنان كه در روايت آمده است :

وقتى كه اشعث بن قيس از حضرت زينب (س ) خواستگارى كرد، حضرت على (ع ) بسيار دگرگون و خشمگين شد، و با تندى به اشعث فرمود:

(( اين جراءت را از كجا پيدا كرده اى كه زينب (س ) را از من خواستگارى مى كنى ؟! زينب (س ) شبيه خديجه (س )، پروريده دامان عصمت است ، شير از دامان عصمت خورده ، تو لياقت همتايى از او را ندارى ، سوگند به خداوندى كه جان على در دست او است ، اگر بار ديگر اين موضوع را تكرار كنى ، با شمشير جوابت را مى دهم ، تو كجا كه با يادگار حضرت زهرا (س ) همسر و همسخن شوى ؟! )) (25)

همچنين از پاره اى روايت فهميده مى شود كه به خاطر شباهتى كه حضرت زينب (س ) به خاله پيامبر (ص ) به نام ام كلثوم داشت ، پيامبر(ص ) كنيه او را (( ام كلثوم )) گذاشت . (26)

شباهت زينب (س ) به پدر بزرگوار خود

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ مرحوم سيد نورالدين جزايرى (ره ) در مورد شباهت حضرت زينب (س ) به پدر بزرگوار خود چنين نوشته است :

غالبا كليه پسر شباهت به پدر، و دختر شباهت به مادر پيدا مى كند، به جز حضرت فاطمه زهرا(س ): (( كانت مشيتها مشية ابيها رسول الله و منطقها كمنطقه )) . و نيز حضرت زينب (س ) كه (( منطقها كمنطق ابيها اميرالمؤ منين عليه السلام )) بود. (27)

زهد زينب (س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ زينب كبرى (س ) اعلا درجه رضا و تسليم را دارا و حايز بود. زنى كه شوهرش بحرالجود، عبدالله بن جعفر، بود و خانه اش بعد از منزل خلفا و ملوك در درجه اول عظمت بود و ارباب حوايج همواره در آن بيت الشرف تجمع داشته و براى خدمت ، كمر بسته ، آماده و فرمانبردار بودند - با اين حال براى كسب رضاى خدا از همه آنها صرف نظر كرد و از مال و جاه و جلال دنيوى به كلى چشم پوشيد. حتى از شوهر (البته ، با رضاى او) و نيز از اولاد و خدم و حشم چشم پوشيد و به كمك برادرش امام حسين (ع ) شتافت تا دين خدا را نصرت كند و براى جلب رضايت حق ، تن به اسارت داد، تا آن كه به مقامات عاليه نايل گرديد.

نسبت مردانگى به حضرت زينب (س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ روايت شيخ بزرگوار صدوق را در كتاب (( اكمال الدين )) و شيخ طوسى را در كتاب (( غيبت )) مورد مطالعه قرار دهيد! اين دو تن به صورت مسند از احمد بن ابراهيم روايت مى كنند كه گفت :

(( در سال 282 بر حكيمه دختر حضرت جواد الائمه امام محمد تقى (ع ) وارد شدم و از پس پرده با او صحبت كرده از دين و آيين او پرسيدم و او نام امام خود را برده گفت : فلانى پسر حسن . به او عرض كردم : فدايت شوم ، آيا آن حضرت را به چشم خود ديده ايد يا اينكه از روى اخبار و آثار مى گوييد؟ گفت :

از روى روايتى كه از حضرت عسكرى (ع ) به مادرش نوشته شده است . گفتم : آن مولود كجاست ؟ گفت : پنهان است . گفتم : پس شيعه چه كنند و نزد چه كسى مشكلات خويش را بازگو نمايند؟ گفت : به جده ، مادر حضرت عسكرى . گفتم : آيا به كسى اقتدا كنم كه زنى وصايت او را بر عهده دارد؟ گفت : به حسين بن على (ع ) اقتدا كن كه در ظاهر به خواهرش زينب (س ) وصيت كرد و هر گونه دانشى كه از حضرت سجاد (ع ) بروز مى كرد، به حضرت زينب (س ) نسبت داده مى شد تا بدين گونه جان حضرت سجاد (ع ) محفوظ بماند... (29)

زينب ، چشمه علم لدنى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ در مقام علم و يقين ، چنان كه علم امام لدنى است ، نه كتابى و تحصيلى رشته علمى كه خداى عالم به قلب خاتم الانبياء و دودمانش انداخت كه در قرآن مى فرمايد: (( از نزد خود به او علم داديم )) به على (ع ) و حسن و حسين داد به زينب هم عنايت فرمود.

مجلله زينب (س ) از همان ابتدايى كه خداوند او را آفريد، روح لطيفش را چشمه علمى از همان علم لدنى قرار داد. اينها كوچك و بزرگ ندارند. (30)

آرامش كنار برادر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ محبت و علاقه زينب (س ) از همان دوران كودكى ، به امام حسين (ع ) به قدرى سرشار بود، كه نمى توان آن را وصف كرد. او همواره مى خواست در كنار برادرش حسين (ع ) باشد و رخسار زيباى حسين (ع ) را بنگرد، با او انس و الفت داشته باشد. اين محبت عجيب و سرشار از مهر و خلوص ، موجب تعجب حضرت زهرا (س ) شد، راز آن را نمى دانست ، تا آنكه روزى اين موضوع را با پدرش در ميان گذاشت و پرسيد: (( پدرجان ! از محبتى كه ميان زينب (س ) و حسين (ع ) است ، شگفت زده شده ام ، به طورى كه زينب (س ) لحظه اى بدون ديدار حسين (ع ) قرار ندارد، اگر ساعتى بوى حسين (ع ) را استشمام نكند جانش به لب مى رسد. )) پيامبر (ص ) با شنيدن اين سخن ، دگرگون شد و اشك از چشمانش ‍ سرازير گشت و آهى از سينه پرسوزش بر كشيد و خطاب به دخترش زهرا(س ) فرمود: (( اى نور چشمم ! اين دختر همراه حسين (ع ) به كربلا مى رود، در رنجها و سختيهاى مصايب حسين (ع ) شريك خواهد بود. )) (31)

درجه محبت زينب به حسين (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ به نوشته بعضى مورخان ، درجه محبت زينب (س ) به امام حسين (ع ) به گونه اى بود كه هر روز چند بار به ديدار حسين (ع ) مى پرداخت ، سپس نماز مى خواند. در روز عاشورا دو نوجوانش ‍ محمد و عون را نزد حسين (ع ) آورد و عرض كرد: (( جدم ابراهيم خليل (ع ) از درگاه خدا قربانى را قبول فرمود، تو نيز اين قربانى را از من بپذير، اگر چنين نبود كه جهاد و جنگ براى زنان روا نيست ، در هر لحظه هزار جان فداى جانان مى كردم ، هر ساعت هزار شهادت را مى طلبيدم . (32)

نگاه به حسين (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ علامه جزايرى در كتاب (( الخصائص الزينبيه ))مى نويسد:

وقتى كه حضرت زينب (س ) شير خواه و در گهواره بود، هر گاه برادرش حسين (ع ) از نظر او غايب مى شد، گريه مى كرد و بى قرارى مى نمود. هنگامى كه ديده اش به جمال دل آراى حسين (ع ) مى افتاد، خوشحال و خندان مى شد. وقتى كه بزرگ شد، هنگام نماز قبل از اقامه ، نخست به چهره حسين (ع ) نگاه مى كرد و بعد نماز مى خواند (33)

عبادت زينب (س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ علامه شيخ شريف جواهرى در كتاب ((مثيرالاحزان )) آورده كه فاطمه دختر امام حسين (ع ) گويد: عمه زينب (س ) در آن شب (شب دهم محرم ) در محراب عبادتش ايستاده دعا مى خواند و به خدا استغاثه مى كرد، آن شد ديدگان هيچ يك از ما به خواب نرفت و آه و ناله اش فرو ننشست . (34)

علاقه به نماز شب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ حضرت زينب (س ) در عبادت نسخه مادر خود حضرت زهرا (س ) بود و در تمام شبها تهجد و و تلاوت قرآن را به جا مى آورد.

و بعضى از صاحبان فضل گفته اند حضرت زينب (س ) براى رضاى خدا در تمام تهجد و عبادت شب را ترك نكرد حتى شب يازدهم از ماه محرم .

همچنين از امام زين العابدين (ع ) نقل شده كه ديدم در همان شب يازدهم محرم نماز را نشسته مى خواند. (35)

نماز شب در شب عاشورا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ از فاطمه صغرى ، دختر امام حسين (ع ) روايت شده كه مى فرمود:

(( اما عمتى زينب فانها لم تزل قائمة فى تلك الليلة ، اى العاشرة من المحرم فى محرابها )) ؛ عمه ام زينب در شب دهم محرم تا به صبح در محراب عبادتش به نماز ايستاده بود. (36)

نماز نشسته

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ برخى از پژوهشگران روايت كرده اند كه حضرت زين العابدين (ع ) فرمود: (( عمه ام زينب در تمام طول مسافرت از كوفه به شام نمازهاى واجب و نوافلش را ايستاده مى خواند و در يكى از منازل ، ديدم نشسته مى خواند، علت اين كار را پرسيدم . پاسخ داد: به خاطر شدت گرسنگى و ضعف ، سه شبانه روز است كه ديگر نمى توانم ايستاده نماز بخوانم (زيرا حضرت غذاى خود را بين كودكان تقسيم مى كرد) به خاطر اينكه دشمن به هر كدام از ما، در شبانه روز فقط يك قرص نان مى داد. )) هر گاه انسان به دقت به حالات آن حضرت نگاه كند و توجه و انقطاع او را به خداوند متعال ببيند، در عصمت آن حضرت ترديدى به خود راه نمى دهد و يقين مى كند كه آن حضرت از همان زنان پارسايى است كه تمام حركات و سكنات خود را وقف خداوند متعال نموده اند و از همين رهگذر به جايگاه رفيع و درجات بلندى كه از درجات پيامبران و اوصيا حكايت مى كند، رسيده است . (37)

التماس دعا از زينب (س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ حضرت امام حسين (ع ) در آخرين وداع خود با خواهرش زينب (س ) فرمود: (( خواهرم ! هنگام نماز شب ، مرا فراموش ‍ نكن (38)

ارشاد كوفيان در زمان حيات على (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ در طراز المذهب از بحر المصائب روايت مى كند:

پس از آنكه اميرالمؤ منين (ع ) به شهر كوفه آمد و آنجا را محل حكمرانى خود قرار داد، اندك اندك مردم آن شهر از فضل و كمال علمى و عرفانى زينب باخبر شدند. از اين رو، زنان توسط مردان خود، به اميرالمؤ منين (ع ) پيام فرستادند:

((شنيده ايم حضرت زينب (س ) محدثه ، عامله و دومين فاطمه است كه مانند مادرش ‍ فاطمه و از همه جهانيان برتر است . اگر شما اجازه فرماييد فردا كه عيد است در جشن ما شركت نمايد از سخنانش بهره مند گرديم .

اميرالمؤ منين (ع ) با درخواست مردم كوفه موافقت فرمود. فرداى آن روز زينب (س ) در جشن بانوان كوفه شركت كرد و تنها سخنران آن جلسه بود كه با استقبال شگفت انگيزى از سوى زنان و شركت كنندگان روبه رو شد.

پاسخ به مسائل دينى

ِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ از شيخ صدوق محمد بن بابويه روايت شده كه زينب (س ) نايب خاص امام حسين (ع ) بود و مردم نيز در رابطه با مسائل حلال و حرام به آن حضرت مراجعه مى كردند تا زمانى كه امام زين العابدين (ع ) از بيمارى شفا يافت . (39)

سفارش پيامبر درباره زينب (س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ بعد از تولد زينب (س ) پيامبر (ص ) فرمود تا نوزاد را به نزدش ‍ بياورند. آن گاه او را بوسيد و در آغوش گرفت و نام او را زينب (س ) گذاشت و سپس فرمود: به شما سفارش مى كنم ، و اين سفارش مرا حاضران به غايبان برسانند (( اين دختر را احترام كنند كه همانند خديجه كبرى (س ) است (40)

تجليل على (ع ) از زينب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ زينب (س ) در مدت عمرش هفت بار مسافرت كرد. فقط سفر اول راحت و در كمال خوشى بود و آن وقتى بود كه اميرالمؤ منين (ع ) از مدينه به قصد كوفه حركت فرمود: زينب هم در ركاب پدرش ‍ بود.

على (ع ) هم خيلى رعايت حال زينب (س ) را مى كرد و از او تجليل مى فرمود، نه از جهت اينكه كه دخترش هست ، بلكه به اعتبار روحانيت و معنويت او بود، مانند احترامى كه پيغمبر (ص ) به زهرا (س ) مى كرد. (41)

سه وظيفه زينب (س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ از ويژگى هاى زينب (س ) در اين انقلاب تاريخى و عظيم ، سه وظيفه مهم او است كه با موفقيت كامل به پايان رساند. پس از شهادت امام حسين (ع ) زينب (س ) مى ديد بزرگترين وظيفه و مسئوليتش سه چيز است :

نخست ، از حجت خدا و امام وقت ، حضرت سجاد (ع ) حمايت كند و وى را از گزند دشمن حفظ نمايد.

دوم ، پيام شهيدان را به همه جا برساند و راه آنها را دنبال كند؛ (كه اين مساءله از همه مهمتر بود).

سوم ، طبق وصيت برادرش از خانواده هاى شهيدان و از كودكانى كه پدران آنها به شهادت رسيده اند، سرپرستى كرده و روحيه آنها را در سطحى عالى نگاه دارد (42)

علاقه به امام حسين (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

محبت و دوستى زينب كبرى (س ) به امام حسين (ع ) آن چنان بود كه خواهرانش اين گونه نبودند. گفته اند: اين محبت و دوستى زينب (س ) از ايام و روزگار طفوليت و كودكى وى بوده ، به طورى كه آرام نمى گرفت ، مگر در پهلوى امام حسين (ع ) و عليا حضرت فاطمه (س ) رسول خدا (ص ) را از آن آگاه ساخت . رسول خدا (ص ) گريه كرد و فاطمه (س ) را از مصايب و اندوه ها و گرفتارى زينب (س ) آگاه نمود. (43)

 

_________________________________________

1- خطابه زينب كبرى (س ) پشتوانه انقالب امام حسين (ع ) صفحات 55 - 57 اثر دانشمند محترم محمد مقيمى از انتشارات سعدى ، به نقل از طراز المذهب ، ص 32 و 22.

2- زينب كبرى ، ص 139.

3- الخصائص الزينبيه ، ص 155 ناسخ التواريخ زينب (س ) ص 47

4-(ع ) ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى (س )، ج 1، ص 45 و 46.

5- فاطمه زهرا (س ) دل پيامبر، ص 854

6- زينب كبرى ، ص 137 و 138

7- پيام آور كربلا، ص 17

8- ره توشه راهيان نور، ص 258.

9-زينب كبرى ، ص 137.

10-بحاالانوار، ج 45 ص 64.; 11-2- زينب كبرى ، ص 143.

12-شيرزن كربلا، ص 40

13-زينب كبرى ، ص 153

14 - رياحين الشريعة ، ج 3 ص 64

15-ره توشه راهيان نور، ص 260

16-زينب كبرى ، ص 144 و 145.

17-زينب كبرى ، ص 144.

18-فاطمه زهرا(س ) شادمانى دل پيامبر، ص 862.

19-فاطمه زهرا(س ) شادمانى دل پيامبر، ص 862

20-زندگانى فاطمه زهرا و زينب ، ص 36.

21-زندگانى فاطمه زهرا و زينب ، ص 25

22- نگاهى كوتاه به زندگانى حضرت زينب كبرى ، ص 33 و 34.

23-منتخب التواريخ ، ص 93؛ سفينة البحار، ج 1 ص 558.

24 - رياحين الشريعه ، ج 3، ص 50.

25 - الخصائص الزينبيه ص 260

26 - مراقد اهل بيت در شام از سيد احمد فهرى ، ص 68.

27 - الخصائص الزينبيه ص 210

28-رياحين الشريعه ، ج 3، ص 63.

29-تنقيح المقال ، ج 3 ص 79.

30- زندگانى فاطمه زهرا و زينب ، ص 12

31-رياحين الشريعة ج 3 ص 41

32- ناسخ التواريخ حضرت زينب (س ) ص 74.

33-الخصائص الزينبيه ص 336.

34- فاطمه زهرا(س ) شادمانى دل پيامبر ص 862

35-سيماى حضرت زينب ، ص 76.

36- همان منبع ، ص 85.

37- زينب كبرى ،نقدى ص 62 و 63.

38- سيماى حضرت زينب ، ص 89.

39-سيماى حضرت زينب ، ص 69

40- حضرت زينب (س ) پيام رسان شهيدان كربلاص 8

41- زندگانى فاطمه زهرا و زينب ، ص 14.

42-حضرت زينب پيام رسان شهيدان كربلا ص 28 و 29.

43-زينب كبرى ، ص 193

Read more...
07 مرداد 1395

تولد امام دهم شيعيان حضرت امام علی النقی (ع ) را نيمه ذيحجه سال 212 هجری قمری نوشته اند . پدر آن حضرت ، امام محمد تقی جوادالائمه (ع ) و مادرش سمانه از زنان درست کردار پاکدامنی بود که دست قدرت الهی او را برای تربيت مقام ولايت و امامت مأمور کرده بود ، و چه نيکو وظيفه مادری را به انجام رسانيد و بدين مأموريت خدايی قيام کرد . نام آن حضرت - علی - کنيه آن امام همام " ابوالحسن " و لقبهای مشهور آن حضرت " هادي " و " نقي " بود . حضرت امام هادی (ع ) پس از پدر بزرگوارش در سن 8 سالگی به مقام امامت رسيد و دوران امامتش 33 سال بود .

 

در اين مدت حضرت علی النقی (ع ) برای نشر احکام اسلام و آموزش و پرورش و شناساندن مکتب و مذهب جعفری و تربيت شاگردان و اصحاب گرانقدر گامهای بلند برداشت . نه تنها تعليم و تعلم و نگاهبانی فرهنگ اسلامی را امام دهم (ع ) در مدينه عهده دار بود ، و لحظه ای از آگاهانيدن مردم و آشنا کردن آنها به حقايق مذهبی نمي آسود ، بلکه در امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه پنهان و آشکار با خليفه ستمگر وقت - يعنی متوکل عباسی - آنی آسايش نداشت .

 

به همين جهت بود که عبدالله بن عمر والی مدينه بنا بر دشمنی ديرينه و بدخواهی درونی ، به متوکل خليفه زمان خود نامه ای خصومت آميز نوشت ، و به آن امام بزرگوار تهمتها زد ، و نسبتهای ناروا داد و آن حضرت را مرکز فتنه انگيزی و حتی ستمکاری وانمود کرد و در حقيقت آنچه در شأن خودش و خليفه زمانش بود به آن امام معصوم (ع ) منسوب نمود ، و اين همه به جهت آن بود که جاذبه امامت و ولايت و علم و فضيلتش مردم را از اطراف جهان اسلام به مدينه مي کشانيد و اين کوته نظران دون همت که طالب رياست ظاهری و حکومت مادی دنيای فريبنده بودند ، نمي توانستند فروغ معنويت امام را ببينند .

 

و نيز " مورخان و محدثان نوشته اند که امام جماعت حرمين ( = مکه و مدينه ) از سوی دستگاه خلافت ، به متوکل عباسی نوشت : اگر تو را به مکه و مدينه حاجتی است ، علی بن محمد ( هادی ) را از اين ديار بيرون بر ، که بيشتر اين ناحيه را مظيع و منقاد خود گردانيده است " . اين نامه و نامه حاکم مدينه نشان دهنده نفوذ معنوی امام هادی (ع ) در سنگر مبارزه عليه دستگاه جبار عباسی است .

 

از زمان حضرت امام محمد باقر (ع ) و امام جعفر صادق (ع ) و حوزه چهار هزار نفری آن دوران پربار ، شاگردانی در قلمرو اسلامی تربيت شدند که هر يک مشعلدار فقه جعفری و دانشهای زمان بودند ، و بدين سان پايه های دانشگاه جعفری و موضع فرهنگ اسلامی ، نسل به نسل نگهبانی شد و امامان شيعه ، از دوره حضرت رضا (ع ) به بعد ، از جهت نشر معارف جعفری آسوده خاطر بودند ، و اگر اين فرصت مغتنم در زمان امام جعفر صادق (ع ) پيش نيامده بود ، معلوم نبود سرنوشت اين معارف مذهبی به کجا مي رسيد ؟ به خصوص که از دوره زندانی شدن حضرت موسی بن جعفر (ع ) به بعد ديگر چنين فرصتهای وسيعی برای تعليم و نشر برای امامان بزرگوار ما - که در برابر دستگاه عباسی دچار محدوديت بودند و تحت نظر حاکمان ستمکار - چنان که بايد و شايد پيش نيامد .

 

با اين همه ، دوستداران اين مکتب و ياوران و هواخواهان ائمه طاهرين - در اين سالها به هر وسيله ممکن ، برای رفع اشکالات و حل مسائل دينی خود ، و گرفتن دستور عمل و اقدام - برای فشرده تر کردن صف مبارزه و پيشرفت مقصود و در هم شکستن قدرت ظاهری خلافت به حضور امامان والاقدر مي رسيدند و از سرچشمه دانش و بينش آنها ، بهره مند مي شدند و اين دستگاه ستمگر حاکم و کارگزارانش بودند که از موضع فرهنگی و انقلابی امام پيوسته هراس داشتند و نامه حاکم مدينه و مانند آن ، نشان دهنده اين هراس هميشگی آنها بود . دستگاه حاکم ، کم کم متوجه شده بود که حرمين ( مکه و مدينه ) ممکن است به فرمانبری از امام (ع ) درآيند و سر از اطاعت خليفه وقت درآورند .

 

بدين جهت پيک در پيک و نامه در پی نامه نوشتند ، تا متوکل عباسی دستور داد امام هادی (ع ) را از مدينه به سامرا - که مرکز حکومت وقت بود - انتقال دهند . متوکل امر کرد حاجب مخصوص وی حضرت هادی (ع ) را در نزد خود زندانی کند و سپس آن حضرت را در محله عسکر سالها نگاه دارد تا همواره زندگی امام ، تحت نظر دستگاه خلافت باشد . برخی از بزرگان مدت اين زندانی و تحت نظر بودن را - بيست سال - نوشته اند .

 

پس از آنکه حضرت هادی (ع ) به امر متوکل و به همراه يحيی بن هرثمه که مأمور بردن حضرت از مدينه بود ، به سامرا وارد شد ، والی بغداد اسحاق بن ابراهيم طاهری از آمدن امام (ع ) به بغداد با خبر شد ، و به يحيی بن هرثمه گفت : ای مرد ، اين امام هادی فرزند پيغمبر خدا (ص ) مي باشد و مي دانی متوکل نسبت به او توجهی ندارد اگر او را کشت ، پيغمبر (ص ) در روز قيامت از تو بازخواست مي کند . يحيی گفت : به خدا سوگند متوکل نظر بدی نسبت به او ندارد . نيز در سامرا ، متوکل کارگزاری ترک داشت به نام وصيف ترکی . ا

 

و نيز به يحيی سفارش کرد در حق امام مدارا و مرحمت کند . همين وصيف خبر ورود حضرت هادی را به متوکل داد . از شنيدن ورود امام (ع ) متوکل به خود لرزيد و هراسی ناشناخته بر دلش چنگ زد . از اين مطالب که از قول يحيی بن هرثمه مأمور جلب امام هادی (ع ) نقل شده است درجه عظمت و نفوذ معنوی امام در متوکل و مردان درباری به خوبی آشکار مي گردد ، و نيز اين مطالب دليل است بر هراسی که دستگاه ستمگر بغداد و سامرا از موقعيت امام و موضع خاص او در بين هواخواهان و شيعيان آن حضرت داشته است .

 

باری ، پس از ورود به خانه ای که قبلا در نظر گرفته شده بود ، متوکل از يحيی پرسيد : علی بن محمد چگونه در مدينه مي زيست ؟ يحيی گفت : جز حسن سيرت و سلامت نفس و طريقه ورع و پرهيزگاری و بي اعتنايی به دنيا و مراقبت بر مسجد و نماز و روزه از او چيزی نديدم ، و چون خانه اش را - چنانکه دستور داده بودی - بازرسی کردم ، جز قرآن مجيد و کتابهای علمی چيزی نيافتم . متوکل از شنيدن اين خبر خوشحال شد ، و احساس آرامش کرد . با آنکه متوکل از دشمنان سرسخت آل علی (ع ) بود و بنا به دستور او بر قبر منور حضرت سيدالشهداء (ع ) آب بستند و زيارت کنندگان آن مرقد مطهر را از زيارت مانع شدند ، و دشمنی يزيد و يزيديان را نسبت به خاندان رسول اکرم (ص ) تازه گردانيدند ، با اين همه در برابر شکوه و هيبت حضرت هادی (ع ) هميشه بيمناک و خاشع بود .

 

مورخان نوشته اند : مادر متوکل نسبت به مقام امام علی النقی (ع ) اعتقادی به سزا داشت . روزی متوکل مريض شد و جراحتی پيدا کرد که اطباء از علاجش درماندند . مادر متوکل نذر کرد اگر خليفه شفا يابد مال فراوانی خدمت حضرت هادی (ع ) هديه فرستد . در اين ميان به فتح بن خاقان که از نزديکان متوکل بود گفت : يک نفر را بفرست که از علی بن محمد درمان بخواهد شايد بهبودی يابد . وی کسی را خدمت آن حضرت فرستاد امام هادی فرمود : فلان دارو را بر جراحت او بگذاريد به اذن خدا بهبودی حاصل مي شود .

 

چنين کردند ، آن جراحت بهبودی يافت . مادر متوکل هزار دينار در يک کيسه چرمی سر به مهر خدمت امام هادی (ع ) فرستاد . اتفاقا چند روزی از اين ماجرا نگذشته بود که يکی از بدخواهان به متوکل خبر داد دينار فراوانی در منزل علی بن محمد النقی ديده شده است . متوکل سعيد حاجب را به خانه آن حضرت فرستاد . آن مرد از بالای بام با نردبان به خانه امام رفت . وقتی امام متوجه شد ، فرمود همان جا باش چراغ بياورند تا آسيبی به تو نرسد . چراغی افروختند . آن مرد گويد : ديدم حضرت هادی به نماز شب مشغول است و بر روی سجاده نشسته . امام فرمود : خانه در اختيار توست .

 

آن مرد خانه را تفتيش کرد . چيزی جز آن کيسه ای که مادر متوکل به خانه امام فرستاده بود و کيسه ديگری سر به مهر در خانه وی نيافت ، که مهر مادر خليفه بر آن بود . امام فرمود : زير حصير شمشيری است آن را با اين دو کيسه بردار و به نزد متوکل بر . اين کار ، متوکل و بدخواهان را سخت شرمنده کرد . امام که به دنيا و مال دنيا اعتنايی نداشت پيوسته با لباس پشمينه و کلاه پشمی روی حصيری که زير آن شن بود مانند جد بزرگوارش علی (ع ) زندگی مي کرد و آنچه داشت در راه خدا انفاق مي فرمود .

 

با اين همه ، متوکل هميشه از اينکه مبادا حضرت هادی (ع ) بر وی خروج کند و خلافت و رياست ظاهری بر وی به سر آيد بيمناک بود . بدخواهان و سخن چينان نيز در اين امر نقشی داشتند . روزی به متوکل خبر دادند که : " حضرت علی بن محمد در خانه خود اسلحه و اموال بسيار جمع کرده و کاغذهای زياد است که شيعيان او ، از اهل قم ، برای او فرستاده اند " . متوکل از اين خبر وحشت کرد و به سعيد حاجب که از نزديکان او بود دستور داد تا بي خبر وارد خانه امام شود و به تفتيش بپردازد .

 

اين قبيل مراقبتها پيوسته - در مدت 20سال که حضرت هادی (ع ) در سامره بودند - وجود داشت . و نيز نوشته اند : " متوکل عباسی سپاه خود را که نود هزار تن بودند از اتراک و در سامرا اقامت داشتند امر کرد که هر کدام توبره اسب خود را از گل سرخ پر کنند ، و در ميان بيابان وسيعی ، در موضعی روی هم بريزند . ايشان چنين کردند . و آن همه به منزله کوهی بزرگ شد . اسم آن را تل " مخالي " نهادند آنگاه خليفه بر آن تل بالا رفت و حضرت امام علی النقی ( عليه السلام ) را نيز به آنجا طلبيد و گفت : شما را اينجا خواستم تا مشاهده کنيد سپاهيان من را . و از پيش امر کرده بود که لشکريان با آرايشهای نظامی و اسلحه تمام و کمال حاضر شوند ، و غرض او آن بود که شوکت و اقتدار خود را بنماياند ، تا مبادا آن حضرت يا يکی از اهل بيت او اراده خروج بر او نمايند " .

 

در اين مدت 20سال زندگی امام هادی (ع ) در سامرا ، به صورتهای مختلف کارگزاران حکومت عباسی ، مستقيم و غير مستقيم ، چشم مراقبت بر حوادث زندگی امام و رفت و آمدهايی که در اقامتگاه امام (ع ) مي شد ، داشتند از جمله : " حضور جماعتی از بنی عباس ، به هنگام فوت فرزند امام دهم ، حضرت سيد محمد - که حرم مطهر وی در نزديکی سامرا ( بلد ) معروف و مزار است - ياد شده است . اين نکته نيز مي رساند که افرادی از بستگان و مأموران خلافت ، همواره به منزل امام سر مي زده اند . "

 

 

اصحاب و ياران امام دهم (ع )

در ميان اصحاب امام دهم ، برمي خوريم به چهره هايی چون " علی بن جعفر ميناوي " که متوکل او را به زندان انداخت و مي خواست بکشد . ديگر اديب معروف ، ابن سکيت که متوکل او را شهيد کرد . و علت آن را چنين نوشته اند که دو فرزند متوکل خليفه عباسی در نزد ابن سکيت درس مي خواندند . متوکل از طريق فرزندان خود کم کم ، متوجه شد که ابن سکيت از هواخواهان علی (ع ) و آل علی (ع ) است .

 

متوکل که از دشمنان سرسخت آل علی (ع ) بود روزی ابن سکيت را به حضور خود خواست و از وی پرسيد : آيا فرزندان من شرف و فضيلت بيشتر دارند يا حسن و حسين فرزندان علی (ع ) ؟ ابن سکيت که از شيعيان و دوستداران باوفای خاندان علوی بود ، بدون ترس و ملاحظه جواب داد : فرزندان تو نسبت به امام حسن (ع ) و امام حسين (ع ) که دو نوگل باغ بهشت و دو سيد جنت ابدی الهي اند قابل قياس و نسبت نيستند . فرزندان تو کجا و آن دو نور چشم ديده مصطفی کجا ؟ آنها را با قنبر غلام حضرت (ع ) هم نمي توان سنجيد . متوکل از اين پاسخ گستاخانه سخت برآشفت .

 

در همان دم دستور داد زبان ابن سکيت را از پشت سر درآوردند و بدين صورت آن شيعی خالص و يار راستين امام دهم (ع ) را شهيد کرد . ديگر از ياران حضرت هادی (ع ) حضرت عبدالعظيم حسنی است . بنا بر آنچه محدث قمی در منتهی الآمال آورده است : " نسب شريفش به چهار واسطه به حضرت امام حسن مجتبی عليه السلام منتهی مي شود ... " از اکابر محدثين و اعاظم علماء و زاهدان و عابدان روزگار خود بوده است و از اصحاب و ياران حضرت جواد (ع ) و حضرت امام هادی (ع ) بود . صاحب بن عباد رساله ای مختصر در شرح حال آن جناب نوشته .

 

نوشته اند : " حضرت عبدالعظيم از خليفه زمان خويش هراسيد و در شهرها به عنوان قاصد و پيک گردش مي کرد تا به ری آمد و در خانه مردی از شيعيان مخفی شد ... " . " حضرت عبدالعظيم ، اعتقاد راسخی به اصل امامت داشت . چنين استنباط مي شود که ترس اين عالم محدث زاهد از قدرت زمان ، به خاطر زاهد بودن و حديث گفتن وی نبوده است ، بلکه به علت فرهنگ سياسی او بوده است . او نيز مانند ديگر داعيان بزرگ و مجاهد حق و عدالت ، برای نشر فرهنگ سياسی صحيح و تصحيح اصول رهبری در اجتماع اسلامی مي کوشيده است ، و چه بسا از ناحيه امام ، به نوعی برای اين کار مأموريت داشته است .

 

زيرا که نمي شود کسی با اين قدر و منزلت و ديانت و تقوا ، کسی که حتی عقايد خود را بر امام عرضه مي کند تا از درست بودن آن عقايد ، اطمينان حاصل کند - به طوری که حديث آن معروف است - اعمال او ، به ويژه اعمال اجتماعی و موضعی او ، بر خلاف نظر و رضای امام باشد . حال چه به اين رضايت تصريح شده باشد ، يا خود حضرت عبدالعظيم با فرهنگ دينی و فقه سياسی بدان رسيده باشد " .

 

 

صورت و سيرت حضرت امام هادی (ع )

حضرت امام دهم (ع ) دارای قامتی نه بلند و نه کوتاه بود . گونه هايش اندکی برآمده و سرخ و سفيد بود . چشمانش فراخ و ابروانش گشاده بود . امام هادی (ع ) بذل و بخشش بسيار مي کرد . امام آن چنان شکوه و هيبتی داشت که وقتی بر متوکل خليفه جبار عباسی وارد مي شد او و درباريانش بي درنگ به پاس خاطر وی و احترامش برمي خاستند .

 

خلفايی که در زمان امام (ع ) بودند : معتصم ، واثق ، متوکل ، منتصر ، مستعين ، معتز ، همه به جهت شيفتگی نسبت به قدرت ظاهری و دنيای فريبنده با خاندان علوی و امام همام حضرت هادی دشمنی ديرينه داشتند و کم و بيش دشمنی خود را ظاهر مي کردند ولی همه ، به خصال پسنديده و مراتب زهد و دانش امام اقرار داشتند ، و اين فضيلتها و قدرتهای علمی و تسلط وی را بر مسائل فقهی و اسلامی به تجربه ، آزموده و مانند نياکان بزرگوارش (ع ) در مجالس مناظره و احتجاج ، وسعت دانش وی را ديده بودند . شبها اوقات امام (ع ) پيوسته به نماز و طاعت و تلاوت قرآن و راز و نياز با معبود مي گذشت . لباس وی جبه ای بود خشن که بر تن مي پوشيد و زير پای خود حصيری پهن مي کرد . هر غمگينی که بر وی نظر مي کرد شاد مي شد . همه او را دوست داشتند . هميشه بر لبانش تبسم بود ، با اين حال هيبتش در دلهای مردم بسيار بود .

 

 

شهادت امام هادی (ع )

امام دهم ، حضرت هادی (ع ) در سال 254هجری به وسيله زهر به شهادت رسيد . در سامرا در خانه ای که تنها فقط فرزندش امام حسن عسکری بر بالين او بود . معتمد عباسی امام دهم را مسموم کرد . از اين سال امام حسن عسکری پيشوای حق شد و بار تعهد امامت را بر دوش گرفت . و در همان خانه ای که در آن بيست سال زندانی و تحت نظر بود ، سرانجام به خاک سپرده شد .

 

 

زن و فرزندان امام هادی (ع )

حضرت هادی (ع ) يک زن به نام سوسن يا سليل و پنج فرزند داشته است . 1 - ابومحمد حسن عليه السلام ( امام عسکری (ع ) يازدهمين اختر تابناک ولايت و امامت است ) . 2 - حسين . 3 - سيد محمد که يک سال قبل از پدر بزرگوارش فوت کرد ، جوانی بود آراسته و پرهيزگار که بسياری گمان مي کردند مقام ولايت به وی منتقل خواهد شد . قبر مطهرش که مزار شيعيان است در نزديکی سامرا مي باشد . 4 - جعفر . 5 - عايشه ، يا به نقل شادروان شيخ عباس قمي " عليه " .

Read more...
07 مرداد 1395

امام نهم شیعیان حضرت جواد ( ع ) در سال ۱۹۵ هجرى در مدینه ولادت یافت .

نام نامیاش محمد معروف به جواد و تقى است .

القاب دیگرى مانند : رضى و مقتى نیز داشته , ولى تقى از همه معروفترمیباشد .

مادر گرامیاش سبیکه یا خیزران است که این هر دو نام در تاریخ زندگى آن حضرت ثبت است .

امام محمد تقى ( ع ) هنگام وفات پدر حدود ۸ ساله بود .

پس از شهادت جانگداز حضرت رضا علیه السلام در اواخر ماه صفر سال ۲۰۳ ه مقام امامت به فرزند ارجمندش حضرت جوادالأ ئمه ( ع ) انتقال یافت .

مأ مون خلیفه عباسى که همچون سایر خلفاى بنى عباس از پیشرفت معنوى ونفوذ باطنى امامان معصوم و گسترش فضایل آنها در بین مردم هراس داشت , سعى کرد ابن الرضا را تحت مراقبت خاص خویش قرار دهد .

از اینجا بود که مأ مون نخستین کارى که کرد , دختر خویش ام الفضل را به ازدواج حضرت امام جواد ( ع ) درآورد , تا مراقبى دایمى و از درون خانه , برامام گمارده باشد .

رنجهاى دایمى که امام جواد ( ع ) از ناحیه این مأ مور خانگى برده است , در تاریخ معروف است .

از روشهایى که مأ مون در مورد حضرت رضا ( ع ) به کار میبست , تشکیل مجالس بحث و مناظره بود .

مأ مون و بعد معتصم عباسى میخواستند از این راه -به گمان باطل خود – امام ( ع ) را در تنگنا قرار دهند .

در مورد فرزندش حضرت جواد ( ع ) نیز چنین روشى را به کار بستند .

به خصوص که در آغاز امامت هنوزسنى از عمر امام جواد ( ع ) نگذشته بود .

مأ مون نمیدانست که مقام ولایت وامامت که موهبتى است الهى , بستگى به کمى و زیادى سالهاى عمر ندارد .

بارى , حضرت جواد ( ع ) با عمر کوتاه خود که همچون نوگل بهاران زودگذربود , و در دورهاى که فرقههاى مختلف اسلامى و غیر اسلامى میدان رشد و نمو یافته بودند و دانشمندان بزرگى در این دوران , زندگى میکردند و علوم و فنون سایرملتها پیشرفت نموده و کتابهاى زیادى به زبان عربى ترجمه و در دسترس قرارگرفته بود , با کمى سن وارد بحثهاى علمى گردید و با سرمایه خدایى امامت که ازسرچشمه ولایت مطلقه و الهام ربانى مایه ور بود , احکام اسلامى را مانند پدران و اجداد بزرگوارش گسترش داد و به تعلیم و ارشاد پرداخت و به مسائل بسیارى پاسخ گفت .

براى نمونه , یکى از مناظرههاى ( = احتجاجات ) حضرت امام محمدتقى ( ع ) را در زیر نقل میکنیم : عیاشى در تفسیر خود از ذرقان که همنشین و دوست احمد بن ابى دؤاد بود ,نقل میکند که ذرقان گفت : روزى دوستش ( ابن ابى دؤاد ) از دربار معتصم عباسى به نظر رسید .

گفتم : چه شده است که امروزاین چنین ناراحتى ؟ گفت : در حضور خلیفه و ابوجعفر فرزند على بن موسى الرضاجریانى پیش آمد که مایه شرمسارى و خوارى ما گردید .

گفتم : چگونه ؟ گفت : سارقى را به حضور خلیفه آورده بودند که سرقتش آشکار و دزد اقرار به دزدى کرده بود .

خلیفه طریقه اجراى حد و قصاص را پرسید .

عدهاى از فقها حاضر بودند ,خلیفه دستور داد بقیه فقیهان را نیز حاضر کردند , و محمد بن على الرضا را هم خواست .

خلیفه از ما پرسید : حد اسلامى چگونه باید جارى شود ؟ من گفتم : از مچ دست باید قطع گردد .

خلیفه گفت : به چه دلیل ؟ گفتم : به دلیل آنکه دست شامل انگشتان و کف دست تا مچ دست است , ودر قرآن کریم در آیه تیمم آمده است : فامسحوا بوجوهکم و ایدیکم .

بسیارى ازفقیهان حاضر در جلسه گفته من را تصدیق کردند .

یک دسته از علماء گفتند : باید دست را از مرفق برید .

خلیفه پرسید : به چه دلیل ؟ گفتند : به دلیل آیه وضو که در قرآن کریم آمده است : … و ایدیکم الى المرافق .

و این آیه نشان میدهد که دست دزد را باید از مرفق برید .

دسته دیگر گفتند : دست را از شانه باید برید چون دست شامل تمام این اجزاء میشود .

و چون بحث و اختلاف پیش آمد , خلیفه روى به حضرت ابوجعفر محمد بن على کرد و گفت : یا اباجعفر , شما در این مسئله چه میگویید ؟ آن حضرت فرمود : علماى شما در این باره سخن گفتند .

من را از بیان مطلب معذور بدار .

خلیفه گفت : به خدا سوگند که شما هم باید نظر خود را بیان کنید .

حضرت جواد فرمود : اکنون که من را سوگند میدهى پاسخ آن را میگویم .

این مطالبى که علماى اهل سنت درباره حد دزدى بیان کردند خطاست .

حد صحیح اسلامى آن است که باید انگشتان دست را غیر از انگشت ابهام قطع کرد .

خلیفه پرسید : چرا ؟ امام ( ع ) فرمود : زیرا رسول الله ( ص ) فرموده است سجود باید بر هفت عضو از بدن انجام شود : پیشانى , دو کف دست , دو سر زانو , دو انگشت ابهام پا , و اگر دست را از شانه یا مرفق یا مچ قطع کنند براى سجده حق تعالى محلى باقى نمیماند , و در قرآن کریم آمده است و ان المساجد لله … سجدهگاههااز آن خداست , پس کسى نباید آنها را ببرد .

معتصم از این حکم الهى و منطقى بسیار مسرور شد , و آن را تصدیق کرد و امرنمود انگشتان دزد را برابر حکم حضرت جواد ( ع ) قطع کردند .

ذرقان میگوید : ابن ابى دؤاد سخت پریشان شده بود , که چرا نظر او در محضرخلیفه رد شده است .

سه روز پس از این جریان نزد معتصم رفت و گفت : یا امیرالمؤمنین , آمده ام تو را نصیحتى کنم و این نصحیت را به شکرانه محبتى که نسبت به ما دارى میگویم .

معتصم گفت : بگو .

ابن ابى دؤاد گفت : وقتى مجلسى از فقها و علما تشکیل میدهى تا یک مسئله یا مسائلى را در آنجا مطرح کنى , همه بزرگان کشورى و لشکرى حاضر هستند , حتى خادمان و دربانان و پاسبانان شاهد آن مجلس و گفتگوهایى که در حضور تو میشودهستند , و چون میبینند که رأ ى علماى بزرگ تو در برابر رأ ى محمد بن على الجوادارزشى ندارد , کم کم مردم به آن حضرت توجه میکنند و خلافت از خاندان تو به خانواده آل على منتقل میگردد , و پایه هاى قدرت و شوکت تو متزلزل میگردد .

این بدگویى و اندرز غرآلود در وجود معتصم کار کرد و از آن روز در صددبرآمد این مشعل نورانى و این سرچشمه دانش و فضیلت را خاموش سازد .

این روش را – قبل از معتصم – مأ مون نیز در مورد حضرت جوادالأ ئمه ( ع )به کار میبرد , چنانکه در آغاز امامت امام نهم , مأ مون دوباره دست به تشکیل مجالس مناظره زد و از جمله از یحیى بن اکثم که قاضى بزرگ دربار وى بود , خواست تا از امام ( ع ) پرسشهایى کند , شاید بتواند از این راه به موقعیت امام ( ع ) ضربتى وارد کند .

اما نشد , و اما از همه این مناظرات سربلنددرآمد .

روزى از آنجا که یحیى بن اکثم به اشاره مأ مون میخواست پرسشهاى خودرا مطرح سازد مأ مون نیز موافقت کرد , و امام جواد ( ع ) و همه بزرگان ودانشمندان را در مجلس حاضر کرد .

مأ مون نسبت به حضرت امام محمد تقى ( ع )احترام بسیار کرد و آنگاه از یحیى خواست آنچه میخواهد بپرسد .

یحیى که پیرمردى سالمند بود , پس از اجازه مأ مون و حضرت جواد ( ع ) گفت : اجازه میفرمایى مسأ لهاى از فقه بپرسم ؟ حضرت جواد فرمود : آنچه دلت میخواهد بپرس .

یحیى به اکثم پرسید : اگر کسى در حال احرام قتل صید کرد چه باید بکند ؟ حضرت جواد ( ع ) فرمود : آیا قاتل صید محل بوده یا محرم ؟ عالم بوده یاجاهل ؟ به عمد صید کرده یا خطا ؟ محرم آزاد بوده یا بنده ؟ صغیر بوده یا کبیر ؟ اول قتل او بوده یا صیاد بوده و کارش صید بوده ؟ آیا حیوانى را که کشته است صید تمام بوده یا بچه صید ؟ آیا در این قتل پشیمان شده یا نه ؟ آیا این عمل درشب بوده یا روز ؟ احرام محرم براى عمره بوده یا احرام حج ؟ یحیى دچار حیرت عجیبى شد .

نمیدانست چگونه جواب گوید .

سر به زیرانداخت و عرق خجالت بر سر و رویش نشست .

درباریان به یکدیگر نگاه میکردند .

مأ مون نیز که سخت آشفته حال شده بود در میان سکوتى که بر مجلس حکمفرما بود ,روى به بنى عباس و اطرافیان کرد و گفت : – دیدید و ابوجعفر محمد بن على الرضا را شناختید ؟ سپس بحث را تغییر داد تا از حیرت حاضران بکاهد .

بارى , موقعیت امام جواد ( ع ) پس از این مناظرات بیشتر استوار شد .

امام جواد ( ع ) در مدت ۱۷ سال دوران امامت به نشر و تعلیم حقایق اسلام پرداخت , و شاگردان و اصحاب برجستهاى داشت که : هریک خود قلهاى بودند ازقله هاى فرهنگ و معارف اسلامى مانند : ابن ابى عمیر بغدادى , ابوجعفر محمد بن سنان زاهرى , احمد بن ابى نصربزنطى کوفى , ابوتمام حبیب اوس طائى , شاعر شیعى مشهور , ابوالحسن على بن مهزیار اهوازى و فضل بن شاذان نیشابورى که در قرن سوم هجرى میزیستهاند .

اینان نیز ( همچنان که امام بزرگوارشان همیشه تحت نظر بود ) هرکدام به گونهاى مورد تعقیب و گرفتارى بودند .

فضل بن شاذان را از نیشابور بیرون کردند .

عبدالله بن طاهر چنین کرد و سپس کتب او را تفتیش کرد و چون مطالب آن کتابها را – درباره توحید و .. به او گفتند قانع نشد و گفت میخواهم عقیده سیاسى او را نیز بدانم .

ابوتمام شاعر نیز از این امر بیبهره نبود , امیرانى که خود اهل شعر وادب بودند حاضر نبودند شعر او را – که بهترین شاعر آن روزگار بود , چنانکه درتاریخ ادبیات عرب و اسلام معروف است – بشنوند و نسخه از آن داشته باشند .

اگر کسى شعر او را براى آنان , بدون اطلاع قبلى , مینوشت و آنان از شعر لذت میبردند و آن را میپسندیدند , همین که آگاه میشدند که از ابوتمام است یعنى شاعر شیعى معتقد به امام جواد ( ع ) و مروج آن مرام , دستور میدادند که آن نوشته را پاره کنند .

ابن ابى عمیر – عالم ثقه مورد اعتماد بزرگ – نیز درزمان هارون و مأ مون , محنتهاى بسیار دید , او را سالها زندانى کردند , تازیانهها زدند .

کتابهاى او را که مأ خذ عمده علم دین بود , گرفتند و باعث تلف شدن آن شدند و … بدین سان دستگاه جبار عباسى با هواخواهان علم و فضیلت رفتار میکرد و چه ظالمانه

شهادت حضرت جواد ( ع )

این نوگل باغ ولایت و عصمت گرچه کوتاه عمر بود ولى رنگ و بویش مشام جانها را بهرهمند ساخت .

آثار فکرى و روایاتى که از آن حضرت نقل شده ومسائلى را که آن امام پاسخ گفته و کلماتى که از آن حضرت بر جاى مانده , تاابد زینت بخش صفحات تاریخ اسلام است .

دوران عمر آن امام بزرگوار ۲۵ سال ودوره امامتش ۱۷ سال بوده است .

معتصم عباسى از حضرت جواد ( ع ) دعوت کرد که از مدینه به بغداد بیاید .

امام جواد در ماه محرم سال ۲۲۰ هجرى به بغداد وارد شد .

معتصم که عموى ام الفضل زوجه حضرت جواد بود , با جعفر پسر مأ مون و ام الفضل بر قتل آن حضرت همداستان شدند .

علت این امر – همچنان که اشاره کردیم – این اندیشه شوم بود که مباداخلافت از بنى عباس به علویان منتقل شود .

از این جهت , درصدد تحریک ام الفضل برآمدند و به وى گفتند تو دختر و برادرزاده خلیفه هستى , و احترامت از هرجهت لازم است و شوهر تو محمد بن على الجواد , مادر على هادى فرزند خود را برتو رجحان مینهد .

این دو تن آن قدر وسوسه کردند تا ام الفضل – چنان که روش زنان نازاست -تحت تأ ثیر حسادت قرار گرفت و در باطن از شوهر بزرگوار جوانش آزرده خاطر شدو به تحریک و تلقین معتصم و جعفر برادرش , تسلیم گردید .

آنگاه این دو فردجنایتکار سمى کشنده در انگور وارد کردند و به خانه امام فرستاده تا سیاه روى دو جهان , ام الفضل , آنها را به شوهرش بخوراند .

ام الفضل طبق انگور را دربرابر امام جواد ( ع ) گذاشت , و از انگورهاى تعریف و توصیف کرد .

و حضرت جواد ( ع ) را به خوردن انگور وادار و در این امر اصرار کرد .

امام جواد ( ع )مقدارى از آن انگور را تناول فرمود .

چیزى نگذشت آثار سم را در وجود خود احساس فرمود و درد و رنج شدیدى بر آن حضرت عارض گشت .

ام الفضل سیه کاربا دیدن آن حالت دردناک در شوهر جوان , پشیمان و گریان شد ; اما پشیمانى سودى نداشت .

حضرت جواد ( ع ) فرمود : چرا گریه میکنى , اکنون که من را کشتى گریه توسودى ندارد .

بدان که خداوند متعال در این چند روزه دنیا تو را به دردى مبتلاکند و به روزگارى بیفتى که نتوانى از آن نجات یافت .

در مورد مسموم کردن حضرت جواد ( ع ) قولهاى دیگرى هم نقل شده است .

زنان و فرزندان حضرت جواد ( ع )

زن حضرت جواد ( ع ) ام الفضل دختر مأ مون بود .

حضرت جواد ( ع ) از ام الفضل فرزندى نداشت .

حضرت امام محمد تقى زوجه دیگرى مشهور به ام ولد و به نام سمانه مغربیه داشته است .

فرزندان آن حضرت را ۴ پسر و ۴ دختر نوشتهاند بدین شرح :

۱ – حضرت ابوالحسن امام على النقى ( هادى )

۲ – ابواحمد موسى مبرقع

۳ – ابواحمد حسین

۴ – ابوموسى عمران

۵ – فاطمه

۶ – خدیجه

۷ – ام کلثوم

۸ – حکیمه حضرت جواد ( ع ) مانند جدهاش فاطمه زهرا کوتاه زندگانى و عمرى سراسررنج و مظلومیت داشت .

بدخواهان نگذاشتند این مشعل نورانى نور افشانى کند . امام نهم ما در آخر ماه ذیقعده سال ۲۲۰ ه .به سراى جاویدان شتافت .

قبر مطهرش در کاظمیه یا کاظمین عقب قبر منور جدش حضرت موسى بن جعفر زیارتگاه شیعیان است.

 

 

 

Read more...
07 مرداد 1395

 

شكافنده‌ علوم و دانش‌ها, پنجمين اختر فروزان آسمان امامت، هفتمين گوهر عرش عصمت، و تبيين كننده علوم اسلام, امام محمد باقر (عليه‌السلام) امامي هستند كه همانند ديگر اجداد طاهرينش تمامي لحظات عمر با بركتشان در راه ارشاد و هدايت انسان‌ها سپري شد.

امامي كه از زمينه‌سازي‌هاي پدر بزرگوارشان امام سجاد (عليه‌السلام) در راستاي معرفي مكتب تشيع، و مبارزه با طاغوت‌ها و انحرافات، بهره‌برداري بسيار كردند و با تربيت شاگردان برجسته و تبيين فقه ناب اهل بيت (عليهم‌السلام) بزرگترين قدم را براي شناسايي تشيع و مكتب اهل بيت (عليهم‌السلام) برداشتند. ايشان تجسمي از ارزش‌هاي والاي انساني و كمالات اخلاقي بودند كه لحظه لحظه‌ي زندگي هدف‌مندشان درس‌هاي بزرگ انساني را الهام مي بخشد. 

در اين نوشتار كوتاه ـ كه بنا را بر مختصر نويسي گذارده‌ايم ـ گوشه‌اي از حيات پر ثمر آن حضرت (عليه‌السلام) و مناقب ايشان را به تحرير در‌آورديم. هر چند اين مهم از عهده ما خارج است ولي به اندازه‌ي توان و با توجه به كوتاهي مقال به بيان مختصري از مناقب انبوه امام (عليه‌السلام) مي‌پردازيم.

ـ كودك دشت نينوا

امام پنجم محمد بن على بن الحسين (عليهم‌السلام) در روز اوّل ماه رجب ـ به نقلى در سوم ماه صفرـ سال 57 هجرى قمرى در مدينه به دنيا آمد و جهان را با جمال دلبربايش جلوه‌اى ديگر بخشيد.

كنيه‌ى حضرت، ابو جعفر و القاب مشهور حضرت،شاكر، هادي، امين، شبيه (زيرا شبيه پيامبر بودند) و مشهورترين آن باقرالعلوم (عليه‌السلام) مى‌باشد.

مادر بزرگوارشان ام عبد الله، فاطمه، دختر امام حسن مجتبى (عليه‌السلام) است. لذا امام باقر (عليه‌السلام) از مادر هم علوى هستند؛ يعني از پدر حسينى و از مادر حسني. از اين رو ايشان اولين هاشمي هستند كه از پدر و مادر علوي و فاطمي مي‌باشند. 

در جلالت و مقام مادرشان همين بس كه امام صادق (عليه‌السلام) در مورد ايشان فرمودند: « در خاندان امام حسن (عليه‌السلام) زنى چون او نبود » .

امام باقر (عليه‌السلام) در مورد مادر خويش مي‌فرمايند: « مادرم كنار ديواري نشسته بود كه ناگاه ديوار شكاف خورد و صداي آن به گوش رسيد. مادرم به ديوار اشاره كرد و فرمود:«لا و حق المصطفي با اذن الله لك في السقوط؛ نه به حق مصطفي، خدا به تو اجازه فرود آمدن ندهد» و ديوار معلق ماند و فرو نريخت تا مادرم از آنجا گذشت، سپس پدرم امام زين العابدين (عليه‌السلام) از طرف او صد دينار صدقه دادند.

همچنين اين بانوى مجلله در واقعه‌ى عاشورا به همراه زينب كبرى (عليها‌السلام) و ديگر زنان اهل بيت(عليهم‌السلام) حضور داشتند و طعم اسارت و مصيبت‌هاي عظيم حادثه عاشورا چشيده و تمام وقايع از كربلا تا شام را شاهد بودند و در وظيفه رساندن پيام عاشورا و قيام حسينى به گوش جهانيان نقش بسزايي داشتند.

حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) نيز در هنگام حادثه عاشورا طفلى سه يا چهار ساله بودند و در كربلا حضور داشتند. درد و رنج عطش كودكان كربلا را چشيدند و از نزديك تمامى, مصائب و فجايعى را كه از طرف بنى اميه به خاندان ايشان وارد شد با چشمان كوچك اما الهي خويش ديدند. چنانچه از خود حضرت نقل شده است كه فرمودند: هنگامى كه جدّم حسين (عليه‌السلام) به شهادت رسيد، من چهار ساله بودم و جريان شهادت آن حضرت و آن چه در آن روز بر ما گذشت همه را به خاطر دارم.

ـ شكافنده علم

مشهورترين لقب امام محمد باقر (عليه‌اسلام) باقر العلوم مى‌باشد، لقبى كه رسول گرامى اسلام (صلي الله عليه و آله) ايشان را به آن ملقب فرموده بودند. نبى اكرم (صلي الله عليه و آله) به جابر ابن عبد الله انصارى از صحابه گرانقدر خود فرمودند: « جابر تو زنده خواهى ماند و فرزندم محمد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب (عليهم‌السلام) را كه نامش در تورات باقر است مى‌بيني، آنگاه كه او را ديدى سلام مرا به او برسان» .

از جابر بن عبد الله جعفى كه يكى از شاگردان امام بود سؤال شد كه، چرا محمد بن على (عليهماالسلام) را باقر ناميدند؟ گفت: لانه بقر العلم بقراً اى شقه شقاً واظهره اظهاراً؛يعنى، او زمين علم را شكافت و حقايق پنهان آن را آشكار ساخت. 

همچنين پيامر اسلام صلي الله عليه و آله) فرمودند: ويخرج من صلبه سميى واشبه الناس بى يبقر العلم بقراً وينطق بالحق ...

از صلب امام زين العابدين (عليه‌السلام) فرزندى خواهد آمد كه نامش نام من است و در خلقت و شمايل شبيه من باشد. او علم را مى‌شكافد چنانكه كشاورزى زمين را بشكافد.

ـ وصف دلبران در حديث ديگران

ابن حجر از علماى اهل تسنّن درباره امام (عليه‌السلام) مى‌گويد: او را باقر از اين جهت گفتند كه همچنان كه زمين را مى‌شكافند تا گنج و معادن و منابع و جواهر ارزشمند آن را كشف و استخراج كنند، او نيز زمين علم را شكافت و دقايق و حقايق احكام را آشكار ساخت، لذا او را باقر علم و جامع و ناشر علم و بلند گرداننده‌ى آن گفتند و اين نكته‌اى است واضح كه جز بر كور دلان مخفى نماند.

محمد بن طلحه شافعى درباره‌ى امام (عليه‌السلام) مى‌گويد: محمد بن على، ابو جعفر، باقر العلوم، شكافنده دانش و جامع و ناشر علم بود. قلبش پاكيزه ،علمش بالنده، نفسش طاهر و اخلاقش شريف بود. عمرش را در اطاعت خداوند سپرى كرد و به عالى ترين درجات تقوى راه يافت. 

ذهبى مى‌گويد: محمد بن على از كسانى بود كه بين علم و عمل، آقايى و شرف و نيز بين وثاقت و وزانت جمع كرد و صلاحيت براى خلافت داشت .

ـ پاكسازي اسلام از غبار تحريفات و احياي فقه

پس از آن‌كه امام محمد باقر (عليه‌السلام) امر امامت را عهده دار شدند, زماني بود كه نارضايتي مردم باعث قيام‌هايي در گوشه و كنار كشور پهناور اسلامي شده بود و اين موقعيت براي احياي سنت فراموش شده نبوي فرصت مناسبي بود. حضرت از اين مجال بيشترين و بهترين استفاده را بردند و پاكسازي اسلام از غبار تحريفات بني اميه و همچنين خرافات يهود و اسرائيليات را در صدر فعاليت‌هاي خويش قرار دادند. 

سالهاي (94-114) زمان پيدايش مشرب‌هاي فقهي و اوج گيري نقل حديث درباره‌ي تفسير مي‌باشد. از علماي اهل سنّت كساني مانند ابن شهاب زهري، مكحول،‌قتاده، هشام بن عروه و ... در زمينه‌ي نقل حديث و ارائه‌ي فتوا فعاليت مي‌كردند.

وابستگي عالماني مانند زهري، ابراهيم نخعي، ابوالزناد، رجاء بن حياة كه همگي كم و بيش به دستگاه حاكميت اموي وابستگي داشتند، ضرورت احياي سنت واقعي پيامبر (صلي الله عليه و آله) را به دور از شائبه‌هاي تحريف عمده‌ي خلفا و علماي وابسته به آنان مطرح مي‌كرد. 

با نگاهي به فراواني روايات نقل شده در اين دوران و شهرت علم فقه در ميان محدثان اين زمان، مي‌توان گفت كه علم فقه نزد اهل سنّت از اين دوره به بعد وارد مرحله تدوين خود شده است. 

اولين بار در سال 100 هجري عمر بن عبدالعزيز فرمان تدوين احاديث را خطاب به ابوبكر بن حزم صادر كرد. اين خود بهترين شاهد است بر شروع تكاپوي فرهنگي اهل سنت در آغاز قرن دوم، مقارن با دوران امامت امام باقر (عليه‌السلام). از اين رو امام احساس مي‌كرد كه مي‌بايست با ابراز و اشاعه‌ي نظرات فقهي اهل بيت در برابر انحرافاتي كه به دلايل مختلفي در احاديث اهل سنت رسوخ كرده بود، موضعگيري نمايد. نقطه نظرات فقه شيعه گرچه تا آن زمان به طور محدود و در حد اذان و تقيه، نماز ميت و ... روشن شده بود، اما با ظهور امام باقر (عليه‌السلام) قدم مهمي در اين راستا برداشته شد و يك جنبش فرهنگي تحسين برانگيزي در ميان شيعه به وجود آمد. در اين عصر بود كه شيعه تدوين فرهنگ خود ـ شامل فقه و تفسير اخلاق ـ را آغاز كرد. 

پيش از اين در جامعه‌ي اسلامي، فقه و احاديث فقهي در حد گسترده‌ و به طور كامل مورد بي اعتنايي قرار گرفته بود. درگيري‌هاي سياسي و انديشه‌هاي ماديگرايانه‌ي شديدي كه دامنگير دستگاه حكومت شده بود، باعث غفلت از اصل دين و به خصوص فقه در ميان مردم گشته بود.

جلوگيري از تدوين حديث كه به دستور خليفه‌ي اول و دوم انجام گرفت، از عوامل عمده‌ي انزواي فقه بود، فقهي كه حداقل 80 درصد آن متكي به احاديث روايت شده از پيامبر (صلي الله عليه و آله) بود.

ذهبي از ابوبكر نقل مي‌كند كه گفت: « فلا تحدّثوا عن رسول الله (صلي الله عليه و آله) شيئاً، فمن سألكم فقولوا: بيننا و بينكم كتاب الله فاستحلوا حلاله و حرّموا حرامه؛ از رسول خدا (صلي الله عليه و آله) چيزي نقل نكيند و در جواب كساني كه از شما درباره‌ي حكم مسأله‌اي پرس و جو مي‌كنند بگوييد: كتاب خدا (قرآن) ميان ما و شما است، حلالش را حلال و حرامش را حرام بشماريد.» 

در اين زمينه از عمر نيز چنين نقل شده: « أقلّوا الرّواية عن رسول الله و أنا شريككم؛ از رسول (صلي الله عليه و آله) كمتر حديث نقل كنيد كه در اين كار من هم شما را همراهي مي‌كنم. » 

و از معاويه نقل مي‌كنند كه گفت: عليكم من الحديث بما كان في عهد عمر،‌فانّه كان قد أخاف الناس في الحديث عن رسول الله (صلي الله عليه و آله). 

به رواياتي كه در عهد عمر از رسول خدا (صلي الله عليه و آله) روايت شده است اكتفا كنيد؛ زيرا عمر مردم را در مورد نقل حديث از پيامبر بر حذر مي‌داشت. » 

ـ اوج بي‌خبري ...

بي خبري مردم زماني به اوج خود رسيد كه فتوحات اسلام آغاز گرديد. زمامداران و مردم به طوري مشغول كشور گشايي و امور نظامي و مسائل مالي و ... شدند كه فعاليت علمي و تربيت ديني به هيچوجه جلب توجه نمي‌كرد.

وقتي ابن عباس در آخر ماه رمضان در بصره كه يكي از مراكز اصلي فتوحات بود بر بالاي منبر گفت: اخرجوا صدقة صومكم، مردم معناي حرف او را نمي‌فهميدند، لذا ابن عباس گفت: كساني كه از مدينه در آن‌جا حاضرند برخيزند و براي آن‌ها مفهوم صدقه‌ي صوم را توضيح دهند؛ فانهم لا يعلهمن من زكاة الفطرة الواجبية شيئاً؛ (آنان درباره‌ي زكات فطره‌ي واجب چيزي نمي‌دانند). پس از آن، در دوران بني‌اميه اين ناآگاهي ديني بر شدت خود افزود، چنانكه دكتر علي حسن مي‌نويسد: « در دوران بني‌اميه كه به امور ديني توجه چنداني نمي‌شد، مردم نسبت به فقه و مسائل ديني آگاهي نداشتند و چيزي از آن نمي‌فهميدند و تنها اهل مدينه بودند كه از اينگونه مسائل آگاهي داشتند. » 

در منابع ديگر نيز آمده كه در طول نيمه‌ي دوم قرن اول هجري، مردم حتي كيفيت اقامه‌ي نماز و گزاردن حج را نيز نمي‌دانستند. » 

انس بن مالك، با نگاهي به روزگار خويش مي‌گفت: «از آنچه كه در زمان رسول خدا (صلي الله عليه و آله) معمول بود، چيزي نمي‌بينم! گفتند نماز! گفت: چه تحريفهايي كه در اين نماز انجام نداديد! » 

همه‌ي اين‌ها دليلي است بر فراموش شدن فقه در ميان عامه كه به درستي يكي از مهمترين دلائل پرداختن امام باقر و امام صادق (عليهماالسلام) به فقه، احياي آن در ميان مردم و جلوگيري از تحريفي است كه به يقين در تدوين و بازنويسي فقه روي مي‌داد. 

تلاش‌هاي خستگي ناپذير امام باقر (عليه‌السلام) و پس از وي تلاش‌هاي امام صادق (عليه‌السلام) سبب شد تا فقه شيعه با اتكاي به احاديث رسول خدا (صلي الله عليه و آله) و اشراقات و الهامات غيبي بر قلوب ائمه اطهار (عليهم السلام)، زودتر از اهل سنت ... به مرحله تدوين برسد تا جايي كه مصطفي عبدالرزاق مي‌نويسد: 

«پذيرفتن اين كه تدوين فقه شيعه زودتر از فرق ديگر اسلامي شروع شده عاقلانه است؛ زيرا اعتقاد به عصمت يا معاني شبيه آن در مورد ائمه‌شان چنين اقتضا مي‌كرده كه قضاوت‌ها و فتاواي آن‌ها به وسيله‌ي پيروانشان تدوين گردد.» 

ـ مفسر مكتب اهل بيت

از نظر مكتب اهل بيت (عليهم‌السلام) دسترسي به علوم اصيل اسلامي تنها از طريق اهل بيت، كه باب علم رسول خدا هستند، ممكن است و به همين جهت در كلمات امام باقر (عليه‌السلام) نمونه‌هاي فراواني وجود دارد كه ايشان مردم را دعوت به بهره‌گيري علمي از اهل بيت كرده و حديث درست را تنها نزد آنان مي‌داند. در روايتي آمده است كه امام به سلمة بن كهيل و حكم بن عيينه مي‌فرمود: «شرّقاً او غرّباً فلا تدان علماً صحيحاً الا شيئاً خرج من عندنا؛ به شرق و به غرب عالم برويد جز علم ما علم صحيحي نمي‌يابيد. » 

اين سخنان به صراحت مردم را دعوت مي‌كند تا براي دريافت معارف ديني اصيل، عترت را معيار قرار دهند. پذيرش چنين دعوتي به معناي پذيرفتن تشيع بود.

در گفتاري از امام باقر (عليه‌السلام) آمده است: «آل محمد ابواب الله و الدعاة الي الجنة و القادة اليها؛ فرزندان رسول خدا علوم الهي و راه رسيدن به رضا او و دعوت كنندگان به بهشت و سوق دهندگان مردم به آنجا هستند. » 

در نقل ديگري از امام باقر (عليه‌السلام) آمده: «أيها الناس! أين تذهبون و أين يراد بكم؟ بنا هدي الله اوّلكم و بنا ختم أخركم، مردم كجا مي‌رويد، به كجا برده مي‌شويد؟ شما در آغاز به وسيله‌ي ما اهل بيت هدايت شديد و سرانجام كار شما نيز با ما پايان مي‌پذيرد. » 

زماني كه هشام به مدينه آمد، امام در ضمن سخناني فرمود: «سپاس خدايي را كه حضرت محمد (صلي الله عليه و آله) را به پيامبري برگزيد و ما را به وسيله‌ي او مورد احترام و تكريم قرار داد. پس ما برگزيدگان خدا از ميان مخلوقات او و خلفاي منصوب از جانب او هستيم، خوشبخت كسي است كه از ما پيروي كند و بدبخت كسي است كه ما را دشمن داشته و با ما مخالفت كند. » 

امام به عنوان نماينده‌ي اين مكتب در مناظرات خود با ديگران مي‌كوشيدند تا نظرهاي فقهي اهل بيت را اشاعه داده و در عين حال موارد انحراف اهل سنت را مشخص كرده و به مردم بنمايانند.

امام حتي از نظر بزرگترين علماي عصر خويش به عنوان ميزان تشخيص از درست از نادرست شناخته شده بود و فراوان پيش مي‌آمد كه آنان عقايد خود را پيش آن حضرت عرضه مي‌كردند تا به صحت و سقم آن واقف شوند. 

ابوزهره پس از نقل يكي از جلسات مناظره ابو حنيفه با امام،‌چنين مي‌نويسد. 

«از اين خبر، امامت باقر (عليه‌السلام) براي علما روشن مي‌شود. آن‌ها پيش آن حضرت حاضر مي‌شدند، حضرت عقايد و نظرات ايشان را نقد مي‌كرد. گويا آن حضرت رييسي بود كه به زير دستانش حاكم بود، تا آنان را به شاهراه هدايت رهنوود شود و علماي آن عصر به رياست او گردن نهاده و از او اطاعت مي‌كردند.» 

يك بار عبدالله بن معمر (عمير) ليثي نزد امام باقر (عليه‌السلام) آمد و پرسيد: آيا اين كه شايع شده شما فتوا به حليت متعه داده‌ايد درست است؟ امام فرمود: «خدا آن را در كتابش حلال فرموده و سنت پيامبر بر آن قرار گرفته و ياران آن حضرت بدان عمل كرده‌اند. »

عبدالله گفت: اما عمر از آن نهي كرده است. امام (عليه‌السلام) پاسخ داد: «تو بر فتواي رفيقت باش و من بر حكم رسول خدا (صلي الله عليه و آله). » 

مكحول بن ابراهيم از قيس بن ربيع روايت مي‌كند: از ابواسحاق درباره مسح بر خفين (چكمه) پرسيدم. در جواب گفت: مردم را مي‌ديدم كه مسح بر خفين مي‌كردند تا شخصي از بني هاشم را كه محمد بن علي بن الحسين(عليهم‌السلام) بود ديده و درباره‌ي مسح بر خفين از او سؤال كردم، فرمود: «اميرمؤمنان علي (عليه‌السلام) بر خفين مسح نمي‌كرد و ( و آن حضرت مي‌فرمود كتاب خدا نيز آن را تجويز نكرده است.» 

سپس ابواسحاق سخن خود را چنين ادامه مي‌دهد: از وقتي كه امام مرا نهي كرد من ديگر مسح بر خفين نكردم. قيس بن ربيع مي‌گويد: من نيز از وقتي كه اين مسأله را از ابواسحاق شنيدم، ديگر مسح بر خفين ننمودم. 

همان طور كه مي‌بينيد امام در استدلالات خود از كتاب خدا و سنت دليل مي‌آوردند.

اصحاب امام باقر (عليه‌السلام) نيز در برابر استدلال‌هاي سست ابوحنيفه، در موضوعات فقهي ايستادگي كرده و او را از نظر فقهي محكوم مي‌كردند.

ـ ايستادگي در برابر فرقه‌ها

امام باقر (عليه‌السلام) استدلالهاي اصحاب قياس را به تندي رد كرد و پس از آن حضرت ، فرزندش امام صادق (عليه‌السلام) هم با آنان مخالفت نمود. امام باقر (عليه‌السلام) در برابر ساير فرق اسلامي منحرف, نيز موضع تندي اتخاذ كرده و با اين برخورد كوشيدند محدوده‌ي اعتقادي صحيح اهل بيت را در زمينه‌هاي مختلف از ساير فرق، مشخص و جدا كنند. 

موضع‌گيري امام در مقابل مرجئه بسيار قاطعانه و حساس بود. برخي از مرجئه صرف‌نظر از اين سخن درست كه ايمان لفظي يك فرد را از جميع حقوق يك مسلمان در جامعه اسلامي برخوردار مي‌كند، ايمان حقيقي را نيز تنها يك اعتقاد دروني دانستند و نقشي براي عمل صالح در آن قايل نبودند. افزون بر آن مرجئه با عقايد شيعه در باره‌ي دشمنان اميرمؤمنان (عليه‌السلام) مخالف بودند.

در موردي امام با اشاره به اين فرقه چنين فرمود: اللهم العن المرجئه فانهم اعدائنا في الدنيا و الاخرة؛ خداوندا مرجئه را از رحمت خود دور كن كه آنها دشمنان ما در دنيا و آخرت مي‌باشند. 

امام در مقابل خوارج نيز كه در آن زمان كر و فري داشتند موضع‌گيري مي‌كرد. از نظر آن حضرت، آنان متنسكين جاهل و گروهي خشكه مقدس, هستند كه در عقايد خود متعصب و تنگ نظر بودند و درباره‌ي آنان فرمود: « خوارج از روي جهالت عرصه را بر خود تنگ گرفته‌اند، دين ملايم‌تر و قابل انعطاف‌تر از آن است كه آنان مي‌شناسند. » 

ـ مبارزه با يهود و اسرائيليات 

از جمله گروه‌هاي خطرناكي كه آن روزها در جامعه‌ي اسلامي حضور داشتند و تأثير عميقي در فرهنگ آن روزگار برجا گذاشتند،‌يهوديان بودند. شماري از احبار يهود كه به ظاهر مسلمان شده و گروهي ديگر كه هنوز به دين خود باقي مانده بودند در جامعه اسلامي پراكنده شده و مرجعيّت علمي قشري از ساده لوحان را به عهده داشتند. تأثيري كه آنان بر فرهنگ اسلام از خود برجا نهادند، به صورت احاديث جعلي به نام «اسرائيليات» پديدار گشت كه بيشترين قسمت اين احاديث درباره‌ي تفسير و مراتب و شؤون زندگي پيامبران پيشين، جعل شده بود. از جمله دانشمندان اسلامي كه اين احاديث را در تأليفات خود وارد كرده،‌طبري مفسر معروف است كه بيشترين روايات را درباره‌ي تفسير قرآن از منابع يهودي ـ با واسطه يا بي‌واسطه‌ ـ به دست آورده است. 

تلاش علمي يهود ـ در داخل جامعه‌ي اسلامي به ويژه در محافل علمي آن ـ در مسايل فقهي و كلامي نيز تأثيري نگران كننده نهاد و اين موضوع در تاريخ چنان روشن است كه جاي كوچكترين ترديد و شبهه‌اي در آن وجود ندارد. 

مبارزه با يهود و القائات سوء آن‌ها در فرهنگ اسلام، بخش مهمي از برنامه كار ائمه طاهرين (عليهم ‌السلام) را به خود اختصاص داده بود. تكذيب احاديث دروغين و ساخته و پرداخته يهوديان در مورد انبياي الهي و مطالبي كه باعث خدشه دار شدن چهره‌ي ملكوتي پيامبران خدا شده است، در برخوردهاي ائمه اطهار (عليهم‌السلام) به خوبي ديده مي‌شود.

در اينجا به نمونه‌اي اشاره مي‌كنيم: دو نفر پيش حضرت داود دعواي مطرح كرده و او را براي رسيدگي در اين موضوع فراخواندند كه آيات 23 و 24 سوره «ص» ناظر بر اين جريان است.

دعوايي طرح شده از اين قرار است كه يكي از اين دو نفر، 99 گوسفند داشت و آن ديگري يك رأس. آن كه يك گوسفند داشت از دست ديگري شكايت كرد كه برادرش با داشتن 99 گوسفند در نظر دارد يك رأس گوسفند او را نيز تصاحب نمايد.

داود (عليه‌السلام) بدون استماع اظهارات نفر دوم چنين قضاوت مي‌‌كند: قال لقد ظلمك بسؤال تعجبتك الي نهاجه ... با خواستن گوسفندتو و افزودن آن بر گوسفندان خود بر تو ستم روا داشته است... . 

درباره‌ي اين حديث يهوديان احاديثي جعل كرده و ميان مسلمانان رواج دادند مبني بر اين كه اين داستان كنايه از ازدواج داود با همسر «اوريا» است. طبق اين احاديث جعلي، داود پيامبر به دنبال كبوتري بر پشت بام مي‌رود و در آن‌جا كه مشرف بر منزل «اوريا» بود، همسر او را مي‌بيند و دل به او مي‌بندد و به منظور رسيدن به هدف خود، « اوريا» را در صف مقدم جنگ قرار مي‌دهد و او كشته مي‌شود و داود با همسر او ازدواج مي‌كند و خداوند در اين آيات به طور سمبليك به اين مطلب اشاره مي‌كند. 

روشن است كه اين روايات دروغين تا چه حد و از چه جهتي مي‌تواند شخصيت داود را به عنوان پيامبري از فرستادگان خدا خدشه دار سازد. اين احاديث كه در عصر اول اسلام توسط افرادي همچون «كعب الاحبار» و « عبدالله بن سلام» رواج يافته بود، مورد حمله‌ي امام علي بن ابيطالب (عليه‌السلام) نيز قرار گرفت. حضرت در اين باره فرمود: «اگر كسي را كه معتقد است داود (عليه‌السلام) با همسر اوريا ازدواج كرده، پيش من بياورند بر او حد جاري مي‌كنم، حدي به خاطر هتك نبوت و حدي ديگر براي اسلام. » 

ـ بنيانگذار نهضت فرهنگي شيعه

بنابر آن‌چه به اختصار بيان شد, مي‌توان گفت: امام باقر (عليه‌السلام) بنيانگذار حوزه‌ي علميه‌ي شيعه و نهضت فكري و انقلاب فرهنگي تشيع مي‌باشد. برپايى كلاس‌هاى درس و تبيين احكام و معارف ناب اهل بيت (عليهم‌السلام) در مسجد مدينه سبب شد تا در اثر آن صدها تن از شيفتگان علم و معرفت را همچون پروانه بر گرد شمع وجودش جمع گردد.

برگزارى مناظرات علمى مختلف، پاسخ گويى به شبهات دينى، تبيين مسايل كلامى و معارف اصول دين، آوازه حضرت را نه تنها در حجاز بلكه در ساير بلاد اسلامى بلند كرد و موجب شد تا نخبگان آن سرزمين ها براى كسب فيض و آشنايى با فقه اصيل و علوم ناب نبوى (عليهم‌السلام) حتى از عراق و خراسان به محضر امام (عليه‌السلام)، شرف ياب شوند و خاضعانه در مقابل حضرت زانوى شاگردى بزنند.

تا جايي كه عبدالله بن عطاء مكي مي‌گفت: «ما رأيت العلماء عند احد قط منهم عند ابي جعفر ولقد رأيت الحكم بن عتيبه مع جلالته في القوم بين يديه كأنّه صبي بين يدي معلمه؛ علما را در محضر هيچ كس كوچكتر از محضر ابو جعفر نديدم. حكم بن عتيبه با تمام عظمت علمي‌اش در ميان مردم، در برابر آن حضرت مانند دانش آموزي در مقابل معلم خود به نظر مي‌رسيد.» 

امام باقر (عليه‌السلام) در سخنان خود، اغلب به آيات قرآن مجيد استناد مي‌نمود و مي‌فرمود: « هر مطلبي گفتم، از من بپرسيد كه در كجاي قرآن است تا آيه‌ي مربوط به آن موضوع را معرفي كنم.»

ـ مناظرات امام, جرعه‌اي از زلال علم اهل بيت (عليهم‌السلام) 

امام محمد باقر (عليه‌السلام) علاوه بر انجام وظايف هدايت و امامت، از بازگوكردن حقايق حتي در مقابل طاغوت زمان خويش و مناظره با آنان كوتاهي نمي‌كرد و در مناظرات و جلسات مختلف حقانيت شيعه و اصول اعتقادي خود را با قاطعيت بر همگان روشن مي‌ساختند. 

مناظرات حضرت با هشام بن عبدالملك، طاووس يماني, (از شخصيت‌هاي برجسته عصر امام سجاد (عليه‌ السلام) ) قتاده فقيه اهل بصره، عبدالله بن نافع و نافع بن ازرق گوشه‌اي از مباحثات و گفتگوهاي آن بزرگوار با مخالفان و معاندان مي‌باشد؛ در اين مجال كوتاه به بيان چند نمونه از اين مناظرات مي‌پردازيم:

ـ مناظره با هشام بن عبدالملك

هشام بن عبدالملك (دهمين طاغوت اموي) در مراسم حج شركت كرد، وقتي كه همراه ملازم آزاد شده‌اش به نام «سالم» وارد مسجدالحرام گرديد، ديد امام باقر (عليه‌السلام) در گوشه‌اي از مسجد نشسته (و مردم در اطراف او براي سؤال به گردش آمده‌اند)

سالم به هشام گفت: « اين شخص، محمد بن علي (امام باقر (عليه ‌السلام) ) است.» 

هشام پرسيد: همان كسي كه مردم كوفه شيفته‌ي او شده‌اند؟

سالم پاسخ داد: آري. 

هشام گفت: نزد او برو و به او بگو اميرمؤمنان (هشام) مي‌پرسد در روز قيامت، مردم تا آن هنگام كه از حساب خدا فارغ گردند، چه مي‌خورند و مي‌نوشند؟ 

سالم نزد امام باقر (عليه‌السلام) آمد و همين سؤال را از جانب هشام، مطرح كرد. 

امام باقر (عليه‌السلام) در پاسخ فرمودند: مردم در روي زمين محشور مي‌شوند آن زمين همانند گرده‌ي ناني است و چشمه‌هايي از آب در آن وجود دارد،‌از آ‌ن‌ها مي‌خورند و مي‌نوشند. 

هشام وقتي كه اين جمله را شنيد، پيش خود پنداشت كه بر امام چيره شده است، به سالم گفت: « نزد او برو و بگو: آن‌ها آن چنان در قيامت و به بلا و غوغاي محشر مشغولند كه خوردن و آشاميدن را فراموش خواهند كرد.» 

سالم همين سؤال را از امام (عليه‌السلام) نمود، امام (عليه‌السلام) فرمودند: 

اگر چنين باشد، لازم مي‌شد كه آن‌ها كه در ميان آتش دوزخ هستند، مشغولتر و فراموشكارتر گردند و اصلاً به ياد خوردن و نوشيدن نيفتند، با اين‌كه خداوند در قرآن از قول دوزخيان مي‌گويد كه به بهشتيان مي‌گويند: 

« أَفِيضُواْ عَلَيْنَا مِنَ الْمَاء أَوْ مِمَّا رَزَقَكُمُ اللّهُ؛ مقداري آب يا از آن‌چه خدا به شما روزي داده به ما ببخشيد. 

بنابراين آن‌ها در همان حال سخت، از خوردن و نوشيدن غافل نمي‌گردند. 

هشام وقتي كه اين پاسخ را شنيد، درمانده شد و ديگر سؤال نكرد. 

ـ مناظره با قتاده، فقيه اهل بصره 

ابوحمزه ثمالي مي‌گويد: در مسجد النبي (صلي الله عليه و آله) نشسته بودم، ناگاه مردي وارد شد و سلام كرد و به من گفت: « اي بنده‌ي خدا! كيستي؟» گفتم: « از اهالي كوفه هستم، چه كار داري؟»

گفت: آيا ابو جعفر (امام باقر عليه‌السلام) را مي‌شناسي؟ به او گفتم: آري، چه كار داري؟ 

پاسخ داد: چهل سؤال آماده كردم تا از او بپرسم، اگر حق گفت بپذيرم و گرنه ترك كنم. 

گفتم: آيا تو بين حق و باطل را شناخته‌اي؟ در جواب گفت: آري.

گفتم:‌اگر حق و باطل را شناخته‌اي، چه نيازي به امام باقر (عليه‌السلام) داري؟ گفت: با شما كوفيان نمي‌توان حرف زد. در اين هنگام ناگاه امام باقر (عليه‌السلام) كه اطرافش را گروهي از مردم خراسان و ديگران گرفته بود و از مسائل مناسك حج از حضرت مي‌پرسيدند آمدند امام از نزد ما عبور كردند و در مكاني از مسجد نشستند، و آن مرد نيز در كنار امام باقر (عليه‌السلام) نشست. 

ابوحمزه مي‌گويد: من هم نزديك رفتم و در جايي نشتم تا صحبتهاي آن‌ها را بشنوم. پس از آن‌كه امام (عليه‌السلام) پاسخ مردم را داد، متوجه اين مرد شد و فرمودند: « تو كيستي؟»

او عرض كرد: من قتادة بن دعامه از اهالي بصره هستم. 

امام باقر (عليه‌السلام) فرمودند: تو فقيه مردم بصره هستي؟ قتاده گفت: آري. 

امام باقر (عليه‌السلام) به او فرمودند: واي بر تو اي قتاده! خداوند متعال مخلوقاتي را آفريد كه حجت و راهنماي مردم و نمونه‌هاي عالي و استوار و برجسته از نظر علم هستند كه از برگزيدگان خدا قبل از خلقت آسمان‌ها و زمين، و از سايه‌نشينان جانب راست عرش مي‌باشند. ( با بودن چنين افرادي، تو نبايد در مسند فتوا تكيه بزني.) 

قتاده در اين هنگام مدتي طولاني سكوت كرد و سپس گفت: 

«من در كنار فقها و در محضر ابن عباس نشسته‌ام، هيچ‌گاه قلبم در حضور هيچ يك از آن‌ها پر طپش نشده، آن گونه كه اكنون در محضر شما پريشان و پر طپش شده است. »

امام باقر (عليه‌السلام) خطاب به او كردند و فرمودند: واي بر تو! آيا مي‌داني در كجا نشسته‌اي، تو در جايي نشسته‌اي كه: 

« في بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه يسبح له فيها بالغدو والآصال ـ رجال لا تلهيهم تجارة و يا بيع عن ذكرالله و اقام الصلاة و ايتاء الزكاة؛ اين چراغ پر فروغ (معنويت) در خانه‌هايي قرار دارد كه خداوند اذن فرموده ديوارهاي‌ آن را بالا برند ( تا از دستبرد شياطين و هوسبازان در امان باشد)؛ خانه‌هايي كه نام خداوند در آنها برده مي‌شود، و صبح و شام در آنها تسبيح او مي‌گويندـ مرداني كه نه تجارت و نه معامله‌اي آنان را از ياد خدا و برپاداشتن نماز و اداي زكات غافل نمي‌كند. 

تو در چنين مكاني نشسته‌اي و ما داراي چنين امتيازاتي هستيم. 

قتاده با سرافكندگي گفت: سوگند به خدا راست گفتي، خداوند مرا فدايت گرداند، به خدا سوگند اين خانه‌ها خانه‌هاي سنگي و گلي نيست؛ اينك سؤال من اين است كه پنير چه حكمي دارد؟ 

امام باقر (عليه‌السلام) با شنيدن اين سؤال، لبخند زدند و سپس فرمودند: از همه‌ي سوالهايت ( كه چهل سؤال آماده كرده بودي) به همين يك سؤال بازگشتي؟ 

قتاده گفت: هنگامي كه در نزد شما نشستم، همه‌ي آن‌ها از خاطرم رفت، اينك سؤالم اين است كه پنير مايه‌اي كه از مردار گرفته مي‌شود، ( و با آن، پنير درست مي‌كنند) چه حكمي دارد؟ 

امام باقر (عليه‌السلام) پاسخ دادند: استفاده از آن جايز است، زيرا ماده پنير ،‌داراي خون و رگ و استخوان نيست، بلكه از ميان غذاي هضم شده و خون، خارج مي‌شود. پنير مايه همانند تخم مرغي است كه از شكم مرغ مرده بيرون مي‌آيد، آيا تو از اين تخم مرغ مي‌خوري؟ 

قتاده گفت: نه، نمي‌خورم و به كسي امر به خوردن نمي‌كنم. 

امام باقر (عليه‌السلام) فرمودند: چرا؟ قتاده جواب داد: زيرا از مردار خارج شده است. 

امام باقر (عليه‌السلام) از او پرسيدند: اگر از همين تخم مرغ ( در زير پر مرغ مادر) جوجه خارج شود آيا خوردن گوشت آن جوجه را روا مي‌داني؟ قتاده گفت: آري 

پس امام باقر (عليه‌السلام) فرمودند: بنابراين خداوند چنين نيست كه تخم مرغ را ( كه از درون مردار بيرون آمده) بر تو حرام كند ولي جوجه را كه از همان تخم مرغ بيرون آمده بر تو حلال نمايد. پنير مايه مانند همان تخم مرغ است. 

ـ مناظره‌اي ديگر 

امام باقر (عليه‌السلام) يكي از شاگردان به نام «ابوالجارود» را واسطه قرار داد تا مناظره‌ي زير را با منكران پسر بودن حسين و حسين (عليهماالسلام) نسبت به پيامبر (صلي الله عليه و آله) انجام دهد. 

ابوالجارود در محضر امام به ايشان گفتند: بني اميه و پيروانشان اعتقاد به اينكه حسن و حسين (عليهما لسلام) پسران پيامبر (صلي الله عليه و آله) هستند، را انكار مي‌كنند. 

امام باقر (عليه‌السلام) در پاسخ او گفتند: در ردّ آن‌ها، چگونه با آنان مناظره كردي؟ 

ابوالجارود گفت: به آن‌ها گفتم؛ خداوند در قرآن مي‌فرمايد: « وَ مَن ذُرِيَتِهِ داوُد وَ سُلَيمان ... وَ زَكَرِيا وَ يَحيي وَ عيسي ...؛ و از دودمان ابراهيم،‌داود وسليمان ... و زكريا و يحيي و عيسي و ... است. » 

عيسي (عليه‌السلام) كه پدر نداشت، خداوند از طريق مادرش مريم(عليهاالسلام)، او را از فرزندان ابراهيم دانسته است. 

و نيز بر آن‌ها دليل آوردم به آيه‌ي مباهله كه خداوند مي‌فرمايد: « قُل تَعالوُا ند ابنائنا و ابنائكم و نسائنا و نسائكم ...؛ بگو بيايد ما فرزندان خود را، شما هم فرزندان خود را، ما زنان خود را, شما نيز زنان خود را دعوت به مباهله كنيم ... . 

پيامبر (صلي الله عليه و آله) طبق فرمان اين آيه، حسن و حسين (عليهماالسلام) را به عنوان پسران خود براي مباهله با گروه مسيحي آورد. 

امام باقر (عليه‌السلام) فرمودند: آن‌ها چه گفتند؟ 

ابوالجارود گفت: آنها گفتند: گاهي فرزند دختر، فرزند به حساب مي‌آيد ولي نه فرزند صلبي ( كه از نسل او حساب شوند). 

امام باقر (عليه‌السلام) رو به ابوالجارود كردند و گفتند:‌اي ابوالجارود،‌سوگند به خدا آيه‌اي از قرآن مي‌آورم كه از آن فهميده مي‌شود كه حسن و حسين (عليهماالسلام) فرزندان رسول خدا (صلي الله عليه و آله) از صلب او بودند،‌و جز كافر كسي قدرت انكار آن را ندارد. 

ابوالجارود با شگفتي گفت: آن آيه كدام است؟ 

امام باقر (عليه‌السلام) فرمودند: در قرآن مي‌خوانيم:‌ « حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهَاتُكُمْ وَبَنَاتُكُمْ وَأَخَوَاتُكُمْ ـ ... ـ َحَلاَئِلُ أَبْنَائِكُمُ الَّذِينَ مِنْ أَصْلاَبِكُمْ ؛حرام شده است بر شما مادرانتان؛ دخترانتان و خواهران ... و همچنين همسر‌هاي پسرانتان كه از صلب (نسل) شما هستند. 

اي ابوالجارود از منكران بپرس، آيا ازدواج رسول خدا (صلي الله عليه و آله) با همسران حسن و حسين (عليهماالسلام) جايز است؟ اگر در پاسخ گفتند: آري، دروغ مي‌گويند، و اگر گفتند: جايز نيست، ثابت مي‌شود كه سوگند به خدا حسن و حسين (عليهماالسلام) پسران صلبي پيامبرند، و همسران آنها بر آن حضرت حرام نبودند مگر به خاطر پيوند صلبي حسن و حسين (عليهمالسلام) كه با پيامبر (صلي الله عليه و آله) دارند. 

امام باقر عليه‌السلام در شام

يكي از حوادث مهم زندگي پر افتخار پيشواي پنجم، مسافرت آن حضرت به شام مي‌باشد. هشام بن عبدالملك، كه يكي از خلفاي معاصر امام باقر (عليه‌السلام) بود، هميشه از محبوبيت و موقعيت فوق العاده‌ي امام باقر بيمناك بود و چون مي‌دانست پيروان پيشواي پنجم، آن حضرت را امام مي‌دانند، همواره تلاش مي‌كرد مانع گسترش نفوذ معنوي و افزايش پيروان آن حضرت گردد.

در يكي از سال‌ها كه امام باقر (عليه‌السلام) همراه فرزند گرامي خود «جعفر بن محمد(عليهماالسلام)» به زيارت خانه خدا مشرف بود، هشام نيز عازم حج شد. در ايام حج، حضرت صادق (عليه‌السلام) در مجمعي از مسلمانان سخناني در فضليت و امامت اهل بيت (عليهم‌السلام) بيان فرمود كه بلافاصله توسط مأموران به گوش هشام رسيد. هشام، كه پيوسته وجود امام باقر (عليه‌السلام) را خطري براي حكومت خود تلقي مي‌كرد، از اين سخن بشدت تكان خود،‌ولي ـ شايد بنا به ملاحظاتي ـ در اثناي مراسم حج متعرض امام (عليه‌السلام) و فرزند آن حضرت نشد، لكن به محض آنكه به پايتخت خود (دمشق) بازگشت به حاكم مدينه دستور داد امام باقر (عليه‌السلام) و فرزندش جعفر بن محمد را روانه‌ي زندان شام كند. 

امام ناگزير همراه فرزند ارجمند خود مدينه را ترك گفته وارد دمشق شد. هشام براي اينكه عظمت ظاهري خود را به رخ امام بكشد، و ضمناً به خيال خود از مقام آن حضرت بكاهد، سه روز اجازه‌ي ملاقات نداد! شايد هم در اين سه رز در اين فكر بود كه چگونه با امام (عليه‌السلام) روبرو شود و چه طرحي بريزد كه از موقعيت و مقام امام (عليه‌السلام) در انظار مردم كاسته شود؟

مسابقه تير‌اندازي 

اگر دربار حكومت هشام كانون پرورش علما و دانشمندان و مجمع سخدانان بود امكان داشت دانشمندان برجسته دعوت نموده مجلس بحث و مناظره تشكيل بدهد؛ ولي از آن‌جا كه دربار خلافت اغلب زمامداران اموي ـ و از آن جمله هشام ـ از وجود چنين دانشمنداني خالي بود و شعرا و داستانسرايان ، هشام به خوبي مي‌دانست اگر از راه مبارزه‌ي علمي وارد شود هيچ يك از درباريان او از عهده‌ي مناظره با امام (عليه‌السلام) بر نخواهد آمد و از اين جهت تصميم گرفت از راه ديگر وارد شود كه به نظرش پيروزي او مسلم بود. 

بنابراين تصميم گرفت يك مسابقه‌ي تير اندازي ترتيب داده و امام (عليه‌السلام) را در آن مسابقه شركت بدهد تا بلكه به واسطه‌ي شكست در مسابقه، امام در نظر مردم كوچك جلوه كند.

به همين جهت پيش از ورود امام (عليه‌السلام) به قصر خلافت، عده‌اي از درباريان را واداشت نشانه‌اي نصب كرده مشغول تيراندازي گردند. امام باقر (عليه‌السلام) وارد مجلس شد و اندكي نشست.

ناگهان هشام رو به حضرت (عليه‌السلام) كرد و چنين گفت: آيا مايليد در مسابقه‌ي تير اندازي شركت نماييد؟ حضرت فرمود: من ديگر پير شده‌ام و وقت تيراندازيم گذشته است، مرا معذور دار. هشام كه خيال مي‌كرد فرصت خوبي به دست آورده و امام باقر (عليه‌السلام) را در دو قدمي شكست قرار داده است، اصرار و پافشاري كرد و وي را سوگند داد و همزمان، به يكي از بزرگان بني اميه اشاره كرد كه تير و كمان خود را به آن حضرت بدهد.

حضرت باقرالعلوم (عليه‌السلام) دست برد و كمان را گرفت و تيري در چله نهاد و نشانه‌گيري كرد و تير را درست به قلب هدف زد! آنگاه تير دوم را به كمان گذاشت و رها كرد واين بار تير در چوبه‌ي تير قبلي نشست و آن را شكافت! تير سوم نيز به تير دوم اصابت كرد و به همين ترتيب نه تير پرتاب نمود كه هركدام به چوبه‌ي قبلي خورد! 

اين عمل شگفت انگيز، حاضران را به شدت تحت تأثير قرار داده و اعجاب و تحسين همه را برانگيخت. هشام كه حساب‌هايش غلط از آب درآمده و نقشه‌اش نقش بر آب شده بود، سخت تحت تأثير قرار گرفت و بي اختيار گفت: آفرين بر تو اي ابا جعفر! تو سرآمد تيراندازان عرب و عجم هستي، چگونه مي‌گفتي پير شده‌ام؟ آن‌گاه سر به زير افكند و لحظه‌اي به فكر فرو رفت.

سپس امام باقر (عليه‌السلام) و فرزند عاليقدرش را در جايگاه مخصوص كنار خود جاي داد و فوق العاده تجليل و احترام كرد و روبه حضرت كرده و گفت: قريش از پرتو وجود تو, شايسته‌ي سروري بر عرب و عجم است، اين تير اندازي را چه كسي به تو ياد داده است و در چه مدتي آن را فراگرفته‌اي؟ امام محمد باقر (عليه‌السلام) فرمودند: مي‌داني كه اهل مدينه به اين كار عادت دارند،‌من نيز در ايام جواني مدتي به اين كار سرگرم بودم ولي بعد آن را رها كردم، امروز چون تو اصرار كردي ناگزير پذيرفتم. 

هشام گفت: آيا جعفر (حضرت امام صادق عليه‌السلام) نيز مانند تو در تيراندازي مهارت دارد؟ امام فرمود: ما خاندان، «اكمال دين» و «اتمام نعمت» را كه در آيه‌ي « اليوم اكملت لكم دينكم» آمده است (امامت و ولايت) از يكديگر به ارث مي‌بريم و هرگز زمين از چنين افرادي (حجت) خالي نمي‌ماند. 

مناظره با اسقف مسحيان 

دربار هشام براي ابراز عظمت علمي پيشواي پنجم محيط مساعدي نبود، ولي از حسن اتفاق، پيش از آنكه امام شهر دمشق را ترك گويند، فرصت بسيار مناسبي پيش آمد كه امام براي بيدار ساختن افكار مردم و معرفي عظمت و مقام علمي خود به خوبي از آن استفاده نمود و افكار عمومي شام را منقلب ساخت.

ماجرا از اين قرار بود: هشام دستاويز مهمي براي جسارت بيشتر به پيشگاه امام پنجم (عليه‌السلام) در دست نداشت، ناگزير با مراجعت امام پنجم (عليه‌السلام) به مدينه موافقت كرد. هنگامي كه امام (عليه‌السلام) همراه فرزند گرامي خود از قصر خلافت خارج شدند، در انتهاي ميدان مقابل قصر با جمعيت انبوهي روبرو گرديد كه همه نشسته بودند. امام از وضع آنان و علت اجتماعشان جويا شد. گفتند اينها كشيشان و راهبان مسيحي هستند كه در مجمع بزرگ ساليانه‌ي خود گرد آمده‌اند و طبق برنامه‌ي همه ساله منتظر اسقف بزرگ مي‌باشند تا مشكلات علمي خود را از او بپرسند. امام (عليه‌السلام) به ميان جمعيت تشريف برد به طور ناشناس در آن مجمع بزرگ شركت فرمود. اين خبر به هشام گزارش داده شد. هشام افرادي را مأمور كرد تا در انجمن مزبور شركت نموده از نزديك ناظر جريان باشند. 

طولي نكشيد كه اسقف بزرگ كه فوق‌العاده پير و سالخورده بود، وارد شد و با شكوه و احترام فراوان، در صدر مجلس قرار گرفت. آنگاه نگاهي به جمعيت انداخت، سيماي امام محمد باقر (عليه‌السلام) توجه وي را به خود جلب نمود، روبه‌ امام كرد و پرسيد: 

از ما مسيحيان هستيد يا از مسلمانان؟ امام پاسخ دادند: از مسلمانان.

اسقف پرسيدند: از دانشمندان آنان هستيد يا افراد نادان؟ امام در جواب فرمودند: از افراد نادان نيستم. 

بزرگ مسيحيان سؤال كرد: اول من سؤال كنم يا شما مي‌پرسيد؟ 

حضرت باقرالعلوم (عليه‌السلام) فرمودند: اگر مايليد شما سؤال كنيد. 

اسقف پرسيد: به چه دليل شما مسلمانان ادعا مي‌كنيد كه اهل بهشت غذا مي‌خورند و مي‌آشامند ولي مدفوعي ندارند؟ آيا براي اين موضوع، نمونه و نظير روشني در اين جهان وجود دارد؟ 

حضرت فرمودند: بلي، نمونه‌ي روشن آن در اين جهان جنين است كه در رحم مادر تغذيه مي‌كند ولي مدفوعي ندارد!

كشيش مسيحيان با تعجب پرسيد: عجب! پس شما گفتيد از دانشمندان نيستيد؟! امام فرمودند: من چنين نگفتم،‌بلكه گفتم از نادان نيستم!

اسقف فكري كرد و گفت: سؤال ديگري دارم. به چه دليل عقيده داريد كه ميوه‌ها و نعمتهاي بهشتي كم نمي‌شود و هرچه از آنها مصرف شود،‌باز به چه حال خود باقي بوده كاهش پيدا نمي‌كنند؟ آيا نمونه‌ي روشني از پديده‌هاي اين جهان مي‌توان براي اين موضوع ذكر كرد؟ 

امام فرمودند: آري، نمونه‌ي روشن آن در عالم محسوسات آتش است. شما اگر از شعله‌ي چراغي صدها چراغ روشن كنيد, شعله‌ي چراغ اول به جاي خود باقي است و از آن به هيچ وجه كاسته نمي‌شود!...

اسقف هر سؤال مشكلي به نظرش مي‌رسيد، همه را پرسيد و جواب قانع كننده شنيد و چون خود را عاجز يافت، به شدت ناراحت و عصباني شد و گفت: « مردم! دانشمند والا مقامي را كه مراتب اطلاعات و معلومات مذهبي او از من بيشتر است، به اينجا آورده‌ايد تا مرا رسوا سازد و مسلمانان بدانند پيشوايان آنان از ما برتر و داناترند؟! به خدا سوگند ديگر با شما سخن نخواهم گفت و اگر تا سال ديگر زنده ماندم، مرا در ميان خود نخواهيد ديد!» اين را گفت و از جا برخاست و بيرون رفت! 

 

مناظره‌ي امام باقر (عليه‌السلام) با فرقه‌هاي مذهبي

همان طور كه گفته شد در دوران امامت حضرت باقر (عليه‌السلام) فرقه‌هاي مذهبي و گروه‌هاي سياسي و مذهبي متعددي مانند:‌معتزله، خوارج و مرجئه فعاليت داشتند و امام باقر (عليه‌السلام) همچون سدي استوار در برابر نفوذ عقائد باطل آنان ايستادگي مي‌نمود و طي مناظراتي كه با سران اين گروه‌ها داشت، پايگاه‌هاي فكري و عقيدتي آنان را درهم مي‌كوبيد و سستي عقايدشان را با دلايل روشن ثابت مي‌كرد.

در اين‌جا به عنوان نمونه گفتگوي آن حضرت را با «نافع بن ازرق»، يكي از سران خوارج، از نظر خوانندگان محترم مي‌گذرانيم: روزي «نافع» به حضور امام رسيد و مسايلي از حرام و حلال پرسيد. امام به سؤالات وي پاسخ داد و ضمن گفتگو فرمودند: به اين مارقين (از دين خارج شدگان) بگو: جرا جدايي از اميرمؤمنان (عليه‌السلام) را حلال شمرديد، در صورتي كه قبلاً خون خويش را در كنار او و در راه اطاعت از او نثار مي‌كرديد و ياري او را موجب نزديكي به خدا مي‌دانستيد؟!

امام افزودند:‌آنان خواهند گفت كه او در دين خدا حَكَم قرار داد. به آنان بگو: خداوند در شريعت پيامبر (صلي الله عليه و آله) خود در دو مورد دو نفر را حكم قرار داده است؛ يكي در مورد اختلاف ميان زن و شوهر است كه مي‌فرمايد: 

« و اگر از جدايي و شكاف ميان آنها بيم داشته باشيد، داوري از خانواده‌ي شوهر و داوري از خانواده‌ي زن انتخاب كنيد (تا به كار آنان رسيدگي كنند) اگر اين دو داور تصميم به اصلاح داشته باشند،‌خداوند كمك به توافق آنها مي‌كند (زيرا) خداوند دانا و آگاه است». 

ديگر داوري « سعد بن معاذ» است كه پيامبر اسلام او را ميان خود و قبيله‌ي « بني قريظه» حكم قرار داد، و او هم طبق حكم خدا نظر داد. آنگاه امام (عليه‌السلام) افزود: آيا نمي‌دانيد كه اميرمؤمنان(عليه‌السلام) حكميت را به اين شرط پذيرفت كه دو داور بر اساس حكم قرآن داوري كنند و از حدود قرآن تجاوز نكنند و شرط كرد كه اگر بر خلاف قرآن رأي بدهند، مردود خواهد بود؟ وقتي كه به اميرمؤمنان(عليه‌السلام) گفتند: داوري كه خود تعيين كردي بر ضرر تو نظر داد، فرمود:‌من او را داور قرار ندادم، بلكه كتاب خدا را داور قرار دادم. پس چگونه مارقين حكميت قرآن و مردود بودن خلاف قرآن را گمراهي مي‌شمارند، اما بدعت و بهتان خود را گمراهي به حساب نمي‌آورند؟!

«نافع بن ازرق» با شنيدن اين بيانات گفت: به خدا سوگند اين سخنان را نشنيده بودم و نه به ذهنم خطور كرده بود، حق همين است.

 

ـ ابعاد اجتماعى زندگاني امام محمد باقر (عليه‌السلام) 

پرداختن به نشر آثار و معارف اهل بيت‌ (عليهم‌السلام) مانع از فعاليت‌هاى سياسى حضرت نبود و ايشان در هر فرصتى به افشاگرى و به پرده برداشتن از چهره‌ى ننگين و كشف بنى اميه مى‌پرداختند.

امام، شيعيان خود را از پذيرفتن كوچك ترين مناصب دولتى در دستگاه غاصب و ظالم اموى نهى مى‌كردند.

اساساً سخت گيرى‌هايى كه هشام و ديگر حكام جور بنى اميه نسبت به امام باقر و ساير ائمه (عليهم ‌السلام) روا مى‌داشتند حاكى از افشا گرى آنان وغاصب معرفى كردن دستگاه خلافت در بين مردم مى‌بود.

در كنار تمامى اين فعاليت‌هاي علمي و سياسي حضرت, در مسايل اجتماعى نيز الگوى شيعيان خود بودند، بين غلامان خود مشغول به كار و زراعت مى‌شدند و در هواى گرم عرق مى‌ريختند.

ميرزا محمد امامي در « جنات الخلود» مي‌نويسد: « اكثر اوقات از خوف الهي مي‌گريست و صدا به گريه بلند مي‌نمود. متواضع‌ترين خلايق بود. مزارع،‌املاك ، مراعي و غلامان بسيار داشت؛ ولي خود را بر سر املاك رفته، كار مي‌كرد. روزهاي گرم، غلامان زير بغل ايشان را گرفته و به منزل مي‌رساندند. سخي‌ترين مردم بود. هر كس نزد وي مي‌آمد علمش در نزد علم وي چون قطره‌اي بود مقابل دريا. چون جدش اميرمؤمنان علي (عليه‌السلام) چشمه‌هاي حكمت از اطرافش مي‌جوشيد و در نزد جلالت وي، هر جليلي صغير بود.

ـ تلاش در تحصيل معاش 

شيخ مفيد از امام صادق (عليه‌السلام) روايت مي‌كند: « محمد بن منكدر مي‌گفت: گمان نمي‌كردم كه همانند علي بن حسين (عليهماالسلام) بزرگواري، خلفي چون خود به يادگار گذارد؛ آن هنگام كه محمد بن علي (عليهما‌السلام) را ملاقات كردم مي‌خواستم وي را پندي دهم كه ايشان مرا موعظتي فرمودند: اصحابش گفتند: به چه تو را پند داد؟ 

محمد بن منكدر گفت: روزي به سمت يكي از نواحي مدينه در حركت بودم هوا به شدت گرم بود. در ميان راه محمد بن علي (عليهما‌السلام) باقرالعلوم را ديدم. ايشان بر دوش غلامان خود تكيه كرده بود و خرامان خرامان پيش مي رفت. با خو د گفتم: بزرگي از شيوخ قريش، در اين ساعت و چنين حالت، در طلب دينا بيرون شده است؟! بايد كه او را نصيحت نمايم. 

به حضرت سلام كردم و ايشان نفس زنان در حالي كه عرق بر سر و رويشان جاري بود، سلام مرا پاسخ گفتند. گفتم: چرا بايد بزرگي چون شما با چنين حالت در طلب دنيا باشد؟ اگر مرگ به سراغتان بيايد و شما در اين حال باشيد،‌چه مي‌كنيد؟ 

ايشان دست از دوش غلامان برداشتند و فرمودند: به خدا سوگند اگر مرگ در اين حال به سراغم آيد من در حال انجام طاعتي از طاعات الهي بوده‌ام چرا كه خود را از احتياج به تو و مردم بي‌نياز كرده‌ام. زماني از مرگ هراسناكم كه در حال انجام معصيتي از معاصي الهي باشم. 

گفتم: « يرحمك الله» خواستم شما را موعظه نمايم. شما مرا پند و اندرز داديد. 

ـ درسي ديگر ...

نمونه‌اي از درس‌هاي اخلاقي عملي امام، مخالفت آن با خشك مقدسي بود. آن حضرت در مقام علم، با نظر آن دسته كه گمان مي‌كردند ترك كامل نعمت‌هاي دنيوي، ورع اسلامي و زهد است مقابله مي‌كرد.

حكم بن عييبه مي‌گويد: 

« روزي خدمت ابوجعفر(عليه‌السلام) مشرف شدم و او را در خانه‌اي تزيين شده و آراسته يافتم، در حالي كه آن حضرت پيراهن مرطوبي بر تن داشت و روي آن، ملافه‌ي رنگارنگي بر دوش انداخته بودند و رنگ ملحفه در شانه‌شان اثر گذاشته بود. در حال تماشاي خانه و طرز تزيين آن بودم كه آن حضرت مرا مورد خطاب قرار داده و فرمودند: راجع به وضع اتاق چه فكر مي‌كني؟ گفتم:‌حالا كه شما در اين وضعيت قرار گرفته‌ايد، من چه مي‌توانم بگويم، اما بين ما, اين كار براي نوجوانان است.

فرمودند: اي حكم! «زينت‌هايي را كه خدا براي مردم اجازه داده و روزي‌هاي حلال او را چه كسي حرام كرده»؟ اين كه مي‌بيني, از همان قسمي است كه خدا براي مردم حلال فرموده است؛ و اما اين اتاق را كه مي‌بيني اتاق همسر جديدم است كه تازه با او ازدواج كردم. اتاق من هماني است كه مي‌شناسي.

ـ سيره‌ي عبادي امام

هر چند ائمه (عليهم‌السلام) در مقام عبادت و ذكر در راز و نياز با پروردگار بي‌نياز در ديدگان عاشقان اهلبيت روشن و واضح است و تمام زواياي زندگي و هر لحظه در حال عبادت و بندگي حضرت حق بودند ولي،.به بيان پاره‌اي از حالات عبادي آن امام همام مي‌پردازيم تا چراغ هدايتي براي پيروان مكتب ايشان باشد: 

يكي از خدمتكاران حضرت نقل مي‌كند: به همراه امام باقر (عليه‌السلام) براي انجام حج به مسجدالحرام وارد شديم. امام با مشاهده كعبه از خود بي خود شده و با صداي بلند شروع به گريه نمود. 

عرض كردم: مردم به شما نگاه مي‌كنند: اگر ممكن است قدري آهسته‌تر گريه كنيد! 

امام فرمودند: واي تو! صدايم را به گريه بلند مي‌كنم شايد مورد رحمت الهي قرار گيرم و فرداي قيامت رستگار شوم. 

سپس امام (عليه‌السلام) طواف نمودند و پشت مقام به نماز ايستادند. چون نماز ايشان به پايان رسيد جايگاه سجده‌اش از اشك ديدگان, تر شده بود. 

امام صادق (عليه‌السلام) مي فرمايند: هماره ياد خدا بر دل و زبان پدرم جاري بود؛ به گونه‌اي كه وقتي همراه ايشان راه مي‌رفتيم مشغول ذكر خدا بود، در ظاهر با مردم سخن مي‌گفت، ‌ولي اين نيز او را از ياد الهي غافل نمي‌كرد و پيوسته زبانش به گفتن «لا اله الا الله» مترنم بود. 

عبادت و تهجّد حضرت زبانزد خاص و عام بود، امام دائم الذّكر بودند و در هر شب 150 ركعت نماز بجا مى‌آوردند . 

دستگيري از نيازمندان 

شنيده نشده است كه نيازمندي نيازش را به حضرت (عليه‌السلام) اظهار كرده باشد و پاسخ منفي شنيده باشد. امام صادق در اين باره مي‌فرمايند: « هر چه پدرم از لحاظ امكانات مالي نسبت به ساير خويشاوندان در سطح پائين تري قرار داشت و مخارج زندگي وي سنگين تر از بقيه بود ولي هر جمعه به نيازمندان انفاق مي‌كرد و مي‌فرمود: انفاق در روز جمعه ارزش بيشتري دارد، چنانكه روز جمعه بر ساير روزها برتري دارد. 

در اين زمان پر از غفلت و بى‌خبرى نيز، آگاه‌دلان، از خان كرمش بهره‌مند و از بركات و عنايات درگاهش حاجت روا مى‌شوند و دست خالي از درگاهش باز نمي‌گردند. 

گر گدا كاهل بود تقصير صاحب خانه چيست؟

ـ حلم و بردباري 

يكي از صفات برجسته پيشوايان شيعه،حلم و شكيبايي آن بزرگواران در برابر كساني است كه تحت تأثير تبليغات سوء طاغوت زمان به ايشان بدبين شده بودند و گاه به ناسزاگويي مي‌پرداختند. 

صبر و خلق نيكوي امام، دل ناسزاگوي كينه جوي را چنان نرم و خام مي‌نمود كه خجل و شرمسار از كردار خويش، شهادت به امامت مي‌داد و هدايت مي‌شد. 

روزي مردي نصراني با امام محمد باقر (عليه‌السلام) روبرو شد و دهان به توهين گشود و گفت: «انت البقر». امام (عليه‌السلام) بدون ناراحتي فرمود: « أنا الباقر». نصراني اين بار به يكي از نزديكان امام (عليه‌ السلام) توهين كرد. حضرت با خونسردي فرمودند: اگر آن چه تو مي‌گويي راست است خداوند وي را بيامرزد و اگر دروغ است، خداوند تو را بيامرزد. 

مرد نصراني كه چنين حلمي را از مردي كه قدرت به نابودي وي به اشارتي داشت, مشاهده نمود نادم و پشيمان از كرده خويش به امام ايمان آورد و مسلمان شد. 

كرامتي از امام باقر (عليه‌السلام)

ابوبصير كه از شاگردان برجسته امام باقر (عليه‌السلام) بود، و هر دو چشمش نابينا شده بود به حضور امام باقر (عليه‌السلام) آمد و چنين گفت: آيا شما وارث پيامبر (صلي الله عليه و آله) هستيد؟امام باقر (عليه‌السلام) فرمودند: بله.

ابوبصير گفت: آيا پيغمبر اسلام وارث پيامبران پيشين بود و هر چه آن‌ها مي‌دانستند مي‌دانست؟ امام باقر (عليه‌السلام) پاسخ دادند:آري. 

ابو بصير پرسيد: بنابراين، آيا شما مي‌توانيد( مانند بعضي از پيامبران) مرده را زنده كنيد، و كور مادرزاد را بينا نماييد، و مبتلا به بيماري پيسي را درمان نماييد؟ امام باقر (عليه‌السلام) فرمودند: آري، مي‌توانم به اذن خدا. 

آن‌گاه امام باقر به ابوبصير فرمود:«جلو بيا». 

ابوبصير مي‌گويد: نزديك رفتم، امام باقر (عليه‌السلام) دست بر چهره و ديده‌ام ماليدند، همان دم خورشيد و آسمان و زمين و خانه‌ها و هرچه در شهر بود همه را ديدم، آن‌گاه به من فرمود: « مي‌خواهي اين گونه باشي و در روز قيامت در سود و زيان با مردم شريك گردي؟ يا آن‌كه به حال اول برگردي و بدون بازداشت به بهشت روي؟» گفتم: مي‌خواهم، همان‌گونه كه بودم برگردم. 

امام باقر (عليه‌السلام) بار ديگر دست بر چشم او كشيد، و چشمان او به حال اول بازگشتند. 

ابوبصير، اين جريان را براي «ابن ابي عمير» يكي از شاگردان ممتاز امام (عليه‌السلام) نقل كرد، ابن ابي عمير گفت: « من گواهي مي‌دهم كه اين حادثه حق و راست است، چنان‌كه روز، حق است.»

همسران و فرزندان امام باقر (عليه‌السلام) 

امام باقر (عليه‌السلام) داراي هفت فرزند (پنج پسر و دو دختر از چهار همسر) بود، به نام‌هاي: 

1ـ امام صادق (عليه‌السلام) 2ـ عبدالله بن محمد ( كه مدرشان « ام فروه» دختر قاسم بن محمد بن ابي‌بكر است.) 3ـ ابراهيم 4ـ عبدالله ( مادرشان «ام حكيم» دختر اسيد بن مغيره ثقفي است، اين دو برادر در دوران كودكي از دنيا رفتند.) 5ـ علي 6ـ زينب( كه مادرشان كنيز بود.) 7ـ ام سلمه ( كه مادر او نيز كنيز بود.)

ـ خلفاي عصر امامت امام باقر (عليه‌السلام)

آن حضرت (عليه‌السلام) در طول مدت امامت در مدينه بودند و خلفاي زمان آن بزرگوار به ترتيب عبارتند از: 

1ـ وليد بن عبدالملك؛ كه امامت امام باقر (عليه‌السلام) حدود 5 ماه در عصر خلافت او بود. 

2ـ سليمان بن عبدالملك؛ از سال 66 تا 99؛ چهار سال و دوماه و بنا به گفته‌ي برخي 3 سال از امامت آن حضرت در اين عصر بود. 

3ـ عمر بن عبدالملك؛ از سال 99 تا 101؛ دو سال و پنج ماه از امامت آن بزرگوار با اين عصر مصادف بود. 

4ـ يزيد بن عبدالملك؛ از سال 101 تا 105؛ چهار سال و دوماه از امامت امام باقر (عليه‌السلام) در اين عصر بود.

5ـ هشام بن عبدالملك؛ از سال 105 تا 114 يعني حدود 9 سال بخش آخر امامت امام باقر (عليه‌السلام) كه سرانجام در اين عصر پر خفقان و به دستور وي توسط حاكم مدينه مسموم شد و به شهادت رسيد.

خلفاي مذكور جز عمر بن عبدالعزير، همان روش طاغوتي نياكان خود را ادامه دادند و در ظلم و ستم به خاندان نبوت هيچ باكي نداشتند. 

عمر بن عبدالعزير، اگر چه از نظر عدالت و مردم داراي، سياست خوبي را دنبال كرد و ناسزاگويي به اميرمؤمنان علي (عليه‌السلام) را كه ميراث شوم معاويه بود محو نمود، ولي چون ولايت و حاكميت، مخصوص امامان (عليهم‌السلام) بود و او بدون اجازه آن‌ها، زمام امور را به دست گرفت، غاصب محسوب مي‌شد.

از اين رو از ابوبصير روايت شده كه گفت: روزي من با امام باقر (عليه‌السلام) در مسجد النبي بودم، ناگاه عمر بن عبدالعزيز همراه غلامش وارد مسجد گرديد، امام (عليه‌السلام) فرمود: « به زودي اين شخص، زمام امور حكومت را به دست مي‌گيرد و عدل و داد را آشكار مي‌سازد، و پس از چند سال مي‌ميرد، اهل زمين از مرگ او مي‌گريند، ولي اهل آسمان او را لعن مي‌نمايند». 

به امام (عليه‌السلام) عرض كردم: « اي فرزند رسول خدا (صلي الله عليه و آله)! آيا نفرموديد كه او عدل و انصاف را رعايت مي‌كند؟ پس چرا اهل آسمان او را لعن مي‌كنند؟» فرمودند:« يجلس مجلسنا و لا حق له؛ او در جايگاه (رهبري) كه مخصوص ما است مي‌نشيند، با اين كه چنين حقي ندارد.» 

ـ شاگردان مكتب امام محمد باقر (عليه‌السلام)

امام باقر (عليه‌السلام) شاگردان برجسته اي در زمينه‌هاي فقه و حديث و تفسير و ديگر علوم اسلامي تربيت كرد كه هر كدام وزنه‌ي علمي، محدثي بزرگ و مجتهدي عالي مقام به شمار مي‌رفت. شاگردان مكتب امام باقر (عليه‌السلام) سرآمد فقها و محدثان زمان بودند و در ميدان رقابت علمي بر فقها و قضات غير شيعي برتري داشتند. شاگردان آن حضرت در نقل احاديث و زمينه سازي براي يك نهضت عظيم فكري و علمي نقش به سزايي داشتند. 

بسيارى از علماى اهل سنّت از جمله ابوحنيفه روايات زيادى را از ايشان نقل كرده‌اند؛ شيخ طوسى در كتاب رجال خود از 462 نفر از شيوخ و بزرگان نام مى‌برد كه همگى از شاگردان حضرت امام باقر (عليه‌السلام) بودند. 

محمد بن مسلم, زراة بن اعين, ابوبصير, بريد بن معاويه عجلي, جابر بن يزيد جعفي, هشام بن سالم حمران بن اعين, ابان بن تغلب, كيان سجستاني, سدير صيرفي, ابو صباح كناني, عبدالله بن ابي يعفور, ثوير بن فاخته، معروف به « ابو جهم كوفي», ابوالجارود و ... همگي از اقمار نوراني پنجمين ستاره آسمان ولايت و امامت هستند. 

پيشواي ششم شيعيان جهان، حضرت امام صادق (عليه‌السلام) فرموده‌اند:« مكتب‌ ما و احاديث پدرم را چهار نفر زنده كردند:‌زراره، ابوبصير، محمد بن مسلم و بريد بن معاويه عجلي. اگر اين‌ها نبودند كسي از تعاليم دين و مكتب پيامبر بهره‌اي نمي‌يافت. اين چند نفر حافظان بودند. آنان، از ميان شيعيان زمان ما، نخستين كساني بودند كه با مكتب ما آشنا شدند و در روز رستاخيز نيز پيش از ديگران به ما خواهند پيوست.»

ـ شرح حال مختصري از برخي شاگردان امام (عليه‌السلام) 

جابر بن يزيد جعفي:

وي مي‌گويد: امام باقر (عليه‌السلام) هفتاد هزار حديث به من آموخت، كه آن همه حديث را به هيچ كس نياموخت. به آن حضرت عرض كردم: « بار سنگين و عظيمي از اسرارتان را بر دوش من نهاده‌ايد، به گونه‌اي كه چه بسا سينه‌ام تاب تحمل آن را ندارد،‌و ظرفيتش لبريز شده و حالتي رواني به من دست مي‌دهد.» 

امام باقر (عليه‌السلام)فرمودند: « هرگاه چنين حالتي به تو دست داد، به صحرا برو و گودالي حفر كن، و سرت را در آن قرار بده و آن گاه بگو: « حدثني محمد بن علي بكذا و كذا؛ امام باقر (عليه‌السلام) برايم اين گونه و آن گونه، نقل حديث كرد». ( وبدين طريق عقده‌ي دلت را خالي كن). 

جابر هرگاه مي‌خواست حديثي را از امام باقر (عليه‌السلام) نقل كند، با تجليل و احترام خاص از آن حضرت ياد مي‌كرد و مي‌گفت: « حدثني وصي الاوصياء و وارث علم الانبياء؛ محمد بن علي بن الحسين؛ وصي اوصيا و وارث علم پيامبران، محمد بن علي بن الحسين (عليهم‌السلام) براي من چنين حديث فرمود». 

امام صادق (عليه‌السلام) فرمودند: « خداوند جابر جعفي را رحمت كند، او با راستي و درستي، حديث ما را نقل مي‌كرد.» 

خود جابر مي‌گويد: « هيجده سال در خدمت سرور انسان‌ها، حضرت محمد بن علي، امام باقر (عليه‌ السلام) بودم و از خرمن پر فيض او خوشه چيني مي‌كردم. هنگام وداع (براي مراجعت به كوفه) تقاضا كردم باز مرا از فيوضاتش بهره‌مند سازد، فرمود: بعد از هيجده سال كسب علم و كمال بس نيست؟ عرض كردم: «آري شما دريايي هستيد كه آبش تمام نمي‌شود و به قعر آن نمي‌توان رسيد.» فرمود: « سلام مرا به شيعيانم برسان،‌و به آن‌ها اعلام كن كه بين ما و خداوند عزوجل خويشاوندي نيست، و به پيشگاه خداوند كسي نزديك نگردد مگر در پرتو اطاعت، اي جابر! كسي كه خدا را اطاعت كند و ما دوست بدارد، او دوست ما خواهد بود، و كسي كه نافرماني خدا كند، دوستي ما به حال او سودي نخواهد بخشيد ...»

ـ ابان بن تغلب و حمران بن اعين

مقام « ابان» در حدي بود كه امام باقر (عليه‌السلام) به او فرمود: « در مسجد مدينه بنشين و براي مردم فتوا بده، چرا كه من دوست دارم كه در ميان شيعيانم فردي مانند تو ديده شود. » 

امام صادق (عليه‌السلام) در شأن حمران بن اعين فرمود: « حمران به حقيقت از مؤمنان است و هرگز از ايمان دست بر نمي‌دارد.» 

هم چنين خطاب به او فرمود: « تو در دنيا و آخرت از شيعيان ما هستي.» 

ابن نديم در فهرست خود مي‌نويسد: ابان سه كتاب تأليف نمود. 1ـ كتاب في القرائات 2ـ كتاب في معاني القرآن 3ـ كتاب في اصول الحديث علي مذهب الشيعه. 

زراره، ابوبصير، محمد بن مسلم و ... : روزي امام صادق (عليه‌السلام) از اين چهار نفر شاگرد برجسته‌ي پدرش (زراره، ابوبصير، محمد بن مسلم و بريد بن معاويه عجلي) ياد كرد و فرمود: « اين‌ها از كساني هستند كه خداوند در شأنشان فرموده: «‌و السابقون السابقون اولئك المقربون ؛ پيشگامان پيشگامانند، آن‌ها مقربان درگاه خدا مي‌باشند.» 

امام صادق (عليه‌السلام) درباره‌ي زراره فرمود: « رحم الله زرارة بن اعين، لو لا زرارة لا ندرست آثار النبوة و احاديث ابي؛ خدا زراره را بيامرزد،‌اگر او نبود آثار نبوت و احاديث پدرم از بين مي‌رفت.» 

محمد بن مسلم مي‌گويد:« درباره هر چيزي كه دچار ترديد شدم آن را از ابوجعفر (عليه‌السلام) پرسيدم. از آن حضرت سي هزار حديث و از ابوعبدالله (عليه‌السلام) شانزده هزار حديث پرسيدم.» 

محمد بن مسلم علم خود را تنها از طريق امام باقر (عليه‌السلام) و پس از آن بزرگوار از طريق امام صادق (عليه‌السلام) برگرفت. برخي شيعيان، محمد بن مسلم را فقيه‌ترين فرد شيعي دانسته‌اند.

شهادت امام باقر (عليه‌السلام)

امام باقر (عليه‌السلام) با طرح مرموز و مخفيانه‌ي هشام بن عبدالملك، مسموم شده و به شهادت رسيد، ولي زهر دهنده و چگونگي آن به روشني مشخص نيست. 

بعضي مي‌نويسند: ابراهيم بن وليد بن يزيد بن عبدالملك نوه‌ي برادر هشام, آن حضرت را مسموم نمود. 

و به گفته‌ي بعضي زيد بن حسن كه با امام باقر (عليه‌السلام) خصومت داشت، به دستور هشام بن عبدالملك، زهر را بر زين اسب ماليد،‌و اسب را به حضور امام باقر (عليه‌السلام) آورد، و اصرار كرد كه آن حضرت بر آن سوار گردند، آن حضرت ناگزير سوار شدند، و آن زهرا در بدن ايشان اثر كرد، به گونه‌اي كه ران‌هاي امام متورم شد و سه روز بستري گرديدند، و سرانجام به شهادت رسيدند. 

امام صادق (عليه‌السلام) مي‌گويند: آخرين روز عمر پدرم امام باقر (عليه‌السلام) بود، وصيت‌هاي خود را فردمودند،‌به ايشان عرض كردم: « پدر جان از آن روز كه بستري شده‌اي هيچ‌گاه شما را مثل امروز سالم‌تر نديدم، و هيچ‌گونه نشانه‌ي مرگ از چهره‌ي شما ديده نمي‌شود.» فرمودند: «پسرم! آيا صداي پدرم علي بن الحسين (عليه‌السلام)را نشنيدي كه از پشت ديوار مرا طلبيد و فرمود:« يا محمد! تعال عجّل؛ اي محمد! به سوي ما بيا و شتاب كن.» 

شب شهادت امام باقر (عليه‌السلام) فرا رسيد، امام صادق (عليه‌السلام) به اطاق پدرشان امام باقر (عليه‌السلام) آمدند، ديد در حال مناجات با خدا هستند، با دست اشاره كردند كه ساعتي بعد بيا، ( تا مناجاتشان تمام شود) پس از ساعتي امام صادق (عليه‌السلام) به بالين پدر آمدند،‌امام باقر (عليه‌السلام) فرمودند: «امشب آخرين شب عمر من است، هم اكنون پدرم امام سجاد (عليه‌السلام) آمد شربتي گوارا آورد و فرمود: پسرم! از اين شربت بنوش، كه خداوند وعده داده همين امشب روحت را قبض كند.» 

به اين ترتيب آن امام بزرگوار شربت گواراي شهادت را نوشيد و شكوهمندانه به ديدار محبوب پيوست.

 

Read more...
07 مرداد 1395

   امام علی بن محمد الهادی علیه السلام در نیمة ذی الحجه سال 212ق نزدیک شهر مدینه در روستای صریا، چشم به دنیا گشود و در ماه رجب سال 254ق در سرّ من رأی (سامرا) توسط معتز عباسی به شهادت رسید. ایشان پس از پدر بزرگوارش 33 سال امامت شیعیان را بر عهده داشتند.[1]

نام مادر آن حضرت سمانه مغربیه بود[2]؛ البته مدنب، حدیث و غزال هم گفته اند.[3]

لقب های آن حضرت را نقی، هادی، امین، طیب، ناصح، مرتضی و... ذکر کرده اند. کنیه اش ابوالحسن است و به ایشان ابوالحسن ثالث می گویند.[4]

امام هادی علیه السلام از آغاز امامت در مدینه حضور داشتند و در مدت اقامت در این شهر نقش بسیار مهمی در رهبری شیعیان ایفا کردند؛ به طوری که حکومت عباسی از موقعیت ممتاز امام احساس خطر کرده و حضور ایشان در مدینه را به صلاح ندانست، متوکل برای کنترل بیشتر امام علیه السلام تصمیم گرفت ایشان علیه السلام را از مدینه به سامرا منتقل کند. در سال 233 ق بنابه گزارش هایی که جاسوسان از فعالیت های امام علیه السلام داده بودند، متوکل به یحیی بن هرثمه مأموریت داد تا این انتقال را انجام دهد. با ورود یحیی بن هرثمه به مدینه، مردم که سخت مشتاق و شیفتة امام خود بودند، اعتراض خود را علنی کردند؛ به طوری که یحیی بن هرثمه اعلام کرد که کاری به امام علیه السلام ندارد و هیچ خطری امام علیه السلام را تهدید نمی کند. پس از مدتی به بهانه این که در منزل امام بر علیه حاکم عباسی سلاح جمع آوری می شود به خانه امام علیه السلام حمله بردند، ولی چیزی جز قرآن و ادعیه نیافتند. جالب اینکه خود یحیی بن هرثمه پس از بازگشت می گوید: «چیزی جز بزرگواری، ورع، زهد و شجاعت در او نیافتم».[5]

متوکل در ساعات اولیه ورود امام به سامرا به شکلی اهانت آمیز با امام برخورد کرد و نه تنها به استقبال حضرت نیامد، بلکه دستور داد ایشان را در محلی که مخصوص گداها بود و به «خان الصعالیک» شهرت داشت، وارد کنند. بعد از استقرار امام هادی علیه السلام در سامرا تمامی رفت و آمدها و ارتباطات امام تحت کنترل بود و به محض شنیدن اینکه امام علیه السلام از اموال و سلاح شیعیان نگهداری می کند، نظامیان شبانه به خانة امام علیه السلام هجوم می بردند؛ ولی چیزی به دست نمی آوردند.

در طول مدت حضور امام علیه السلام در سامرا هر روز بر عظمت و محبوبیت آن حضرت افزوده می گشت و همه ناخواسته در برابر امام علیه السلام متواضع و خاشع بودند و سخت محترمش می داشتند.[6] البته نفوذ امام منحصر به شیعیان نبود و شامل درباریان عباسی هم می شد. حتی اهل کتاب هم به امام علیه السلام احترام می گذاشتند.

متوکل وقتی در اقدامات خود علیه امام علیه السلام ناکام ماند، به نزدیکان خود اعلام کرد که در کار امام هادی علیه السلام درمانده شده است؛ از این رو به محدودیت و فشار اکتفا نکرد و تصمیم به کشتن امام علیه السلام گرفت و حتی اقداماتی هم انجام داد؛ اما پیش از آنکه موفق شود، خود به هلاکت رسید.[7]

برخی از اقدامات امام هادی علیه السلام

1. ایجاد آمادگی فکری شیعیان جهت ورود به عصر غیبت

فراهم کردن زمینة ورود شیعه به عصر غیبت، از اقدامات اساسی امامان شیعه علیه السلام بود، که همواره شیعیان را متوجه این امر می کردند. در این راستا امام هادی علیه السلام هم اقداماتی انجام داده اند:

الف) بیان روایات فراوان در مورد فرا رسیدن و نزدیک بودن عصر غیبت؛

ب) بشارت به ولادت حضرت حجت ومخفی بودن ولادت و هشدار این که مبادا مخفی بودن باعث تردید شما شیعیان گردد؛

ج) کم کردن تماس مستقیم شیعیان با حضرت؛ به طوری که در سامرا مسائل شیعیان از طریق نامه یا نمایندگان حضرت پاسخ داده می شد؛ تا از قبل برای شرایط و تکالیف عصر غیبت و ارتباط غیر مستقیم با امام آمادگی داشته باشند؛[8]

د) تأیید برخی از کتب فقهی و اصول روایی شیعه

و) ارجاع سؤالات شیعیان به وکلا و توجیه وکلا نسبت به پرسش های شیعیان؛ با توجه به انحرافات و شبهات آن روز.

2. مبارزه با انحرافات

غالیان کسانی بودند که بر مبنایی نادرست، امامان معصوم علیه السلام را تا مقام خدایی (نعوذبالله) بالا می بردند. امام هادی علیه السلام ـ همانند امامان قبلی ـ موضع خویش را در قبال آنان روشن می ساخت و آنان را از گروه شیعه نمی دانست و حتی در نامه های مختلف، غالیان را افرادی مشرک و کافر معرفی می فرمود و بیزاری خویش را از آنان به صورت آشکار اعلام می نمود.[9]

گروه دیگری از منحرفان، صوفیان بودند که معمولاً با کناره گیری از دنیا، به شکل ریاکارانه در مقابل امام هادی علیه السلام می ایستادند. امام هادی علیه السلام شیعیان را از نزدیک شدن و هم نشینی با آنان و ورود به جلسه هایشان به شدت برحذر می داشتند و آنان را هم نشینان شیطان و نابود کنندة پایه های دین و پیروان این گروه را نادانان می دانستند.[10]

3. تربیت نیرو و افراد شایسته

یکی از اقدامات و فعالیت های ائمه علیه السلام پرورش شاگردان و افراد شایسته بوده است. امام هادی علیه السلام نیز با توجه به پراکندگی شیعیان در مناطق مختلف و وجود شبهات و انحرافات، نیروهایی را که استعدادهای لازم را داشتند شناسایی کرده و آنان را جهت پیش برد اهداف اسلامی تربیت می فرمودند. این افراد افزون بر راویانی هستند که سخنان و روایات امام هادی علیه السلام را نقل می نمودند. برخی از این افراد همان کسانی هستند که وکالت آن حضرت را عهده دار بودند. برجسته ترین این افراد عبارتند از:

1. عبدالعظیم حسنی (ره)، که مرقد وی در شهر ری می باشد و از یاران امام عسکری علیه السلام بوده است.

2. حسن بن راشد، مشهور به ابوعلی و وکیل امام هادی علیه السلام بوده است.

3. عثمان بن سعید عمری، که از یازده سالگی در محضر امام هادی علیه السلام بود و بعدها یکی از نایبان خاص امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف شده است.

4. تقویت سازمان وکالت

با توجه به لزوم ارتباط بین رهبری و پیروان و پراکندگی شیعیان در اقصی نقاط بلاد اسلامی و با وجود خفقان عباسی و لزوم حفظ شیعیان و از همه مهمتر با توجه به اینکه امام علیه السلام در حصر و تحت نظارت و کنترل بوده اند، خیلی از شیعیان در بلا تکلیفی به سر می بردند. به همین علت سازمان وکالت که به صورت مخفی شکل گرفته بود و از زمان امام صادق علیه السلام فعالیت خود را آغاز نمود، در دوران امام هادی علیه السلام نیاز به تمهیدات بیشتری داشت.

در زمان امام هادی علیه السلام شیعیان ایران، عراق، یمن ومصر ارتباط مستمر و خوبی با حضرت داشتند. وکلای امام علیه السلام علاوه بر جمع آوری خمس و ارسال آن به امام علیه السلام ، در مسائل کلامی و فقهی نیز نقش سازنده ای داشته اند و در جا انداختن امامت امام بعدی و ورود شیعه به عصر غیبت، تلاش خستگی ناپذیری از خود به نمایش گذاشتند. (البته گاهی افرادی از این وکلا دستخوش انحراف از خط امام علیه السلام شده و مورد تکذیب آن حضرت هم واقع می شدند. در این شرایط کسان دیگری جایگزین آنها می شدند.[11])

این شبکه ارتباطی چنان اهمیت داشت که متوکل را به فکر کنترل و نابودی آن انداخت و با تشکیل نیروهایی ویژه به دستگیری، شکنجه، حبس و شهادت برخی از وکلای امام علیه السلام در نقاط مختلف اقدام کرد؛ اما موفق نشد این شبکه گسترده را از میان بردارد.

5. تبیین مقام شامخ امامت از طریق زیارت غدیریه و زیارت جامعه

در زمان امام هادی علیه السلام اصل امامت باید معرفی می گردید؛ چون ائمه علیهم السلام و فضائل و جایگاه ایشان رو به فراموشی می رفت. امام هادی علیه السلام پدران و اجداد گرامی خود را با بیان زیارات معرفی می کردند. مجموعه این زیارات و ادعیه به عنوان یک دائرة المعارف شیعه به حساب می آید و در بردارنده دلایل بسیار استوار در حقانیت ائمه اطهار و اهل بیت علیهم السلام می باشد.

الف) زیارت جامعه کبیره

این زیارت از مشهورترین ، برترین و شناخته شده ترین زیارات ائمه علیهم السلام است. شیعیان نسبت به خواندن آن بخصوص روزهای جمعه توجه خاصی دارند. شیخ طوسی (ره) در التهذیب و شیخ صدوق (ره) در الفقیه آن نقل کرده اند. علامه مجلسی (ره) در مورد صحت سند آن ـ که به درجه قطع رسیده ـ می گوید: «این زیارت دارای بهترین سند، عمیق ترین مفهوم، فصیح ترین الفاظ، بلیغ ترین معناو عالی ترین شأن است.[12] امام هادی علیه السلام در این زیارت شاخصه ها و پایه های اصلی شیعه را بیان فرمودند.

ب) زیارت غدیریه

این زیارت به زیارت امیرالمؤمنین در عید غدیر خم معروف است. در سالی که معتصم امام علیه السلام را از مدینه به سامرا فراخواند، ایشان به زیارت امام علی علیه السلام در نجف اشرف رفته و این زیارت را قرائت کردند که در ضمن آن یکصد و پنجاه منقبت از مناقب امام علی علیه السلام بیان فرموده و از برخی مشکلات سیاسی و اجتماعی که ایشان را آزرده کرده بود، سخن گفتند.

این زیارت از زیباترین، اصیل ترین، بدیع ترین و پربارترین زیارت هاست. در زمانی این زیارت توسط امام هادی علیه السلام قرائت شد که امامت به فراموشی سپرده شده بود. امام هادی علیه السلام در ضمن زیارت با ترسیم مظلومیت امام علی علیه السلام و هشدار به مردم، آنان را از خواب غفلت بیدار می کند.

 [1] . شیخ مفید، ارشاد، ص327.

[2] . همان، ص307.

[3] . حسینی، محمدرضا، تاریخ اهل البیت علیه السلام ، ص123.

[4] . مناقب آل ابی طالب علیه السلام ، ج4، ص401، به کوشش محمدحسین دانش آشتیانی و سید هاشم رسولی محلاتی.

[5] . ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص359.

[6] . اربلی، کشف الغمة، ج2، ص398؛ تحقیق سید هاشم رسولی.

[7] . ابن طاووس، جمال الاسبوع بکمال العمل المشروع، ص27 (به نقل از تاریخ تشیع، ج1، ص292).

[8] . محمد جواد طبسی،حیاة الامام العسکری علیه السلام ، صص325-316 (با اندکی تصرف و تلخیص).

[9] . اختیار معرفة الرجال، ص519، (به نقل از تاریخ تشیع، ج1، ص 294).

[10] . خوانساری، محمد باقر، روضات الجنات، صص 135 ـ 134، (به نقل از تاریخ تشیع، ج1، ص 294).

[11] . رسول جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ص513.

[12] . مزارالبحار، به نقل از باقر شریف قرشی، زندگانی امام علی الهادی علیه السلام ، ص168

 

پدید آورنده: محمدرضا نصوری

Read more...